نویسنده:محمد صدیق دهواری
برای رفتن به پاکستان، مسیر پنجگور را در پیش گرفتیم. آن زمان سفر از سراوان تا پنجگور آسان نبود. از مسیر بمپشت و پروم حرکت کردیم و تقریباً یک روز در راه بودیم. تمام مسیر جادههای خاکی و کوهستانی بود و با خودروهای تویوتای باری رفتیم. مسیر هم طولانی بود و هم پرخطر و من سفری ناشناخته را در پیش داشتم.
پس از رسیدن به پنجگور، چند روزی در آنجا ماندم و سپس با اتوبوسهای پاکستانی به سوی کراچی حرکت کردم. از پنجگور تا کراچی حدود شانزده ساعت در راه بودم. بخشهایی از مسیر همچنان خاکی بود و گاهی شرایط جاده بهگونهای میشد که حرکت بسیار دشوار بود. خستگی راه زیاد بود، اما مقصد و آیندهای که در پیش داشتم، باعث میشد سختیهای سفر را تحمل کنم.
سرانجام خودم را به کراچی رساندم. نخستین مقصد من دارالعلوم کراچی بود؛ یکی از مراکز بزرگ علمی دینی شبهقاره. مولوی تاجمحمد ریگی و مولوی عارف حقانی، که از دوستانم بودند، مرا نزد مسئول پذیرش، مولوی عزیزی، بردند.
از آنجا که سال تحصیلی به نیمه رسیده بود، پذیرش در آن زمان معمولاً دشوار بود. مسئول پذیرش شروع به پرسیدن سؤالهایی از من کرد. من به زبان اردو با او گفتوگو کردم و به پرسشهایش روان و دقیق پاسخ دادم. از شیوه سخن گفتنم تعجب کرده بود. با حالتی مشکوک به من گفت:
ـ تو ایرانی نیستی؛ یا از اورگانی هستی که سالها اینجا بودهای و حالا نان و مسکنی نداری و آمدهای اینجا پناه بگیری!
سپس رو به همراهانم کرد و گفت:
ـ این فرد یا کمونیست است یا مجاهد خلق و برای نان آمده تا طلبه شود!
برای او باورکردنی نبود که یک نوجوان ایرانی بتواند به این روانی اردو صحبت کند. اما اردو برای من زبان ناآشنایی نبود. در سالهای کودکی در سند زندگی کرده بودم و با این زبان مأنوس شده بودم.
با این برخورد و شرایطی که پیش آمد، دارالعلوم را ترک کردم و تصمیم گرفتم جای دیگری را برای ادامه تحصیل پیدا کنم.
پذیرش در جامعه فاروقیه کراچی
پس از آن، تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به جامعه فاروقیه کراچی بروم. یکی از مراکز مهم علمی دینی شبهقاره که در آن زمان از مدارس شناختهشده به شمار میرفت پیش از مراجعه به مدرسه، به نزد مولوی عبدالرحمن کراچوی رفتم. ایشان مشغول کار چاپ کتاب بود و از قبل با عمویم، مفتی خالد دهواری، ارتباط و آشنایی داشت. تا آنجا که به یاد دارم، پیش از آن نیز به سراوان آمده بود و با خانواده و دوستان ما آشنایی داشت.
وقتی نزد ایشان رفتم و موضوع ادامه تحصیلم را مطرح کردم، با محبت مرا پذیرفت. سپس یادداشتی برایم نوشت تا آن را به معاون جامعه فاروقیه تحویل بدهم و از طرف ایشان برای پذیرش و ادامه تحصیل معرفی شوم. یادداشت را گرفتم و به جامعه فاروقیه رفتم.
مراحل پذیرش را انجام دادم و وارد کلاسی شدم که استادی روحانی، با چهرهای عبوس و برخوردی تند، در آن درس صرف و نحو تدریس میکرد. همین که چشمش به من افتاد، با لحنی تند گفت:
ـ عجب درسخوان بزرگی آمده! سال تحصیلی به نیمه رسیده، حالا آمده درس بخواند؟
از همان برخورد نخست، احساس خوبی نسبت به کلاس پیدا نکردم و ترجیح دادم در آن درس شرکت نکنم.
با وجود آنکه معرفی مولوی عبدالرحمن باعث شده بود با سهولت بیشتری پذیرفته شوم، برخورد آن استاد سبب شد دیگر به کلاس برنگردم.
مدتی در اتاق دوستم، مولوی حبیبالله حسینبر، اقامت داشتم. او در آن زمان خودش مشغول تحصیل بود. گاهی مقدار اندکی غذا از آشپزخانه مدرسه میگرفت و به اتاق میآورد و با هم میخوردیم. زندگیمان ساده بود و من همچنان به دنبال راهی بودم که بتوانم تحصیل دینیام را ادامه بدهم.
در همان ایامی که در جامعه فاروقیه کراچی بودم، گاهی سفیران کشورهای مختلف اسلامی، از جمله کویت، عراق و ایران، به مدرسه میآمدند و برای کمک به طلاب، مبالغی با خود میآوردند. در آن زمان، مولانا سلیمالله خان، مؤسس و رئیس جامعه فاروقیه، در قید حیات بود.
یکبار سفیر کویت به مدرسه آمد و کمکهایی میان طلاب توزیع کرد. در نوبتی دیگر، ابوشریف نیز برای کمک مالی به طلاب ایرانی به مدرسه آمد، اما آنان از گرفتن این کمک امتناع کردند. ابوشریف که از این رفتار ناراحت شده بود، گفت:
«لَا یَرُدُّ الإحسانَ إِلّا الحِمار.»
«هیچکس نیکی را رد نمیکند، مگر الاغ.»
در آن سال نام ابوشریف را نیز زیاد میشنیدم. بعدها دانستم که عباس آقازمانی، معروف به ابوشریف، از چهرههای شناختهشده سالهای نخست انقلاب بوده و مدتی نیز در پاکستان مسئولیت دیپلماتیک داشته است. ( سال 1361 سفیر ایران در پاکستان بود)
در همانجا، اگر اشتباه نکنم، محلی در مدرسه را «بابالصدام» مینامیدند.
جامعه فاروقیه در نزدیکی فرودگاه بزرگ کراچی قرار داشت و در اطراف آن، جمعیتهای مختلف مذهبی زندگی میکردند. گاهی تنشهای مذهبی نیز در شهر دیده میشد. تا آنجا که به یاد دارم، فرزند و جانشین مولانا سلیمالله خان که تحصیلکرده آمریکا و خطیبی توانمند بود، بعدها ترور شد.



دیدگاهتان را بنویسید