دوره تعلیماتی سربازی (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول)

کل سپاهیان دانش را که تعدادشان حدود سیصد نفر تخمین زده میشد به نقاط مختلف کشور تقسیم کردند. در این تقسیم بندی، جیرفت بعنوان محل خدمت بنده و چند نفر از دوستان تعیین گردید. در خدمت سربازی قوانین و مقررات خاص حاکم هستند. گاهی اتفاقات و خاطرات جالبی در این دوره برای انسان رخ میدهد.

یادم می آید وقتی صبحها تیمسار برای سلام نظامی وارد پادگان میشد شیپورها به صدا در می آمدند و پادگان بخود میلرزید و هر کسی در هر مقامی از سرباز گرفته تا سرهنگ در هر کجا که قرار داشت همانجا خبردار می ایستاد. اگر کسی از سربازان اندک خطایی مرتکب میشد، بازداشت، کلاغ پر، سینه خیز، و تنبیهاتی از این قبیل ردخور نداشت. در پادگان بصورت مطلق بر سربازان حکومت میکردند. بهترین روز در پادگان عصر پنجشنبه بود. سختی های پنج روز هفته را تحمل میکردیم تا دو روز آخر هفته را استراحت کنیم.

عصرهای پنجشنبه و روزهای جمعه را در کرمان سپری میکردم. نهار و شام خود را در رستوران میخوردم و شبها در مسافرخانه بسر میبردم. آن رستورانی که من میرفتم چلوکباب کوبیده بسیار خوشمزه ای درست میکرد و بنده هم اغلب کوبیده سفارش میدادم. اما، بعد از اینکه دوره تعلیماتی چهار ماهه به پایان رسید، یک روز که مشغول خواندن روزنامه بودم مطلبی درباره آن رستوران توجهم را جلب نمود. گویا در همین رستوران و در همان مقطع زمانی که من و برخی از سربازان برای صرف غذا مراجعه میکردیم گوشت سگ پخت میکرده اند! خبری که منتشر شده بود ادعا میکرد که «هفتاد کله سگ در آن رستوران پیدا شده است»!

بهرحال، آنقدر قوانین و مقررات پادگان سخت بود که بنظرم این چهارماه به اندازه چهار سال طول کشید. در امتحانات آموزشی فنی و اسلحه داری از بین سیصد نفر من جزو بهترینها شدم. درجه من گروهبان یکم بود. در هر گردان پنج نفر گروهبان یکم و ده نفر گروهبان دوم وجود داشت. بقیه گروهبان سه بودند. حقوق آنها نیز با توجه به درجه فرق میکرد. مثلا من چهارصد و پنجاه تومان میگرفتم. به گروهبان دو سیصد تومان و به گروهبان سه دویست و چهل تومان پرداخت میشد.

پس از این دوره چهار ماهه، به ما ده روز مرخصی دادند. من از این فرصت بدست آمده استفاده کردم و جهت دیدار پدر و مادر و سایر اقوام به سراوان رفتم. مرخصی ده روزه که به پایان رسید با کلی بدبختی و خستگی دوباره به جیرفت برگشتم و خودم را به آموزش و پرورش معرفی کردم. آموزش و پرورش مرا به قریه دهنو محمد رضا خان معرفی نمود.

در آنزمان کلیه مسیرهای جیرفت مانند سیستان و بلوچستان خاکی و غیر استاندارد بود. بالاخره، پس از دو روز معطلی یک کامیون به مقصد روستای دهنو محمد رضا خان پیدا شد. رختخواب خود را در جایی که اصطلاحا محل بار کامیون است انداختم و شبانه بسوی روستای دهنو محمد رضا خان که فاصله آن از شهر حدود یک ساعت بود حرکت کردم. از قضا رختخواب من با مقدار نفتی که در محل بار کامیون وجود داشت و بنده از آن بی اطلاع بودم آغشته شده بود و تا مدتی وسایل من بدجوری بوی نفت میداد.

پس از یک ساعت راننده کامیون مرا در قریه دهنو محمد رضا خان پیاده کرد. در آنجا سراغ منزل خان را گرفتم. خان از بزرگان روستا محسوب میشد. او اسمش محمد رضا خان بود. وی از خوانین مهربان و مهمانواز آن منطقه بشمار میرفت. محمد رضا خان یکی از اتاقهای مدرسه روستا را برای سکونت من در نظر گرفت و آنرا تحویل بنده داد. سپس وی مرا جهت صرف شام به منزل خود دعوت نمود. من رختخواب و وسایلم را در آن اتاق گذاشتم و برای شام به منزل خان رفتم.

لازم به ذکر است که مدتی در روستای باب ترش کرمان نیز به خدمت سربازی مشغول بودم. تابستان ۱۳۴۵ را در این روستا گذراندم. رئیس پاسگاه گروهبان سه بود. از لحاظ درجه، بنده دو درجه بالاتر از رئیس پاسگاه داشتم، و از اینرو رئیس پاسگاه احترام ویژه ای برای بنده قائل میشد. هرگاه که در جلسات این روستا شرکت میکردم، بعد از بخشدار من و بعد از من رئیس پاسگاه، در جایگاه قرار میگرفتیم.

رابطه ام با مردم و مسئولین روستا بسیار خوب بود. گاهی سخنرانی میکردم، گاهی با اسبهای تیزرو که کدخدای روستا (بختیار) در اختیار من میگذاشت با دیگران مسابقه میدادم، و گاهی نیز در تیراندازی شرکت میکردم. در اسب سواری و تیراندازی معمولا حریف نداشتم.

✍ احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *