محمد رحیم در منزلی که متعلق به شخصی بنام مشتی حسین بود در یک اتاق اجاره ای زندگی میکرد. در اتاق دیگر این منزل یک مادر و دختر سکونت داشتند که متعلق به روستای پارچین بودند. پارچین در قسمت شرق تهران قرار داشت و محل ساخت اسلحه و مهمات بود. همسر این خانم فوت کرده بود و این مادر و دختر مستمر بگیر او بودند. پسر بزرگ این مادر شخصی بنام حسین آقا بود که در کارخانه اسلحه و مهمات کار میکرد.
چند روزی که از حضور من در اتاق محمد رحیم گذشت احساس کردم که وی به این مادر و دختر از لحاظ عاطفی بسیار وابسته شده است و قصد ازدواج دارد. با توجه به فرهنگ خانوادگی ما (طایفه ملازهی در سراوان) که نسل اندر نسل وصلتها فامیلی بوده و ازدواج های خارج از طایفه صورت نگرفته و آنرا خلاف رسم طایفه میدانستند، به محمد رحیم گفتم بهتر است فکر چنین کاری را نکند، چرا که از لحاظ فرهنگی خانواده ما با خانواده آنها فرق میکند و این باعث میشود که رابطه اش بمرور زمان با خانواده و طایفه و شهر سراوان قطع گردد.
ظاهرا صحبتهایم بر محمد رحیم تاثیر گذاشته بود. همان شب وی مصمم شد آن اتاق را ترک کند. روز بعد، چند کوچه آنطرفتر، یک اتاق دیگر پیدا کردیم و وسایل محمد رحیم را برای نقل مکان آماده کردیم. به رسم آنزمان یک آینه و قرآن در طاقچه اتاق قرار دادیم و سپس یک وانت کرایه کردیم و وسایل آقای محمد رحیم یوسفی را در آن گذاشتیم تا به اتاق جدید در منزل جدید نقل مکان کنیم.
ولی پس از ترک منزل و در حین نقل مکان به منزل جدید متوجه شدم که محمد رحیم شدید در فکر فرو رفته و اینطور بنظر میرسد که پشیمان شده است. حدس بنده درست بود. محمد رحیم از ترک منزل منصرف شد. وی بعدها با همین دختر خانم که دوستش داشت ازدواج نمود.



دیدگاهتان را بنویسید