در آن زمان جمعیت زابل از همه شهرهای سیستان و بلوچستان حتی از جمعیت زاهدان نیز بیشتر بود. بلحاظ آنکه روستاهای زابل نزدیک به شهر قرار داشتند عمدتا روستائیان برای خرید روزانه به شهر میامدند و غروب برمیگشتند. بیشترین رفت و آمد بین روستا و شهر بوسیله الاغ، اسب، موتور سیکلت، و در مواردی با اتومبیل وانت انجام میگرفت.
من برای اولین بار تراکتور را در زابل دیدم. زابل نیز یک سینمای خوب داشت که معروف بود به سینمای خراشادی. آقای خراشادی از سرمایه داران زابل محسوب میشد که علاوه بر سینما صاحب نمایشگاه اتومبیل و چندین نمایندگی دیگر بود.
زابل دارای دبیرستان دخترانه و چند دبیرستان پسرانه بود. رفت و آمد دختران به دبیرستان جلوه خاصی به شهر میداد. در سراوان و دیگر شهرهای بلوچستان رفت و آمد دختران به مدرسه معمول نبود. پسرها، حتی در مواردی، بعضی از دبیران در اطراف دبیرستان دخترانه کمین میکردند و به دختران دبیرستانی متلک میگفتند. یکروز تصادفا ناظم دبیرستان خودمان را دیدم که کت و شلوار شیکی پوشیده بود و در حالیکه دوچرخه اش را با یکدست مهار میکرد پشت سر چند دختر راه میرفت و سنگ ریزه های کوچکی بسوی آنها پرتاب میکرد که مثلا نظر آنها را بخود جلب کند. در آن لحظه اتفاقا من و حمید میرعثمان با هم بودیم و بمحض اینکه ناظم متوجه حضور من و حمید گردید عصبی و دستپاچه شد. او یکی از معلمهای من بود. بعد از آن حادثه، این معلم در امور درسی و امتحانی گاها برای من کارشکنی میکرد که شرح آنرا بعدا خواهم گفت.
✍ احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.



دیدگاهتان را بنویسید