دایی موسی خدابنده از زابل به زاهدان منتقل شد. اما من میبایست تا پایان کلاس دهم در زابل میماندم. لذا آقای محمد خدابنده و خاله گل بی بی از روستای محل اقامت خود خارج شدند و در منزل آقای “ت . م . ر” که یک اتاق خالی داشت اقامت گزیدند. این تغییر مکان به خاطر بنده صورت گرفت.
همسر آقای “ت . م . ر” اهل شرق ایران بود. وی و همسرش به تریاک اعتیاد داشتند. ضمنا خانه آنها پاتوق کسانی بود که تریاک میکشیدند. برپا کردن بساط تریاک و شیره توسط همسر “ت . م . ر” انجام میشد. وی برای عرضه و سرویس تریاک از مشتریان خود پول میگرفت. یکی از این مشتریان آقای ” ز” نام داشت که چندی بعد در زابل به قتل رسید. آقای “ت . م . ر” از خانمش خیلی حساب میبرد. خانم وی زنی با جرات بود. گاهی “ت . م . ر” وقتی میخواست چیزی بخرد مرا آهسته صدا میکرد و یواشکی طوریکه خانمش نفهمد مرا برای خرید بیرون میفرستاد و من هم با دوچرخه ای که داشتم خرید را که معمولا داروهای مسکن بود میگرفتم و بدون اینکه خانمش بفهمد به “ت . م . ر” میدادم. بهرحال، بعد از رفتن دایی موسی و خانواده اش ماههای فروردین، اردیبهشت، و خرداد را به سختی گذراندم، ولی تمام درسها را با موفقیت پاس کردم. آقای محمد خدابنده و خاله گل بی بی نیز برای بنده زیاد زحمت کشیدند. هر آنچه که در توان داشتند انجام میدادند.



دیدگاهتان را بنویسید