بخش پانزدهم خاطرات شیخ انور دهواری : ادامه فعالیت کتاب‌فروشی

نویسنده:محمد صدیق دهواری

در دهه شصت، شمار کمی از مغازه‌ها و خانه‌ها تلفن داشتند. کتاب‌فروشی ما هم تلفن نداشت. برای تماس با ناشران باید به مخابرات می‌رفتیم؛ جایی که چند کابین تلفن داشت و اپراتور شماره موردنظر را می‌گرفت و تماس را وصل می‌کرد. از همان‌جا با ناشران تماس می‌گرفتم.
سفارش کتاب هم فرایند طولانی و زمان‌بری داشت. ابتدا نامه‌ای برای ناشر می‌فرستادم. ناشر فهرست کتاب‌های موجود را برایم ارسال می‌کرد. بعد بر اساس نیاز جامعه و تشخیص خودم، کتاب‌ها را انتخاب می‌کردم و دوباره نامه سفارش می‌فرستادم. چند روز طول می‌کشید تا مبلغ سفارش مشخص شود. سپس پول را از طریق حواله بانکی واریز می‌کردم و تصویر حواله را برای ناشر می‌فرستادم. بعد از آن، کتاب‌ها با باربری یا پست به سراوان ارسال می‌شد. نخستین کارتن کتاب با باربری «ظریف» به سراوان رسید. برای تحویل آن رفتم، اما مرحوم حاجی محمد ظریف‌پور، مسئول باربری، کارتن را به من تحویل نداد و گفت:
ـ سراوان کتاب‌فروشی ندارد؛ باید ضامن بیاوری!
با تعجب و کمی نگرانی از باربری بیرون آمدم. همان‌جا حاجی شیرمحمد دهواری را دیدم. ماجرا را برایش تعریف کردم. بلافاصله به ظریف‌پور گفت:
ـ کارتن کتاب را تحویل بده؛ من ضامنش هستم.
از آن پس، برای تحویل کارتن‌های کتاب مشکلی نداشتم. حاجی محمد ظریف‌پور هم بعدها از مشتریان کتاب‌فروشی شد.

جواز کتاب‌فروشی


سال ۱۳۶۲، در حالی که هنوز دوران سربازی‌ام را نگذرانده بودم، برای ادامه رسمی فعالیت کتاب‌فروشی به دنبال کسی بودم که جواز به نام او صادر شود؛ اما کسی حاضر به همکاری نبود.
به یاد دوست قدیمی‌ام از دوران «نهضت مسلمانان سراوان»،(دکتر) غوث‌بخش دارزهی افتادم. آن زمان در جالق به خیاطی مشغول بود و معافیت سربازی داشت.
به جالق رفتم و از او خواستم به کمیته انقلاب اسلامی سراوان برای تایید صلاحیت و طی مراحل اداری مراجعه کند و جواز کتاب‌فروشی را به نام خودش بگیرد. او پذیرفت و جواز تا پایان دوران خدمت سربازی من، یعنی سال ۱۳۶۸، به نام او باقی ماند.
پس از پایان خدمت، جواز کسب را به نام خودم منتقل کردم و از آن زمان تا مهرماه ۱۳۷۳، شخصاً کتاب‌فروشی را اداره می‌کردم. پس از آن، جواز به نام برادرم منتقل شد و در نهایت به نام پسرم درآمد.


عرضه نوار قرآن و سخنرانی‌های اسلامی


مدتی بعد تصمیم گرفتم در کنار کتاب، نوار قرآن و سخنرانی‌های اسلامی را نیز عرضه کنم. دوره‌های کامل تلاوت قاریان معروف را تهیه و برای فروش عرضه می‌کردم. برای تکثیر نوارها نیز به دستگاه ضبط و تکثیر نیاز داشتم که با زحمت فراوان تهیه کردم.
یک‌بار که برای سفری از سراوان خارج شده بودم، از پشت کتاب‌فروشی وارد شدند. پشت دیوار کتاب‌فروشی محوطه‌ای خالی بود و آن زمان داروخانه ناهید ــ که بعدها «سلامت» نام گرفت ــ هنوز ساخته نشده بود. سارقان شبانه دیوار را سوراخ کرده و وارد مغازه شده بودند. دو دستگاه ضبط‌صوت، یک باند بلندگو و دستگاه ضبط‌وتکثیر نوار را برده بودند.
پس از این سرقت، کار فروش و تکثیر نوارها متوقف شد.
یکی از کسانی که مدعی بود می‌تواند سارقان را با کمک اجنه پیدا کند، گفته بود سارقان از اهالی یکی از روستاهای اطراف سراوان هستند. پدر و عموهایم بر اساس گفته او به آن روستا رفتند، اما مشخصاتی که داده بود درست نبود.
چندی بعد، سارقان که غیر ایرانی بودند در سرقت دیگری دستگیر شدند و به سرقت از کتاب‌فروشی من نیز اعتراف کردند. پرونده در دادسرا تشکیل شد و رسیدگی به آن مدتی طول کشید. به توصیه آقای خدابنده، از شکایت خود صرف‌نظر کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *