معمولاً تابستان هر سال یکبار برای دیدار پدر و مادر و اعضای خانواده و فامیل از تهران به سراوان میرفتم.
در شهریور ۱۳۴۸ که به سراوان رفته بودم پدرم از بنده خواست که ازدواج کنم. او دختر عمویم (نور بی بی طاهری بخشانی یا هما) یعنی دختر عمو ابراهیم را برای من در نظر گرفته بود.
پدر این ازدواج را به من تحمیل نکرد و گاهی به من و بقیه برادرانم (غلامرضا، علیرضا، حمیدرضا و عبدالرضا) توصیه مینمود که اگر جای بهتری سراغ دارید خودم به خواستگاریتان میروم. اخلاق و رفتار پدر طوری بود که هیچ کس نمیتوانست مقابل تصمیم وی پافشاری کند. نه اینکه دیکتاتورانه عمل کند، بلکه رفتارش منطقی و قانع کننده بود.
از این جهت، معمولاً کل طایفه نظرات و پیشنهادات وی را میپذیرفتند. همچنین، اطاعت از دستور پدر برای من یک رضایت خاطر درونی ایجاد میکرد و قلبا خوشحال میشدم که پدر از من رضایت داشته باشد.
لازم به ذکر است که در آن زمان فرهنگی جا افتاده بود که بسیاری از بلوچهای منطقه ما ازدواج با فارسها را نوعی افتخار میدانستند و بعضی از شخصیتهای بلوچ در آن زمان در ازدواجهای اول یا دوم و یا سوم خود با فارسها وصلت میکردند؛ اما در این مقطع زمانی که ازدواج بنده و ازدواجهای فامیلی چند نفر دیگر صورت گرفت رسم وصلت با خارج از فامیل تا حدودی ضعیف شد. از آن پس در طایفه ما بیشتر پسران فامیل برای ازدواج به دختران فامیل روی میآوردند. این رسم در دنیای امروز (۱۳۹۸) نیز تقریبا هنوز پا برجاست.
بالاخره رسم و رسوم خواستگاری انجام شد. پدرم هزار تومان برای ازدواج من جدا گذاشته بود. با همین مبلغ تمام اهالی بخشان را برای نهار دعوت کردیم. آن زمان تعداد کل اهالی بخشان کمتر از تعداد امروزی طایفه ما (ملازهی) بود.
در تاریخ دوم مهرماه ۱۳۴۸ یعنی چند روز پس از ازدواج به تهران رفتم. به کیومرث نگهبان گفتم که من ازدواج کردهام و همسرم (هما) را بزودی به این منزل میآورم.
کیومرث ضمن تبریک به بنده، چند روز بعد از منزل خارج شد و در خیابان حقوقی تقاطع شریعتی یک منزل دیگر برای خود اجاره کرد.
احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد دوم (۱۳۴۶-۱۳۵۷). انتشارات کتاب بلوچ ۱۳۹۹.



دیدگاهتان را بنویسید