آقای گل محمد صالحزهی جزء یکی از دبیران فوق العاده خشن آنزمان بشمار میرفت. او دارای معلومات خوبی بود و در شعر و شاعری نیز تبحر داشت. در کلاس ششم ابتدایی که تحصیل میکردیم یک روز گل محمد صالحزهی وارد کلاس شد. بلافاصله برپای دانش آموزان توسط مبصر کلاس انجام گردید. من و احمد کنار هم نشسته بودیم. ناگهان معلم با صدای بلند و خشن به احمد گفت <<پسر بلند شو و درس جواب بده؟>>
احمد که حسابی ترسیده بود و ظاهرا درس مربوطه را هم نخوانده بود دستپاچه شد و به امید اینکه شاید معلم با او نبوده و کس دیگری را صدا زده، نگاهی به اطراف خود انداخت که ناگهان دوباره با همان لحن خشن آقای صالحزهی گفت <<چرا اینطرف و آنطرف نگاه میکنی، مگر با تو نیستم، بلند شو. بگو ببینم اسمت چیست؟>>
احمد که اکنون بیشتر وحشت زده و دستپاچه شده بود تند تند با صدای لرزان و آهسته از من که کنارش نشسته بودم پرسید <<اسم من چیست! اسم من چیست!>> طفلک احمد از ترس اسم خود را نیز فراموش کرده بود. با این عکس العمل احمد کل کلاس از خنده منفجر شد. اما معلم سریع کلاس را جمع کرد و به همه گفت <<خفه.>> دیگر کسی جیک نزد و همه ساکت شدند. بعدها احمد کارمند شهرداری شد. وی فردی بسیار مهربان است. انشاء الله خداوند عمر طولانی به وی ببخشد.



دیدگاهتان را بنویسید