نویسنده:محمد صدیق دهواری
پس از آن وارد دارالعلوم چاکیواره شدم. مولوی عبدالحق حقانی نسکنتی با آغوش باز مرا پذیرفت. چهرهای همیشه خندان داشت و با هر تازهواردی چنان برخورد میکرد که احساس غربت نکند. برای طلاب ایرانی و بلوچ، فقط مدیر یک مدرسه نبود؛ هرکس که به آنجا میآمد، از محبت و حمایت او برخوردار میشد.
البته چاکیواره مانند حوزههای علمیهای که پیش از آن دیده بودم، محل برگزاری منظم درسهای حوزوی نبود. مولوی عبدالحق دو اتاق را از مسجد اجاره کرده بود و این دو اتاق را «دربار» مینامیدند. بر اساس قوانین موجر و مستأجر پاکستان، صاحبخانه حق نداشت مستأجر را بهراحتی از محل بیرون کند و افزایش اجارهبها نیز تابع مقررات خاصی بود. به همین دلیل، مولوی عبدالحق توانسته بود این دو اتاق را برای مدتی طولانی در اختیار داشته باشد.
گاهی تعداد زیادی از طلاب و افراد تازهوارد در همین دو اتاق سکونت میکردند و بعضی از آنان چندین ماه در آنجا میماندند. اتاقها کوچک بود، اما رفتوآمد زیاد بود و تقریباً همیشه کسی برای دیدار یا گفتوگو در آنجا حضور داشت.
هر روز روزنامههای مختلف اردو در آنجا دیده میشد. خود مولوی عبدالحق بعضی از روزنامهها را تهیه میکرد و کسانی هم که به «دربار» میآمدند، گاهی روزنامههایی با خود میآوردند. همین موضوع باعث میشد اخبار و مسائل روز، از تحولات بلوچستان و پاکستان گرفته تا مسائل جهان اسلام، موضوع گفتوگوهای روزانه باشد.
در همان روزهای اقامت، با شخصیتهای مختلف دینی و سیاسی بلوچ آشنا شدم. فعالان جماعت اسلامی، اعضای جمعیت علمای اسلام، طلاب ایرانی و بلوچ، مهاجران تازهوارد و حتی تاجران بلوچ به آنجا رفتوآمد داشتند. گاهی اختلافات و مسائل میان افراد نیز در همان دو اتاق مطرح میشد و مولوی عبدالحق برای حل آنها تلاش میکرد.
او بسیار ساده و بیتکلف زندگی میکرد. هرگاه مهمانی میآمد، با روی خوش از او استقبال میکرد و چای در اختیارش میگذاشت. با وجود آنکه محل بسیار کوچک بود، افراد مختلف در آن احساس راحتی میکردند.
مولوی عبدالحق گاهی به من میگفت:
ـ اینجا خانه توست؛ تا هر وقت خواستی بمان.
من هم که در آن مدت در کراچی و لاهور به دنبال جایی برای ادامه تحصیل بودم، چند ماهی در همان دارالعلوم چاکیواره اقامت کردم. در آنجا علاوه بر اینکه سرپناهی پیدا کرده بودم، با افراد و جریانهای مختلفی که در کراچی و بلوچستان فعالیت داشتند، از نزدیک آشنا شدم.آن دو اتاق کوچک که «دربار» نام داشت، محل رفتوآمد افراد بسیاری بود. امروز که به آن سالها فکر میکنم، با خود میگویم ایکاش خاطرات مولوی عبدالحق و کسانی که در آنجا رفتوآمد داشتند، همان زمان ثبت میشد؛ چراکه بخش مهمی از خاطرات و تاریخ شفاهی آن دوره در همان دو اتاق شکل گرفت.
سفر به رایوند لاهور و آشنایی با مولوی خیرمحمد ندوی
در همان ایامی که در دارالعلوم چاکیواره اقامت داشتم، مولوی عبدالصمد دامنی نیز از ایرانشهر آمده بود. او گاهی در «دربار» توقف میکرد و با طلاب و فعالان بلوچ همنشین میشد.
یکی از شخصیتهایی که در آنجا میدیدم، مولوی خیرمحمد ندوی بود؛ عالمی توانمند، اهل قلم و مترجم قرآن به زبان بلوچی که مجله ماهیانه «سوغات» را نیز منتشر میکرد. هرگاه فرصتی پیش میآمد، پای صحبتهایش مینشستم و از سخنانش استفاده میکردم. در برخورد با دیگران نیز بسیار متواضع و خوشاخلاق بود.
یک روز در «دربار» تصمیم گرفته شد که جمعی از ما برای شرکت در اجتماع سالانه جماعت تبلیغ به رایوند لاهور برویم. برای این سفر، یک اتوبوس بهصورت دربست کرایه کردیم و جمعی از طلاب، علما و دوستان همراه شدند.
مولوی عبدالصمد دامنی محبت کرد و هزینه سفر و غذای مرا از ابتدا تا پایان مسیر بر عهده گرفت. این محبت او همیشه در خاطرم مانده است.
در طول مسیر، من همصندلی مولوی خیرمحمد ندوی بودم. بیشتر مسیر را در کنار ایشان نشستم و از صحبتهایش استفاده میکردم. راه طولانی بود و گاهی که خسته میشدم و خوابم میبرد، سرم ناخواسته روی شانه ایشان قرار میگرفت.گاهی تشر می زد و گاهی با مهربانی مرا بیدار میکرد و لبخند میزد.
به رایوند که رسیدیم، اجتماع سالانه جماعت تبلیغ با حضور جمع زیادی از علما و مبلغان از مناطق مختلف برگزار شده بود. ما نیز در اجتماع شرکت کردیم و چند روزی در فضای آنجا حضور داشتیم. در همان سفر، فرصت بیشتری برای همراهی و گفتوگو با مولوی خیرمحمد ندوی و مولوی عبدالصمد دامنی پیدا کردم.
سختیهای غربت و جیببری که جیبم را زد
روزی در کراچی از یکی از خیابانهای شهر عبور میکردم. ناگهان متوجه مردی سیاهپوست شدم؛ از همان افرادی که در پاکستان به نام «شیدی» شناخته میشوند و بسیاری از آنان خود را «مکرانی» مینامند.
مرد سوار دوچرخه بود. نمیدانستم از کجا مرا زیر نظر گرفته است. وقتی از روبهرو میآمد، نگاهی به من کرد و لبخندی زد. من هم بیخبر از قصد او، لبخند زدم؛ تصور کردم شاید مرا میشناسد یا قصد دوستی دارد.
چند قدم جلوتر، دیدم همان مرد ایستاده و وانمود میکند که مشغول نگاه کردن به دوچرخهاش است. من نیز بدون توجه به رفتار او، به مسیرم ادامه دادم. همین که به او رسیدم، ناگهان به سمت پیادهرو پرید، جلویم را گرفت و گفت:
ـ مگر من دشمن تو هستم که اینطور نگاهم میکنی؟
گفتم:
ـ نه، چنین نیست.
لنگیای که روی دوش داشت، ناگهان روی من انداخت و با هر دو دست یقهام را گرفت. هنوز نمیدانستم چه میکند. بعد گفت:
ـ برو، قبل از اینکه بزنمت!
من هم راه افتادم و رفتم. وقتی به مغازهای رسیدم که میخواستم از آنجا خرید کنم، دست در جیبم بردم و دیدم پولی ندارم. به حجره مسجد «دربار» که در آن اقامت داشتم برگشتم و همهجا را گشتم، اما خبری از پول نبود.
تازه متوجه شدم آن مرد جیبم را زده است. در همان گیر و دار دستش را در جیب بالایی پیراهنم برده و مبلغ سی روپیهای را که داشتم، بیرون کشیده است.
شبی دیگر، از خیابان دیگری عبور میکردم که ناگهان کسی محکم به من تنه زد. برگشتم و او نیز برگشت. وقتی چشم در چشم هم شدیم، رو به رفیقش کرد و گفت:
ـ این همان جیب خالی است… برویم!
آن دو نفر راهشان را کشیدند و رفتند.
پایان دوران اقامت در پاکستان و تصمیم به بازگشت
در مدتی که در پاکستان بودم، سختیهای زیادی را پشت سر گذاشتم. غربت آسان نیست؛ حتی اگر انسان برای طلب علم و یافتن راهی برای ادامه زندگی خود مهاجرت کرده باشد. در این مدت، با حوادث و اتفاقات تلخ و شیرین زیادی روبهرو شدم؛ از روزهای سرگردانی و جستوجوی مدرسه و محل تحصیل گرفته تا آشنایی با علما و شخصیتهای مختلف و تجربههایی که هرکدام بخشی از زندگی من شد.
بسیاری از این خاطرات هنوز در ذهنم مانده است و مجال بیان همه آنها در اینجا نیست. تلاش میکنم به مرور، آنچه را به یاد دارم بازگو و تدوین کنم تا این بخش از زندگیام نیز ثبت شود.
پس از مدتی، با وجود همه تجربههایی که در پاکستان به دست آورده بودم، تصمیم گرفتم به کشور بازگردم. مقدمات بازگشت را فراهم کردم و راه ایران را در پیش گرفتم؛ سفری که خود سرآغاز فصل دیگری از زندگی من شد. بازگشت به کشور



دیدگاهتان را بنویسید