در شش ماه اول 1346 باتفاق محمد رحیم یوسفی و همسرش در خانه ای کوچک واقع در نظام آباد تهران زندگی میکردم. یک روز صبح که در حیاط منزل قدم میزدم و به آینده فکر میکردم متوجه شدم که در همسایگی خانه آقای یوسفی عده ای کارگر مشغول کار بنایی و ساختمانی هستند.
آنها در عین حال که کار میکردند با هم حرف میزدند و میخندیدند. یکی از کارگرها هر وقت که آجری برای بنای خود به بالای دیوار میانداخت یک حرف ناپسند به حضرت عمر نثار میکرد.
در آنزمان من بیست و دو سال سن داشتم. این فحاشی برای من خیلی گران تمام شد. از این کار کارگر ناراحت شدم و شروع به فحاشی به کارگران نموده و همزمان سنگ و آجر به سوی آنها پرت کردم.
آنها هم در مقابل به سوی من سنگ پرت کردند که البته هیچ گونه صدمه ای به کسی وارد نشد. ظاهرا این نوع برخورد کارساز نبود و بنابراین تصمیم گرفتم بجای اینکه خودم را با این فرد درگیر کنم از طریق مراجع قانونی اقدام نمایم.
نزدیک منزل یوسفی یک کلانتری وجود داشت که در میدان فوزیه واقع شده بود. بسوی آن کلانتری براه افتادم تا بر علیه آن شخص شکایت کنم. آن کارگر هم که متوجه شده بود من قصد دارم به کلانتری بروم بدنبال من جهت دفاع از خود براه افتاد که به کلانتری بیاید. هر دو بدون اینکه درگیری لفظی بیشتری داشته باشیم وارد کلانتری شدیم.
از دو سه نفر سرباز و افسری که در آنجا حضور داشتند تقاضا کردم که به شکایت من رسیدگی کنند اما متاسفانه کلانتری خیلی شلوغ بود و به درخواست بنده رسیدگی نمیشد. هر چه داد و بیداد کردم کسی توجهی نکرد.
بعد از دو ساعت انتظار دیدم که واقعا کسی رسیدگی نمیکند از کلانتری خارج شدم و به طرف منزل حرکت کردم. آن کارگر هم بدنبال من از کلانتری بیرون آمد و بطرف ساختمان نیمه تمام خود رفت و مشغول بکار شد، اما ایندفعه بدون فحاشی، ظاهرا وی از رفتار خود پشیمان شده بود.
احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.



دیدگاهتان را بنویسید