چیزی به انقلاب نمانده (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد دوم)

مدیر کل من در سازمان ثبت احوال استان سیستان و بلوچستان شخصی بود بنام توفیقی که ایشان یکی از شاخه‌های حزب رستاخیز را مدیریت می‌نمود. حزب چندین شاخه داشت که افراد متعددی آنرا تحت رهبری غلامرضا حسین بر مدیریت می‌کردند. چند ماهی از فعالیت‌های غلامرضا حسین بر تحت عنوان دبیرکل حزب رستاخیز سیستان و بلوچستان نگذشته بود که ایشان حکم معاونت سیاسی حزب رستاخیز استان سیستان و بلوچستان را برای بنده صادر نمود. هم‌زمان دو معاونت را در استان بر عهده داشتم. البته لازم به ذکر است بخاطر انتقادهای سازنده‌ای که مطرح می‌کردم از طرف دبیر حزب استان و با توجه به اعلام نیاز سازمان مرکزی حزب، اینجانب را به‌ عنوان دبیر حزب رستاخیز در استان ایلام نیز پیشنهاد داده بودند. نزدیک به چند ماه مسائل گزینشی و بررسی صلاحیتهای بنده در دستگاه‌های امنیتی بطول انجامید. حتی این پرونده تا جایی پیش رفت که بقرار اطلاع پیش نویس حکم تهیه شده و در دفتر قائم مقام دبیر کل حزب در انتظار امضاء بود. ولی این حکم امضاء نشد و نمی‌دانم چرا؟ این موقع حدوداً ما در مهر یا آبان 1357 بسر می‌بردیم و تظاهرات علیه حکومت پهلوی روز به روز بیشتر می‌شد. فرزندانم احمدرضا و امیدرضا به ترتیب دوساله و یکساله شده بودند.

حقیقتاً در طول سال 1356 تظاهرات بزرگی علیه محمدرضا پهلوی در بعضی از شهرهای بزرگ ایران از جمله تبریز و قم شکل گرفت. پس از چاپ مقاله «ایران و استعمار سرخ و سیاه» در روزنامه اطلاعات مورخ ۱۷ دی ۱۳۵۶ که حاوی مطالب انتقادآمیز نسبت به امام خمینی بود، گروهی از روحانیون و مردم قم نسبت به آن واکنش نشان دادند و در ۱۹ دی دست به تظاهرات زدند. در جریان این اعتراضات عده‌ای توسط نیروهای وابسته به شاه کشته شدند. چهل روز پس از این ماجرا، در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ انقلابیون تبریز هم‌زمان با سایر شهرهای ایران، قصد برگزاری مراسم چهلم کشته شدگان اعتراضات قم را داشتند.[1] این مسئله در نهایت موجب درگیری شدیدی بین معترضان و نیروهای حکومت پهلوی گردید که بازتاب داخلی و جهانی پیدا کرد.

 نهادهای وابسته به حکومت پهلوی، در واکنش به این اعتراضات، در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۵۷ اقدام  به برگزاری تجمعی با عنوان «تظاهرات میهنی» در تبریز نمودند. طبق اسناد منتشر شده در ویکی‌لیکس، «به کارمندان دولت در شهر و حومه آن گفته شده بود که در این تظاهرات شرکت کنند؛ در غیر این صورت شغلشان را از دست خواهند داد. تمامی مدارس نیز تعطیل بودند و به دانش‌آموزان اخطار داده شده بود که در صورت عدم حضور در این مراسم، در امتحانات آن فصل مردود خواهند شد».[2] اما این نوع سیاست‌ها مؤثر واقع نمی‌شد. در این مقطع زمانی بنده مشغول نوشتن رساله فوق لیسانس علوم سیاسی بوده و مانند خیلی‌های دیگر تحت تأثیر این تظاهرات بزرگ قرار گرفته بودم. از اینرو، در جلسات رسمی و غیر رسمی از عملکرد برنامه‌های عمرانی و سیاستهای بازرگانی دولت پهلوی انتقاد می‌کردم. یادم می‌آید یک روز که منتظر پرواز تهران – زاهدان بودم، بهمن خان بارکزهی (نوه سردار دوست محمد خان) که در این زمان به‌ عنوان نماینده مجلس شورای ملی فعالیت می‌کرد را اتفاقی در فرودگاه مهرآباد ملاقات کردم. از وی درباره تظاهرات پرسیدم که در پاسخ گفت «این تظاهرات موقتی است و بالاخره موجی است که می‌گذرد».

تبلیغات انقلابی بسیار تأثیر گذار بود. از اوایل سال 1356 تا پیروزی انقلاب اسلامی به مدت دو سال نزدیک به یکصد سخنرانی در قالب اجتماعات، مناسبت‌های مذهبی، یا آموزشهای سیاسی در دبیرستانها و کانون‌های حزبی محلی، شهری و استانی داشته‌ام. عمدتاً سخنرانی‌های اینجانب انتقاد از دستگاه‌های اجرایی حکومت پهلوی بود. این انتقادات بیشتر از نخست وزیر، وزیران، استانداران و مدیران کل صورت می‌گرفت. از اواسط سال 1357 که تظاهرات ضد شاه روز به روز گسترش پیدا می‌کرد، در اجتماعات دانشجویی، اعتراضات مردم عادی و مساجد با مردم همراهی می‌کردم. من که به قصد فعالیت‌های سیاسی به استان سیستان و بلوچستان آمده بودم چاره‌ای جز بیان مطلب و انتقاد از مسئولین در جلسات حزبی نداشتم. در جلسات حزبی که حداقل ماهی یکبار با حضور استاندار و مدیران کل فرماندهی نظامی و انتظامی تشکیل می‌شد شرکت نموده و تقریباً در تمامی دبیرستانهای زاهدان تندترین و کوبنده‌ترین انتقادات را نسبت به مسئولین عنوان می‌کردم، اما در عین حال رهنمودهای لازم را جهت سازندگی ارائه می‌دادم. حضور بنده و غلامرضا حسین بر و حدود پنجاه نفر از دانشگاهیان در جلسات متعدد که همه برای ارائه راهکارهای لازم جهت توسعه سیستان و بلوچستان تلاش می‌کردند بر گرده خوانین و سرداران طرفدار امیر اسدالله علم سنگینی می‌کرد و آن‌ها نمی‌توانستند این نوع فعالیتها را تحمل کنند. رابطه حزب با دستگاه‌های اجرایی حداقل فایده‌ای که داشت این بود که مشکلات مردم از این طریق به دستگاه‌های اجرایی منتقل و درصدی از این مشکلات توسط مسئولین شنیده می‌شد و مقداری نیز حل ‌و فصل می‌گشت. در همان زمان یک روز آقای غلامرضا حسین بر به من گفت: «سرهنگ رضوانی رئیس ساواک استان سیستان و بلوچستان از اتهامات و انتقاداتی که به مدیران کل و مسئولین کشور وارد می‌کنید ناراحت است و می‌گوید بالاخره باید این موارد را اثبات نمائید. در غیر این صورت، شما متهم به توهین به مقامات می‌شوید و تحت تعقیب قرار خواهید گرفت». از آن به بعد سعی کردم انتقاداتم مستند باشد. این نوع سخنرانیها البته باعث شده بود که مردم مرا به‌ عنوان یک شخص مستقل نگاه کنند. لازم به ذکر است که در شرایط آنزمان و با وجود دستگاه امنیتی ساواک واقعاً نمی‌شد کسی انتقاد کند.

تقریباً از اوایل تیر ماه 1357 تا بهمن ماه، دانشگاه سیستان و بلوچستان و خیلی از مراکز دیگر محل تجمع گروههای جدیدی شده بودند که در اثر سست شدن حاکمیت پهلوی آهنگهای کوبنده و شعارهای زیادی سر می‌دادند. دوران طلایی گروههای چپ در واقع از خرداد 1357 شروع شد. دکتر رحمت الله حسین بر حزب دموکراتیک مردم بلوچستان را تشکیل داد که طرفداران زیادی داشت. بنده گاهی در جلسات مختلف گروه‌های متفاوت شرکت می‌کردم. افرادی که هواداران این گروهها بودند به همبستگی خود افتخار می‌کردند، بخصوص آنهایی که از حکومت پهلوی رضایت نداشتند.


[1] «مرکز اسناد انقلاب اسلامی – قیام خونین 19 دی مردم قم». web.archive.org/web/20160103120734/http://www.irdc.ir/fa/calendar/76/default.aspx

[2] ویکی لیکس: wikileaks.org/plusd/cables/1978TEHRAN03452_d.html

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *