پس از مدتی به حوزه مالیاتی دیگری منتقل شدم. ممیز و رئیس حوزه جدید شخصی بود بنام آقای «ض». وی از همان آغاز سعی میکرد در بنده اعمال نفوذ کند. بهعنوان مثال، خیلی مرا در فشار میگذاشت که در رسیدگیها و حسابرسیهایی که از شرکتها بعمل میآورم نظر او را از همان ابتدا ملحوظ نمایم. گاهی فشار آنقدر زیاد بود که ناچار میشدم برای کمک به آقای فقیهی رئیس سابق خود پناه ببرم.
یک روز ایشان در حین راهنمایی به بنده گفت: «فساد در امور مالیاتی زیاد است. شما اگر بخواهید در چنین سیستمی خدمت کنید ناچار هستید گاها از خود انعطاف نشان دهید و بدون اینکه مرتکب خلافی شوید امتیاز بدهید. در بعضی مواقع شرایط سخت میشود و مسئول مافوق ممکن است انتظارات بیجایی از آدم داشته باشد. در این نوع شرایط متاسفانه گاها متوجه میشوید که چارهای ندارید و میبایست دستور مافوق را اجرا کنید وگرنه شما را میکوبند و یا به جای دیگر منتقل میکنند؛ اما باید خیلی حواستان جمع باشد که وارد این بازیها نشوید.»
اتفاقاً چندی بعد چنین اتفاقی برای بنده رخ داد. یک روز ممیز (آقای ض) پرونده یکی از بازرگانان را جهت رسیدگی و حسابرسی به من ارجاع داد. شرکتی که متعلق به این بازرگان بود چینی آلات وارد میکرد.
یکی از محمولههای این بازرگان از طریق بندر خرمشهر وارد کشور شده بود و در مسیر تهران یکی از کامیونها واژگون میشود و ظاهراً تمام چینی آلات از بین میرود؛ اما من هزینههای بازرگان را در حسابرسی قبول نکردم و به ایشان گفتم که بیمه پول آنها را پرداخت کرده است.
آن بازرگان به رسیدگی بنده نزد آقای ض (ممیز) اعتراض نمود. آقای ض هم به حمایت از آن بازرگان علیه بنده به سرممیز شکایت کرد.
سرممیز شخصی بود بنام آقای «ت» که وی نیز این شکایت را به ممیز کل (آقای کاردار) انتقال داد. یک روز صبح که من در محل کارم با همکاران کمک ممیز آقایان ثقفی و ملکی مشغول بکار بودیم ناگهان «ت» (سرممیز) وارد اتاق شد و در حضور همکاران با صدای بلند به من گفت: «تو به درد معلمی میخوری، بدرد اینگونه کارهای مالیاتی و حسابرسی نمیخوری…». وی بدجوری مرا نزد همکاران کوبید.
پس از این برخورد رابطه ممیز (آقای ض) و سرممیز (آقای ت) با بنده تیره شد. آنها گاهی تلویحاً با کنایه به من میگفتند که درخواست انتقال به واحد دیگری بدهم.
یک روز آقای کاردار (ممیز کل) به توصیه آقایان ض و ت (ممیز و سرممیز) بنده را خواست و گفت: «همکاران مسایلی را به من گفتهاند…، اگر این منطقه (بازار بزرگ تهران) که خیلی پرکار است با روحیه شما سازگاری ندارد ترتیبی میدهیم که شما را به واحدی که نزدیک منزلتان است بفرستیم…»؛ اما بنده حاضر به رفتن نشدم، ولی در همان منطقه حوزه مالیاتی مرا جابجا کردند.
همانطور که پیشتر نیز به خصوصیات آقای کاردار اشاره کردم، وی مردی بسیار جدی و آگاه به مسائل مالیاتی بود. بنده خیلی از مسائل مدیریتی را از ایشان یاد میگرفتم. بهرحال، سالها گذشت و پس از آن آقای کاردار را ندیدم تا اینکه یک روز حدود سالهای 1367 که در این زمان بنده عضو هیات های حل اختلاف مالیاتی در استان سیستان و بلوچستان بودم و در یکی از پروندهها با مشکل پیچیده قانونی برخورد کرده بودم تصمیم گرفتم برای رفع این مشکل نزد آقای کاردار (رئیس شورای عالی مالیاتی تهران) بروم.
در این جلسه، پس از مقدمات و بیان خاطرات تلخ و شیرین اوایل کاری که آنزمان ایشان ممیز کل من بود، آقای کاردار با کمال میل نسبت به برطرف نمودن سوالاتی که در ذهن داشتم اقدام نمود. در سال 1347 زمانی که من کارم را در اداره کل مالیاتی تهران شروع کردم آقای کاردار هیجده سال سابقه کار داشت. در آن زمان کاردار را بهعنوان تنها ممیز کل تهران میشناختند. وی از شهرت خوب و اقتدار بالایی برخوردار بود. اکنون (1398) در تهران حدود یکصد ممیز کل با شش یا هفت اداره کل امور مالیاتی وجود دارد.
جالب است که در تهران بزرگ یک روز بعد از چهل سال (1387) بر حسب تصادف آقای «ض» را در خیابان ملاقات کردم. پس از یک گفتگوی طولانی و دوستانه ایشان آدرس منزل خود را به من داد و یک روز باتفاق یکی از فرزندانم (احمد) به دیدار «ض» رفتیم. وی در شمال شهر زندگی میکرد و صاحب خانهای بزرگ و گران قیمت بود. البته آن منزل دیگر کلنگی بحساب میآمد.
در دیدار با «ض» متوجه شدم که بیش از سی سال است که مجرد زندگی میکند. فرزندان او پس از اینکه بزرگ میشوند به آمریکا مهاجرت میکنند و سپس مادرشان به آنها میپیوندد.
احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد دوم (۱۳۴۶-۱۳۵۷). انتشارات کتاب بلوچ، ۱۳۹۹.



دیدگاهتان را بنویسید