خاطره ای از احمد (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول)

آقای گل محمد صالحزهی جزء یکی از دبیران فوق العاده خشن آنزمان بشمار میرفت. او دارای معلومات خوبی بود و در شعر و شاعری نیز تبحر داشت. در کلاس ششم ابتدایی که تحصیل میکردیم یک روز گل محمد صالحزهی وارد کلاس شد. بلافاصله برپای دانش آموزان توسط مبصر کلاس انجام گردید. من و احمد کنار هم نشسته بودیم. ناگهان معلم با صدای بلند و خشن به احمد گفت <<پسر بلند شو و درس جواب بده؟>>

احمد که حسابی ترسیده بود و ظاهرا درس مربوطه را هم نخوانده بود دستپاچه شد و به امید اینکه شاید معلم با او نبوده و کس دیگری را صدا زده، نگاهی به اطراف خود انداخت که ناگهان دوباره با همان لحن خشن آقای صالحزهی گفت <<چرا اینطرف و آنطرف نگاه میکنی، مگر با تو نیستم، بلند شو. بگو ببینم اسمت چیست؟>>

احمد که اکنون بیشتر وحشت زده و دستپاچه شده بود تند تند با صدای لرزان و آهسته از من که کنارش نشسته بودم پرسید <<اسم من چیست! اسم من چیست!>> طفلک احمد از ترس اسم خود را نیز فراموش کرده بود. با این عکس العمل احمد کل کلاس از خنده منفجر شد. اما معلم سریع کلاس را جمع کرد و به همه گفت <<خفه.>> دیگر کسی جیک نزد و همه ساکت شدند. بعدها احمد کارمند شهرداری شد. وی فردی بسیار مهربان است. انشاء الله خداوند عمر طولانی به وی ببخشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *