متلک گویی ناظم به دختران و تقلب من (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول)

از آنجائیکه مصمم بودم به هر طریق نمره قبولی متوسط به بالا در کلاس دهم بیاورم، شب و روز درس میخواندم. اما یک روز ماجرایی پیش آمد که مرا بشدت نگران کرد. معلمی داشتیم قلدر و خشن بنام آقای “خ” که در عین حال ناظم دبیرستان بود.

همانطور که قبلا اشاره شد، یک روز ناظم ما (آقای خ) لباس شیکی بر تن داشت و پشت سر چند دختر دبیرستانی راه میرفت. در حالیکه با یک دست دوچرخه اش را گرفته بود با دست دیگرش سنگریزه هایی را بسوی دختران پرت میکرد و اظهاراتی مبنی بر جلب نظر آنها مینمود. در همان موقع که “خ” اینکار را میکرد ناگهان چشمش به من و حمید که اکثر اوقات همراه هم بودیم افتاد. آقای “خ” متوجه شده بود که ما ایشان را دیده ایم به همین دلیل در آن لحظه با عصبانیت به ما نگاه کرد ولی چیزی نگفت. عصر همان روز من و حمید این ماجرا را برای تعدادی از همکلاسیهایمان تعریف کردیم. متاسفانه یکی از همکلاسیهای ما موضوع را بلافاصله به “خ” اطلاع میدهد و مرا بعنوان عامل اصلی معرفی میکند.

از آن تاریخ به بعد “خ” همچون دشمن قسم خورده عمل میکرد. وی در نظر داشت که مرا به نوعی تنبیه کند اما عذر موجهی پیدا نمیکرد. بهترین فرصت برای تلافی و تنبیه بنده درس جغرافیا بود، چرا که وی دبیر جغرافیای ما بود. من میدانستم که آقای “خ” از این فرصت حتما استفاده خواهد کرد و اگر بتواند مرا مردود میکند. حقیقتا جغرافیا برای من درس سختی بود و مطمئن بودم که در شرایط عادی نمیتوانم نمره خوبی بیاورم. گذشته از آن، به احتمال قوی، “خ” هم از چنین ضعفی میتوانست استفاده نماید و مرا از این درس بیاندازد.

لذا تصمیم گرفتم بنحوی امتحان دهم که نمره بالایی بگیرم. بنابراین چند شب قبل از امتحان آندسته از موضوعاتی که درک آنها برایم سخت بود و احتمال میدادم که در امتحان می آید را روی یک کاغذ به زبان بلوچی از چپ به راست تقلب کردم. یقین داشتم که اگر آن را بعنوان تقلب از من بگیرند نمیتوانند تقلب را ثابت کنند.

روز امتحان جغرافیا فرا رسید. در محوطه دبیرستان نشستیم و برگه های امتحان را تحویل گرفتیم. چند دقیقه پس از شروع امتحان سر و کله آقای “خ” از دور پیدا شد. معلوم بود که به طرف بنده می آید و همینطور هم شد. چند ثانیه بعد دقیقا وی را بالای سر خود یافتم. “خ” کنار من ایستاد و به نحوه امتحان دادنم دقت نمود.

تقلب را قبلا زیر ورقه امتحانی گذاشته بودم و سوالات را مرور میکردم. لازم به ذکر است که برگه تقلب زیاد کاربرد نداشت. برای چند دقیقه آقای “خ” سراغ دانش آموزان دیگر رفت. اما گاه گاهی نظری به من می انداخت. خوشبختانه به اکثر سوالات پاسخ دادم. اما جواب یکی از سوالات را نمیدانستم، سوالی که پاسخ آن در برگه تقلب موجود بود. بالاخره، وقت کم کم تمام میشد و ظاهرا همه چیز بخوبی پیش میرفت تا اینکه ناگهان “خ” به طرف من آمد و با عصبانیت پرسید «پسر این برگه برای چیست؟» در جواب گفتم چیزی نیست آقا. ایشان بلافاصله برگه را بعنوان تقلب از من گرفت و ضمیمه ورقه ام کرد… و موضوع نزد رئیس دبیرستان مطرح شد.

آنها چیزی از آن نفهمیدند و بنابراین پس از چند روز موضوع به رئیس آموزش و پرورش شهرستان کشیده شد. از طرف دیگر، من هم شدید معترض شده بودم. مدتی طول کشید و پس از اینکه موضوع در کمیسیونهای مختلف مطرح شد هیچ کس نتوانست مسئله تقلب را اثبات نماید و من نمره قبولی خوبی از آن درس گرفتم!

کلاس ده را با موفقیت بپایان رساندم و پس از آن هر وقت که آقای”خ” مرا میدید حرص میخورد و ظاهرا خودش را برای انتقام در سال بعد آماده میکرد که خوشبختانه سال بعد در زابل نماندم و به زاهدان رفتم.

✍ احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *