در آنزمان پای برهنه راه رفتن برای ما و دیگران در بخشان عادی بود. کمتر کسی از بچه های بخشان کفش میپوشید. یک روز که پدرم به منزل آمده بود مرا صدا زد و از من خواست که سریع پیش او بروم. به محض اینکه خدمت پدر رسیدم جعبه کوچکی که در دست داشت را بمن داد و گفت پسرم این مال تو است. این کفشها را برای تو خریده ام.
لحظه بسیار جالبی بود. این هدیه برای من بسیار ارزش داشت. پس از آنکه با شادمانی کفشها را به بقیه نشان دادم آنها را پوشیدم و با خوشحالی به طرف نخلستان راهی شدم. در نخلستان کفشها را در آوردم و بالای درخت خرما رفتم. ولی پس از پایین آمدن یادم رفت کفشها را بپوشم.
در آنزمان به پوشیدن کفش عادت نداشتیم و بنابراین چون عادی نشده بود غافل از کفشها و بدون کفش به طرف خانه حرکت کردم. اما همینکه پدر را جلوی درب منزل دیدم تازه یاد کفشهایم افتادم. پدر این فراموشکاری را نبخشید و از دست من ناراحت شد.
✍ احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.



دیدگاهتان را بنویسید