اکنون اواخر سال ۱۳۴۵ است. علاوه بر ۱۸ ماه خدمت سربازی، یک ماه و نیم دیگر به خدمتم اضافه شده بود که آن دوره را نیز به پایان رساندم. اما وقتی به آموزش و پرورش مراجعه کردم مسئولین مربوطه از صدور دفترچه پایان خدمت دوباره خودداری نمودند. ظاهرا چاره دیگری نداشتم و میبایست برای حل مشکل به کرمان میرفتم.
در آن زمان تقریبا تمام جاده های بلوچستان و کرمان اعم از اصلی و فرعی فاقد آسفالت بودند. حمل و نقل نیز وضعیت درستی نداشت. مسیرهای جیرفت به کرمان و بم از کوهستانهای صعب العبور میگذشت و جاده های باریک و شنی تردد را برای هر گونه وسیله نقلیه سخت مینمود. پول زیادی همراهم نبود و متاسفانه به پدر هم دسترسی نداشتم که لااقل درخواست کمک مالی کنم.
خوشبختانه یک روز شرایط تماس با پدر فراهم شد و بوسیله تلگراف از وی درخواست صد تومان پول کردم که در اولین فرصت این مبلغ را برایم ارسال نمود. بسوی سرنوشتی نامعلوم برای حل موضوع پرونده ام از جیرفت به کرمان براه افتادم. در وانتی که از شورولتهای قدیمی بود پشت کابین نشستم.
در کرمان به دادگاه نظامی مراجعه کردم. هیچکس را نمیشناختم. خیلی در فکر بودم که پرونده «غیبت از سربازی» را چگونه و از کجا پیگیری کنم؟
اقامتگاه من در کرمان یکی از مسافرخانه هایی بود که نزدیک بازار بزرگ شهر قرار داشت. این صحنه را هیچ وقت فراموش نمیکنم که در یک شب مهتابی که بسیار بی حوصله و مایوس شده بودم و در حاشیه شهر بی هدف قدم میزدم و مشکل پرونده ام حسابی ذهنم را مشغول کرده بود جایی نشستم و نگاهی به ماه و ستارگان انداختم. شاید برای اولین بار در زندگی به این شکل به زیبایی آسمان خیره شده بودم. اینهمه ستاره و سیاره در فضا چگونه قرار گرفته اند؟! مصالح این زمینی که بشر در آن زندگی میکند از کجا آمده؟! این نظم چطور بوجود آمده است؟! هدف از این آفرینش چیست؟! خداوند کیست؟! و پرسشهایی دیگر از این قبیل به ذهنم خطور میکرد. آن شب را با همین سوالات سپری کردم و تا حدی استرس و نگرانی، برای مدت کوتاهی، از ذهنم خارج شده بود.
صبح روز بعد وارد ستاد کل ارتش کرمان شدم. از جلوی دفاتر کارکنان ستاد که رد میشدم همزمان به داخل اتاقها سرک میکشیدم. یک دفعه صدای چند نفر که به زبان بلوچی صحبت میکردند توجه مرا به خود جلب نمود. در ابتدا فکر کردم که در اشتباه هستم، چرا که انتظار نداشتم همشهری ها یا هم استانی های خود را در کرمان ملاقات کنم، آنهم جایی چون ستاد کل ارتش! بلافاصله بطرف اتاق مورد نظر رفتم و جلوی ورودی درب ایستادم. در آن اتاق چهار نفر حضور داشتند. سه نفر پشت میز کارشان قرار گرفته بودند و نفر چهارم روی یکی از صندلی های ارباب رجوع نشسته بود. در عین حال که آنها مشغول گفتگو بودند بیدرنگ وارد شده و سلام کردم.
حدسم درست بود. از اینکه هم استانیهای خود را در آنجا ملاقات میکردم بینهایت خوشحال شده بودم. آن شخصی که بر صندلی ارباب رجوع نشسته بود جمالزهی نام داشت. وی از من پرسید چطور شده که به اینجا آمده ام؟ ماجرای غیبت سربازی را برای آنها کامل تعریف کردم و دل آنها برای من سوخت.
▪️آقای جمالزهی از من پرسید «شما چه نسبتی با دکتر غلامرضا رحمانی دارید»؟ به او گفتم علاوه بر اینکه او دوست صمیمی من است، از طریق مادرم نسبت فامیلی با ایشان داریم. جمالزهی گفت «دکتر رحمانی در حق من خیلی لطف نموده است. زمانی شدید بیمار بودم. در کرج پیش دکتر رحمانی رفتم. پس از عمل جراحی این دکتر مهربان بود که حالم بهبود پیدا کرد». وی در ادامه افزود «برادرم، نگران نباش، آنچه در توان داشته باشم برایت انجام میدهم».
آقای جمالزهی که از بازنشستگان ارتش بود نفوذ خوبی در تشکیلات قضایی داشت. بقیه افرادی که در آن اتاق حضور داشتند از استواران ارتش بودند. آنها نیز با من همدردی میکردند و جمالزهی را تشویق مینمودند که به من کمک کند. فامیل یکی از آنها خاشی بود. از قرار معلوم زمانی که در زاهدان تحصیل میکردم وی در همسایگی بنده سکونت داشته، بیشتر که حرف زدیم بهتر همدیگر را شناختیم.
ضمنا آنها دایی (موسی خدابنده) و شوهر خاله ام (محمد خدابنده) را بخوبی میشناختند. گویا زمانی در زابل و زاهدان همکار بوده اند. بهرحال، پس از این دیدار اتفاقی تا حدودی امیدوار شده بودم.
احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.



دیدگاهتان را بنویسید