سر توماس هربرت در سفرنامه خود (۱۱۰۸ قمری) بازار تهران را فاقد سقف توصیف میکند.[1] این بازار بین سالهای ۹۰۷ تا ۱۱۳۵ در دوره حکومت صفویان بوجود آمده است. محدوده بازار از شمال به خیابان بوذر جمهوری از جنوب به خیابان مولوی و از غرب به خیابان خیام و از شرق به خیابان سیروس میباشد. مهمترین و ثروتمندترین تهرانیها از زمان قاجاریه تا پایان حکومت پهلوی معمولاً در این بازار استقرار داشتهاند. بازار تهران برای خود یک قدرت مذهبی و اقتصادی بشمار میرفت که معمولاً رژیمهای وقت روی آن حساب میکردند. البته ناگفته نماند که از نظر تاریخی و معماری نیز این بازار اهمیت قابل توجهی دارد.
من دیپلمهای بودم که از بلوچستان ایران (سراوان) بر حسب تصادف و تلاشهای خود به تهران و بازار تهران ورود پیدا کردم، به این نحو که از سال 1347 در وزارت امور اقتصادی و دارایی بهعنوان مأمور مالیات در بازار بزرگ تهران مشغول به کار شدم. در شهر ما سراوان مردم در حد «کارمندی» فکر میکردند. آرزوی پدران و مادران برای فرزندانشان این بود که آنها پس از اتمام تحصیل در مقطع دیپلم یا بالاتر در بخش دولتی (ژاندارمری، شهربانی، ارتش، آموزش و پرورش و ارگانهای دیگر) استخدام شوند. معمولاً مردم ما کسب و کار را شغلی از ناعلاجی و پایینتر از کارمندی میدانستند. رضا شاه احداث و تقویت ژاندارمری و ارتش را با بکارگیری بیکاران حتی آنهائیکه دارای سواد بسیار پایین بودند، آغاز نمود. وقتی «کارمندی» بر بستر فقر و بیچارگی بوجود آمد بتدریج تبدیل به یک ارزش گردید. کارمند دولت حقوق ماهیانه دریافت میکرد و حداقل زندگیاش تضمین میشد. هر زمان که فردی جهت خواستگاری به خانوادهای مراجعه مینمود اولین سؤال خانواده دختر از آن فرد این بود که کارمند کدام اداره است؟ بسیاری از خانوادهها که دختر دم بخت داشتند معمولاً به خواستگارانی جواب مثبت میدادند که صاحب شغل دولتی بودند.
از اصل موضوع خارج نشویم، در جایی که بنده کار میکردم یعنی سازمان مالیاتی تهران، یکی از وظایفم بررسی پروندههای مودیان بود که مثلاً در چه حد از اوضاع مالی قرار دارند. در نتیجه، رفتن به درون دنیای کاسبکاران مرا با اوضاع بازار بیشتر آشنا کرد. لذا از همان اوایل زندگی کاری (1347) تحت تأثیر زندگی تاجران بزرگ تهران قرار گرفتم و سعی کردم ضمن اینکه به وظایف خود در بخش دولتی طبق قانون و اخلاق حرفهای بپردازم، حقوق دولت را بهعنوان باصطلاح پول جیبی در نظر بگیرم؛ بنابراین در طول سالهای 1346 تا 1356 که به زاهدان منتقل شدم به نوعی رابطه خود را با بازاریان تهران حفظ نمودم. به عنوان مثال، به بعضی از بازاریان و تاجران مشاوره میدادم. از آنزمان تا اکنون (1397) که این خاطرات را مینویسم و رسماً با بخش دولتی خداحافظی کردهام همچنان به مشاوره در امور مالی و مالیاتی در سطح کشور مشغول هستم و قراردادهای بسیار مهمی با سازمانهای دولتی و کارخانجات و هولدینگ های مطرح داشتهام. در آنزمان نخستین کار خود را با یک بازاری بزرگ بنام فتح الهی که در بازار حجره داشت و در عین حال وکیل دادگستری بود شروع کردم. وی در سال 1349 با ژاپنیها شریک شده و جهت احداث یک کارخانه بزرگ پنجاه میلیون تومان سرمایه گذاری کرده بود. همچنین، در همان زمان مشاور مالی و مالیاتی شخصی بودم بنام «ش» که بعدها رابطه کاریمان به رابطه دوستی تبدیل شد. «ش» اهل بلوچستان، از ثروتمندان منطقه و از تاجران چرم بشمار میرفت. او دفتری مقابل هتل کنتیننتال داشت و صاحب چندین منزل در مناطق خوب تهران بود. چند ماه از سال را در خارج میگذراند اما کاری به مسائل سیاسی نداشت و معمولاً در نشستهای سیاسی ما هم شرکت نمیکرد. بعد از انقلاب اسلامی بیشتر به لندن میرفت. وی در لندن صاحب یک آپارتمان بود. «ش» البته در حد افراط خوشگذرانی میکرد. یک روز به وی دوستانه تذکر دادم که در خوش گذرانی های خود خیلی زیاده روی میکند و برای سلامتیاش مضر است. یک شب که در ارتباط با همین موضوع صحبت میکردیم «ش» به من گفت: «آقای طاهری من بیشتر به عرض زندگی توجه میکنم تا طول زندگی». متاسفانه چند ماه بعد از این گفتگو ایشان در آپارتمان خود دچار ایست قلبی میشود و در سن 45 سالگی فوت میکند. از قرار معلوم چون «ش» در لندن تنها زندگی میکرد پس از چندین روز همسایهها متوجه بوی جنازهاش میشوند و به پلیس گزارش میدهند. در این موقع غلامرضا حسین بر در لندن بسر میبرد و این خبر ناگوار را بنده از ایشان شنیدم. جنازه «ش» را به ایران فرستادند و آنرا در محل تولدش سرباز دفن کردند.
کوتاه سخن اینکه، من اغلب به نوعی با تاجران موفق و بازاریان و کارآفرینان در ارتباط بودهام و این نوع ارتباطات در فکر اقتصادی بنده خیلی تأثیر داشته است. دوستان و اطرافیان تأثیر زیادی بر فکر و زندگی آدم میگذارند. اگر دوستان شما آدمهای ثروتمندی باشند شما هم به همان سمت کشیده میشوید و اگر اکثر دوستان شما اهل علم و دانش باشند زندگی شما را به همان طرف راهنمایی میکند. توصیه بنده همیشه این است که سعی کنید با انسانهای کارآفرین، خلاق و موفق در ارتباط باشید، آنوقت هم فکر شما متحول میشود و هم زندگیتان.
[1] اتو اطلس تهران، تهران: گیتاشناسی: پائیز ۱۳۷۳.



دیدگاهتان را بنویسید