بخش دهم خاطرات شیخ انور دهواری : عزم برای جهاد

نویسنده:محمد صدیق دهواری

پس از مدتی اقامت در کراچی و ناکامی در ادامه تحصیل در دارالعلوم و جامعه فاروقیه کراچی، به دنبال دفتر جمعیت اسلامی افغانستان گشتم. سرانجام دفتر آنان را پیدا کردم. مولوی غلام‌محمد در آنجا حضور داشت. خودم را معرفی کردم و گفتم از بلوچستان آمده‌ام. پس از کمی گفت‌وگو، از من پرسید:
ـ اگر شوروی برای رسیدن به آب‌های گرم، -همان آرزوی دیرینه‌اش، به سوی بلوچستان حرکت کند،- با چه نیرویی در برابرش خواهید ایستاد؟
سپس به من توصیه کرد:
ـ بهتر است به پیشاور بروی، در اردوگاه خالد بن ولید رضی الله عنه ــ که متعلق به جمعیت اسلامی افغانستان است ــ آموزش نظامی ببینی و بعد در بلوچستان هسته‌های مقاومت تشکیل دهی. اکنون ایدئولوژی کمونیسم در همه‌جا نفوذ کرده و پرچم شوروی در کوچه و خیابان‌ها دیده می‌شود.
این سخنان در آن شرایط بر من تأثیر گذاشت. من نیز بیش از آنکه به ماندن در کراچی و ادامه تحصیل فکر کنم، ذهنم متوجه وضعیت افغانستان و سرزمین خودم شده بود. به همین دلیل راهی پیشاور شدم. سه روز در راه بودم تا دفتر جمعیت اسلامی را پیدا کنم.
در پیشاور پس از پرس‌وجو، مرا به خانه‌ای راهنمایی کردند. در زدم و وارد شدم. مردی را دیدم که روی تخت نشسته بود. از من پرسید:
ـ از کجا آمده‌ای و برای چه آمده‌ای؟
گفتم:
ـ بلوچم؛ از بلوچستان آمده‌ام و می‌خواهم آموزش نظامی ببینم
پرسید:
ـ در بلوچستان با کدام حزب جهادی در ارتباط بوده‌ای؟
گفتم:
ـ جمعیت اسلامی.
لبخندی زد و گفت:
ـ خوش آمدی؛ من مولوی کامل هستم.
سپس ادامه داد:
ـ می‌دانی اینجا کجاست؟ اینجا کمیته مشترک اطلاعات احزاب جهادی است. اگر کسی از تو پرسید، هرگز نام جمعیت را نبر
در همین هنگام، مردی قدبلند و تنومند وارد شد. او را قبلاً در دفتر جمعیت اسلامی در زاهدان دیده بودم؛ معلمی بلوچ، اهل نیمروز، به نام شیدا. به محض دیدن من، مرا در آغوش گرفت و با من معانقه کرد.
مولوی کامل از او پرسید:
ـ این آقا را می‌شناسی؟
شیدا گفت:
ـ بله، در دفتر زاهدان رفت‌وآمد داشته است.
مولوی کامل به او گفت:
ـ ایشان را نزد انجنیر ایوب‌خان ببر.
شیدا مرا همراهی کرد و به دفتر انجنیر ایوب‌خان رفتیم. خودش پشت در ماند و من وارد شدم. سلام کردم و روبه‌رویش نشستم. چند سؤال از من پرسید:
ـ کیستی؟ از کجا آمده‌ای؟ چه می‌خواهی؟
گفتم:
ـ بلوچم؛ آمده‌ام در اردوگاه خالد بن ولید آموزش ببینم و به سرزمینم برگردم
گفت:
ـ در این اردوگاه نمی‌توانیم به شما آموزش بدهیم. ما با ایران روابط حسنه‌ای داریم و میلیون‌ها مجاهد و مهاجر در ایران داریم. شما می‌توانید نزد احمدشاه مسعود بروید؛ هم آموزش می‌بینید و هم در جهاد شرکت می‌کنید.
گفتم:
ـ نه، من به بلوچستان برمی‌گردم. احمدشاه مجاهدان بسیاری دارد؛ من نگران سرزمین خودم هستم در صورت حمله شوروی نقشی در دفاع داشته باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *