نویسنده:محمد صدیق دهواری
پس از اینکه از پیشاور به کراچی بازگشتم، مدتی بعد با فردی از اهالی ترکیه آشنا شدم که خود را از اعضای یکی از نهضتهای اسلامی معرفی میکرد. این آشنایی، ارتباط مرا با فعالان جریانهای مختلف اسلامی در پاکستان گستردهتر کرد. او روزی نزد من آمد و گفت:
ـ بیا با من به پیشاور برویم. از کنسولگری ایران برایت ویزا میگیریم و از راه ایران به ترکیه میروی. آنجا دوستان ما هستند و امکانات لازم را برایت فراهم میکنند.
پیشنهادش را پذیرفتم و همراه او ابتدا به لاهور رفتیم. از کراچی تا لاهور بیش از بیست ساعت در راه بودیم. در لاهور با مسئول جوانان حزب رفاه ترکیه در مرکز جماعت اسلامی دیدار کردیم. در جریان گفتوگو، همراه من با او درگیر شد. وقتی از او پرسیدم چرا چنین برخوردی کردی، گفت:
ـ این آقا در مصاحبهای گفته تعداد اعضای حزب به این اندازه است. من به او گفتم چرا آمار را کم میگویی؟ باید آمار میلیونی اعلام کنی تا دشمنان از قدرت ما بترسند.
در همان سفر، سراغ فردی به نام حسین را نیز گرفتیم. حسین کرد بود و از کردستان ترکیه آمده بود. پس از لاهور به گوجرانواله رفتیم. در آنجا مدرسهای دینی قرار داشت که متعلق به مولانا شاهچراغ، از شاگردان برجسته مولانا انورشاه کشمیری، بود.
مولانا شاهچراغ پیرمردی نحیف و لاغراندام بود و بر روی تختی دراز کشیده بود. او دیوبندیمسلک بود و جملهای داشت که همیشه در ذهنم مانده است:
ـ من هرگز عضو جماعت اسلامی نبودهام، اما چون مولانا مودودی مظلوم واقع شده، از او حمایت میکنم.
در آن مدرسه، طلاب زیادی وابسته به جماعت اسلامی بودند و تحت تعلیم و تربیت مولانا شاه چراغ قرار داشتند. ناظم مدرسه نیز مردی بلوچ از اهالی گوادر بود. وقتی فهمید من بلوچ هستم، با من به زبان بلوچی صحبت کرد و با خوشحالی اظهار محبت و نزدیکی کرد. در آن زمان جوانی بیستودوساله بودم و هنوز در جستوجوی مسیر آینده خود بودم؛ ازاینرو، این دیدارها و آشناییها برایم فرصتی بود تا جریانها و شخصیتهای مختلف دینی در پاکستان را از نزدیک بشناسم..
از گوجرانواله دوباره به لاهور برگشتیم. من به دفتر جماعت اسلامی رفتم و او به مرکز اسلامی لاهور رفت؛ مرکزی که برای پذیرش و اسکان دانشجویان خارجی و زیر نظر سازمان کنفرانس اسلامی فعالیت میکرد. قرار گذاشتیم صبح زود برای بازگشت به کراچی با هم حرکت کنیم، اما من دیگر در آن قرار حاضر نشدم.
صحبتهای او درباره «ابوحمزه»، ارتباط با گروههای مسلح، پنهان کردن فشنگ در پاشنه کفش و رفتوآمد میان پاکستان، ایران و ترکیه،نام بردن و ارتباط با مهدی هاشمی در ایران، مرا نگران کرده بود. احساس میکردم مسیری که او پیشنهاد میکند با آنچه من در جستوجویش هستم تفاوت دارد. من برای تحصیل و شناخت بیشتر جریانهای اسلامی آمده بودم و نمیخواستم وارد فعالیتهایی شوم که سرانجامش برایم روشن نبود.
به همین دلیل، صبح زود بدون آنکه او را مطلع کنم، خودم را به ایستگاه قطار لاهور رساندم و سوار قطار شدم تا به کراچی برگردم. در آن لحظه هنوز نمیدانستم در همین سفر بازگشت، اتفاقی خواهد افتاد که یکی از خاطرات ماندگار آن دوران را برایم رقم میزند.
ماجرای قطار و بازگشت به کراچی
در یکی از واگنها، ناگهان متوجه شدم سه نفر که روی صندلی روبهرویم نشستهاند، به زبان بلوچی صحبت میکنند. سلام و احوالپرسی کردم و گفتم:
ـ من هم بلوچم.
در طول مسیر، دورهگردی که بسکویت، شکلات و تنقلات میفروخت، از کنارمان عبور میکرد و با صدای بلند میگفت: «بسکویت دارم، شکلات دارم.» ناگهان یکی از آن سه نفر از جا بلند شد و سیلی محکمی به او زد.
بعداً فهمیدم هر سه نفر برادر بودند و از یک سفر تفریحی در کشمیر برمیگشتند. دورهگرد نیز مجوز داشت که در قطار خوراکی بفروشد. او بلافاصله رفت و مأمور قطار را آورد.
آن سه برادر رو به من کردند و گفتند:
ـ وقتی مأمور آمد، تو بگو دورهگرد مقصر است.
گفتم:
ـ نه، من نمیتوانم چنین چیزی بگویم؛ چون او مقصر نیست.
در همان واگن، پیرزنی هندی نیز نشسته بود. او گفت:
ـ من میگویم او مقصر است.
یکی از آن سه نفر نیز از واگن خارج شد تا به مأمور پلیس رشوه بدهد. وقتی پلیس آمد و پرسید چه کسی مقصر است، پیرزن گفت:
ـ دورهگرد مقصر است.
یکی از آن سه برادر نیز همان حرف را تکرار کرد. پلیس رو به دورهگرد کرد و گفت:
ـ برو دنبال کارت!
من حاضر نشدم برخلاف واقع شهادت بدهم. برایم روشن بود که موضوع فقط یک درگیری ساده در قطار نیست؛ آن مرد با فروش همین خوراکیها امرار معاش میکرد و ممکن بود یک شهادت نادرست زندگی و روزی او را به خطر بیندازد.
حدیث معروف پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوسلم در ذهنم آمد:
«اُنصُر أخاکَ ظالِمًا أو مَظلومًا.»
یاران عرض کردند: ای رسول خدا، مظلوم را میدانیم چگونه یاری کنیم؛ اما ظالم را چگونه یاری کنیم؟ فرمودند: او را از ظلم بازدارید و این، یاری اوست.
در همان حال، یکی از مسافران که کنار من نشسته بود، با لحنی کنایهآمیز به آن سه برادر گفت:
ـ اگر اعصابتان این چیزها را ندارد، با هواپیما میرفتید؛ الحمدلله که پولدار هم هستید!
حرفش را شنیدند و چیزی نگفتند. برای من، آنچه در آن واگن اتفاق افتاده بود، بیشتر از یک مشاجره ساده بود. در سفر و زندگی، آدم گاهی در موقعیتی قرار میگیرد که باید میان حق و باطل یکی را اختیار کند و همراهی با حق سزاوارتر است.



دیدگاهتان را بنویسید