سرباز فراری (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول)

با توجه به جاذبه های تهران و بعلت غرور جوانی، ده روز مرخصی اینجانب به سی و پنج روز طول کشید! یعنی بیست و پنج روز غیبت از سربازی! 

یک روز به من اطلاع دادند که تلگرافی توسط پدرم از سراوان ارسال شده است. محتوای پیام پدر این بود که «از ژاندارمری و پاسگاه مرکزی سراوان دنبالت آمده اند و اعلام کرده اند که تو جزو سربازان فراری بشمار میروی»! در آنزمان فرار از سربازی جرم بسیار سنگینی محسوب میشد.

دریافت تلگراف پدر مرا سخت از عواقب آن نگران کرد و بلافاصله به فکر چاره افتادم. به این فکر میکردم که خودم را به مریضی بزنم و مدرکی درست کنم که مثلا ایام غیبت را بستری بوده ام. 

دکتر غلام رضا رحمانی همزمان با این ایام در تهران بسر میبرد. در این موقع ایشان معاونت و یا ریاست بیمارستان فاتح در جهانشهر کرج را بر عهده داشت. 

نزد ایشان رفتم و ماجرای تلگراف و غیبت سربازی را برای او توضیح دادم و از وی خواستم یک گواهی پزشکی برایم صادر نماید تا مشکلم حل شود.  بنده خیلی نسبت به دکتر رحمانی ارادت داشتم. ایشان هم البته نسبت به من محبت داشت. دکتر رحمانی یک گواهی پزشکی مبنی بر اینکه من در بیمارستان فاتح کرج بستری بوده ام صادر نمود.

پس از خداحافظی با محمد رحیم و خانمش به سوی جیرفت حرکت کردم. کمتر از سی و شش ساعت به روستای محل خدمتم رسیدم. بیست و پنج روز غیبت بنده در سراسر روستا و اطراف آن پخش شده بود. 

کدخدا و خانمش به من گفتند «اکنون زمان سرشماری فرا رسیده است و میبایست کلیه سپاهیان دانش در آموزش و پرورش یک هفته آموزش ببینند و سپس سرشماری را انجام دهند». همچنین در ادامه گفتند «در زمان عدم حضور جنابعالی، آقای طباطبایی رئیس راهنمای تعلیماتی سپاهیان دانش جیرفت اینجا آمده است و متوجه شده که شما حضور ندارید. البته طبق دستور شما، به ایشان گفتیم که آقای طاهری به مرخصی رفته اند. بهرحال بهتر است خودتان را به آموزش و پرورش جیرفت معرفی کنید و حضور خود را اعلام نمائید».

در اسرع وقت خود را به جیرفت رساندم و بلافاصله به اتاق رئیس آموزش و پرورش رفتم. رئیس آموزش و پرورش شخصی بود بنام آقای کجوری، مردی درشت اندام و قوی هیکل. وقتی وارد اتاق شدم یک احترام نظامی محکم بجا آوردم و دستم را که بالا بود پایین نیاوردم تا زمانیکه ایشان بمن گفت آزاد باش. 

وی از نبود من اطلاع داشت و از اینکه همکارانش غیبت مرا به همه پاسگاهها و ارتش اطلاع داده بودند آگاهی کافی داشت. آقای کجوری بشدت بر من عصبانی شد و گفت «کجا بودی؟! کلاس های توجیهی سرشماری مدتی است شروع شده؟ شما اکنون یک سرباز فراری محسوب میشوید»! 

به ایشان گفتم قربان من فرار نکرده ام بلکه در حین گذراندن مرخصی استحقاقی دچار بیماری شده ام و در اینمورد گواهی پزشکی دارم. ایشان قدری آرام شد و گفت «بلافاصله خودت را به قسمت ستاد سرشماری معرفی کن و همچنین گواهی پزشکی ات باید به تایید بهداری آموزشگاههای وزارت آموزش و پرورش در تهران برسد».

پریشان و نگران خود را به آقای طباطبایی و سپاه دانش معرفی کردم. آنها حضورم را در دفاترشان ثبت کردند و مرا به ستاد سرشماری معرفی نمودند. کلاسهای آموزش چگونگی انجام سرشماری روزهای آخر خود را میگذراند اما من در همان روز آخر تمام دوره را از سایر فراگیران آموختم. 

مسئول سپاه دانش آموزش و پرورش به من گفت «تا زمانیکه گواهی پزشکی شما به تایید بهداری آموزشگاهها در تهران نرسد قابل قبول نیست. ضمنا، ارتش در دادگاه نظامی برای شما پرونده درست کرده است و باید به فکر آن هم باشید. البته ما حضور مجدد شما را به ارتش اعلام میکنیم تا آنها به پاسگاههای کشور اعلام نمایند که دیگر دنبال شما نگردند». 

پس از اتمام دوره کلاسهای آموزش سرشماری، سرشماری شروع شد و قرار شد که بنده سرشماری دهات و روستاهایی که برایم مشخص کرده بودند را انجام دهم.

✍ احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *