از مهر 1339 تا پایان خرداد 1340 یعنی به مدت هشت ماه در زابل اقامت داشتم که پنج ماه را در منزل دایی موسی خدابنده گذراندم. در این مدت شبانه روز درس میخواندم و وضعیت درسی ام پیشرفت خوبی داشت. در آنزمان همسایه ای داشتیم بنام میرشکار که کارمند یکی از ادارات دولتی بود. او سه دختر داشت که در مقاطع مختلف دوره راهنمایی تحصیل میکردند. این سه دختر محترم گاهی برای مشکلات درسی پیش من می آمدند و گاهی هم ما به منزل آنها میرفتیم. خانواده آقای میرشکار ارتباط خوبی با خانواده دایی ام داشت. آنها تمایل داشتند که وصلتی بین ما و آنها برای یکی از دختران صورت گیرد که بدلایلی این امر صورت نگرفت و فقط در حد صحبت باقیماند.
یک روز که از مدرسه می آمدم یکی از پسرهای دبیرستانی که خیلی خود را گردن کلفت میدانست به دختران آقای میرشکار متلک گفت. از طرف دیگر، یک دبیرستانی دیگر که هم قد و قواره متلک گوی اول بود قصد داشت خود را به دختران میرشکار نزدیک و باب صحبت را باز نماید. در نتیجه، بین این دو پسر درگیری رخ داد که زد و خورد شدیدی صورت گرفت. در حالیکه این دو همدیگر را حسابی کتک میزدند دختران از فرصت استفاده کردند و خودشان را به منزل رساندند. صحنه جالبی بود! به این خاطر جالب بود که آن دو جوان قدرتنمایی میکردند و همدیگر را حسابی میزدند ولی در نهایت شرمنده کار خود شدند و هر کدام راه خود را پیش گرفتند و رفتند.



دیدگاهتان را بنویسید