نویسنده:محمد صدیق دهواری
شرایط زندگی در پاکستان برایم آسان نبود. از یکسو دوری از خانواده و غربت و از سوی دیگر محدودیتهای زندگی طلبگی، خستهام کرده بود. هرچند دوران اقامتم از نظر علمی و تجربی برایم پربار بود، دلتنگی برای وطن و عزیزانم روزبهروز بیشتر میشد.
در همان روزها خبر آزادی اعضای شورای شمس، بهجز کاک احمد مفتیزاده، به من رسید. این خبر برایم دلگرمکننده بود و در تصمیمم برای بازگشت به کشور تأثیر گذاشت. البته بازگشت بدون نگرانی نبود. هنوز خاطره آن شب محاصره حوزه علمیه گشت در ذهنم زنده بود، اما تصمیم خود را گرفته بودم.
اواخر سال ۱۳۶۱، پس از حدود دو سال سرگردانی و هجرت، راه بازگشت به ایران را در پیش گرفتم. از کراچی به پنجگور آمدم؛ شهری مرزی در پاکستان که مسیر رفتوآمد ما به ایران بود. از پنجگور، با همان تویوتاهای باری و از مسیرهای کوهستانی و خاکی، راه سراوان را در پیش گرفتیم.
در طول مسیر، دلشوره و اضطراب داشتم. نمیدانستم پس از نزدیک به دو سال غیبت، در سراوان چه چیزی در انتظارم است و برخورد با من چگونه خواهد بود.
سرانجام به سراوان رسیدم. خانواده و دوستان از بازگشتم خوشحال شدند. به دیدار دوستان قدیمی رفتم.
پس از چند روز، برای پیدا کردن کار به منطقه تیاب میناب رفتم.آقای محمد تاراج یکی از دوستانم که در حوزه علمیه گشت با من همدرس بود، آنجا زندگی میکرد و شرایط کار را میشناخت. از او درباره کار پرسیدم. گفت:
ـ اینجا کاری نیست.
وقتی که از آنجا نا امید شدم راه بندرلنگه را در پیش گرفتم. در حوزه علمیه بندرلنگه با علما و مدیر واساتید دیدار کردم و یکی دیگر از دوستانم آقای یعقوب بازماندگان در انجا بود. ایشان دو هزار تومان به من داد و من دوباره به سراوان برگشتم.
در سراوان میتوانستم وارد فعالیتهای تجاری شوم و از این راه زندگی خود را تأمین کنم؛ اما بیشتر به کار فرهنگی و کتاب فکر میکردم..
کتابفروشی به معنای واقعی در سراوان وجود نداشت تنها در یک پارچهفروشی در خیابان گز ــ خیابان آزادی جنوبی کنونی ــ متعلق به حاجی محمدصالح دهواری، بخشی از مغازه به عرضه تعدادی کتاب مذهبی اختصاص داشت. این کتابها بیشتر آثاری بودند که در پاکستان چاپ و تهیه شده بودند. حاجی محمدصالح در جماعت تبلیغ فعالیت داشت و در آن زمان امیر جماعت تبلیغ در مسجد نور سراوان بود.
من کمبود کتاب را در میان جوانان بهخوبی احساس میکردم. بسیاری از کتابهای مذهبی و آثار فکری معاصر بهآسانی پیدا نمیشد و کسانی که به دنبال مطالعه و آگاهی دینی و فکری بودند، برای تهیه کتاب با مشکل روبهرو بودند.
به فکر افتادم در سراوان کتابفروشی راهاندازی کنم؛ جایی که کتابهای دینی، تاریخی، فکری و فرهنگی در آن عرضه شود و مردم، بهویژه جوانان، بتوانند کتاب مورد نیاز خود را پیدا کنند.
مغازهای در اختیار داشتم که ملک پدرم، حاج عبدالکریم دهواری، بود. آنجا را آماده کردم و نام کتابفروشی را «خالد بن ولید» گذاشتم.
این نام را دوست داشتم؛ خالد بن ولید برایم یادآور ایمان، شجاعت و اخلاص بود و داستان زندگی و تحول او همیشه برایم جذابیت داشت.
برای خرید نخستین کتابها، همان دو هزار تومانی را که دوستم در میناب به من داده بود، به قم فرستادم و از انتشارات پیام اسلام کتاب سفارش دادم. با بیست درصد تخفیف، کتابهایی به ارزش ۲۴۰۰ تومان برایم فرستادند. بار دوم نیز ۲۴۰۰ تومان برای خرید کتاب فرستادم.
از نخستین کتابهایی که از این انتشارات تهیه کردم، کتاب «ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمین» نوشته ابوالحسن علی حسنی ندوی بود که با عنوان «حدود خسارت جهان و انحطاط مسلمان» به فارسی ترجمه و منتشر شده بود.
ادامه کار کتابفروشی
در ماههای نخست، گاهی چند روز میگذشت و حتی یک جلد کتاب هم فروخته نمیشد. برای تأمین هزینه زندگی، ناچار میشدم کتابفروشی را ببندم و مدتی به کارگری بروم. بعد دوباره به مغازه برمیگشتم. بعضی از مشتریان پول کافی برای خرید نداشتند. گاهی کتاب را به آنها امانت میدادم و گاهی میگفتم بعداً پولش را بیاورند. بهتدریج طلاب، معلمان، فرهنگیان، جوانان و بعضی از بازاریان نیز به کتابفروشی میآمدند. برخی برای خرید کتاب میآمدند و بعضی دیگر درباره کتابها و موضوعات مختلف گفتوگو میکردند. گاهی بحث از یک کتاب شروع میشد و به مسائل دینی و اجتماعی روز میرسید. دوستان و یاران قدیمیام که پیشتر در «نهضت مسلمانان سراوان» با یکدیگر فعالیت داشتیم نیز بهتدریج به کتابفروشی میآمدند و دوباره دور هم جمع میشدیم. بسیاری از کتابهایی که میآوردم، در سراوان کمتر دیده میشدند؛ کتابهای تفسیری، تاریخی، فکری و تربیتی که دسترسی به آنها آسان نبود. هر بار که کتاب تازهای میرسید، عدهای برای دیدن و خرید و یا امانت گرفتن کتاب برای مطالعه آن، به مغازه میآمدند.
در کنار فروش کتاب، خودم نیز بیشتر مطالعه میکردم. شبها بعد از بستن مغازه، بخشی از وقتم را به خواندن کتابهایی که تازه به دستم رسیده بود اختصاص میدادم. بهمرور با ناشران دیگری در قم و تهران نیز ارتباط گرفتم و کتابهای بیشتری به دستم رسید. با وجود مشکلات مالی و فروش گاهوبیگاه، فعالیت کتابفروشی را ادامه میدادم.



دیدگاهتان را بنویسید