یک بانوی غیر بومی که دارای ظاهری زیبا بود مدتی در سراوان زندگی میکرد. در سراوان شایع شده بود که شبها این خانم با برخی از مسئولین از جمله فرمانده ژاندارمری و رئیس دادگاه ارتباط نامشروع دارد. بهرحال خبر بین مردم پخش شده بود و این موضوع برای برخی گران تمام میشد. از قرار معلوم برخی از مسئولین تصمیم میگیرند که مسئله را جمع کنند. یک روز جلسه ای تشکیل میشود مبنی بر اینکه برای ختم قضیه آن خانم را به عقد یک ژاندارم بی دست و پا و بی سر و زبان در آورند. این تصمیم قطعی شده بود و آن ژاندارم را هم ظاهرا قبلا متقاعد کرده بودند.
در این زمان پدرم بعنوان تنها سر دفتر ازدواج و طلاق در سراوان فعالیت میکرد. بنابراین، به پدر پیام داده بودند که مراسم عقد در ژاندارمری صورت میگیرد و وی با دفتر و دستک خود به ژاندارمری برود. طبق معمول در آنزمان هر کجا که مراسم عروسی بود و از پدر میخواستند که مراسم عقد را در منزل عروس یا داماد انجام دهد من به همراه او میرفتم و دفتر و دستک وی را با خود حمل میکردم. اغلب من و پدر با دوچرخه میرفتیم.
شب بود و برخی از آقایان در ژاندارمری جمع شده بودند. من و پدر دفاتر ثبت را برداشتیم و مستقیم به ژاندارمری رفتیم. در ابتدا قاضی شروع به صحبتهای مقدماتی کرد و سپس از پدر خواست که عقد آن خانم و آقا (ژاندارم) را ببندد. پدر گفت لطفا دستور دهید شناسنامه ها را بیاورند. وقتی شناسنامه ها را آوردند پدر متوجه شد که در شناسنامه خانم نه اثری از نام شوهر است و نه اثری از طلاق. پس ایشان باید دختر باشد. برای عقد دختر، پدر دختر نیز باید حضور داشته باشد. اما وقتی پدرم سوال کرد که پدر دختر کدام یک از حضار است هیچ پاسخی نیافت. در نتیجه، مشکل ثبت ازدواج وجود داشت!
پدرم به جمع حاضر در آن مراسم گفت <<اگر عروس دختر است پدر وی باید حضور داشته باشد. اگر بیوه هست پس مطلقه باید باشد. لذا با این اوضاع و احوال عقدی صورت نمیگیرد.>> بلافاصله تهدیدها توسط برخی از قدرتمندان اجرایی و سیاسی و قضایی شهر که در جلسه حضور داشتند شروع شد. قاضی به پدر گفت <<من بعنوان ریئس دادگاه بشما دستور میدهم که این عقد میبایست صورت گیرد.>> مسئولین فرمانداری و ژاندارمری هم که میخواستند کارهای غیر اخلاقی شان با این عقد مالیده و پاک شود بسیار اصرار کردند که این عقد باید صورت گیرد.
بحث و گفتگو به درازا کشید و آنها پدر را تهدید به عزل کردند. در پاسخ پدرم گفت <<شما خودتان قانوندان و مجری مسایل کشور در این شهرستان هستید. اگر میشود بگویید من انجام میدهم. اگر نه چرا بیخود اصرار میکنید.>> اما در واکنش به مطلب پدرم آقایان گفتند <<آقای طاهری، شما انجامش بده، ما تضمین میکنیم که به شما هیچ آسیبی نرسد.>>
بااینحال پدر زیر بار زور آقایان با تمام تهدیداتی که کردند نرفت و مراسم عقد را انجام نداد. در نهایت آن ژاندارم بیچاره نیز از قضیه نجات پیدا کرد و بعدها شنیدم که آن خانم پس از مدتی شهر را بدیار خود ترک کرده است.



دیدگاهتان را بنویسید