نویسنده:محمد صدیق دهواری در دهه شصت، شمار کمی از مغازهها و خانهها تلفن داشتند. کتابفروشی ما هم تلفن نداشت. برای تماس با ناشران باید به مخابرات میرفتیم؛ جایی که چند…
نویسنده:محمد صدیق دهواری شرایط زندگی در پاکستان برایم آسان نبود. از یکسو دوری از خانواده و غربت و از سوی دیگر محدودیتهای زندگی طلبگی، خستهام کرده بود. هرچند دوران اقامتم…
نویسنده:محمد صدیق دهواری پس از آن وارد دارالعلوم چاکیواره شدم. مولوی عبدالحق حقانی نسکنتی با آغوش باز مرا پذیرفت. چهرهای همیشه خندان داشت و با هر تازهواردی چنان برخورد میکرد…
نویسنده:محمد صدیق دهواری تمام شب در راه بودم و روز بعد به کراچی رسیدم. روز جمعه بود. برای نماز جمعه به مسجدی به نام مسجد رومی در منطقه گلشن اقبال…
نویسنده:محمد صدیق دهواری پس از اینکه از پیشاور به کراچی بازگشتم، مدتی بعد با فردی از اهالی ترکیه آشنا شدم که خود را از اعضای یکی از نهضتهای اسلامی معرفی…
نویسنده:محمد صدیق دهواری پس از مدتی اقامت در کراچی و ناکامی در ادامه تحصیل در دارالعلوم و جامعه فاروقیه کراچی، به دنبال دفتر جمعیت اسلامی افغانستان گشتم. سرانجام دفتر آنان…