پس از قتل نادر شاه افشار، سرداران وی از قبیل کریم خان زند، محمد حسن خان قاجار، و نصیر خان بخشهای عمده ای از سرزمین ایران را به تصرف خود درآوردند. نصیر خان، از سند تا بم و از نواحی بلوچ نشین افغانستان تا دریای عمان و بخشی از سواحل مکران که سرزمین بسیار بزرگی بنام بلوچستان بود را تحت امر خود درآورد. او از سرداران خوشنام بلوچ بود که برای خود مجلس داشت و سرداران زیر مجموعه خود را تحت عنوان “شاهی جرگه” جهت شور و مشورت فرا میخواند.
بلوچستان ایران بخشی از این سرزمین بود که محدوده آن در اواخر حکومت قاجار تا حدودی مشخص و در دوره رضا شاه توسط تیمسار جهانبانی میله گذاری شد.
اما هر یک از بخشها یا روستاهای بلوچستان برای خود خانی داشت. بعنوان مثال در حوزه سراوان خان هوشک نواب خان، در منطقه سب[1] محمد شاه خان، در شستون بارکزهی ها، و در بخشان هاشم خان حضور داشتند. اما از نظر حکومت مرکزی، کل بلوچستان زیر نظر کرمان بود. در آنزمان سیستان جزئی از خراسان بشمار میرفت و کرمان و بلوچستان یک استان بودند. کارمندان برای گذراندن دوره های آموزشی به کرمان میرفتند. یادم می آید که در یکی از سالهای دهه سی عمو ابراهیم طاهری که از اولین مدیران و آموزگاران مدرسه مهران بخشان[2] بشمار میرفت جهت دوره آموزش ضمن خدمت به کرمان رفته بود. در آنزمان روستاهای بلوچستان بصورت خودجوش اداره میشدند و علیرغم اینکه بیست و پنج سال از کودتا و سلطنت پهلوی میگذشت ولی دولت مرکزی هنوز حاکمیت کامل در این منطقه نداشت. به تعبیری دیگر، روستاهای بلوچستان توسط دو قدرت محلی اداره میشدند. قدرت اول سرداران یا خوانین و قدرت دوم ملاها بودند.[3]
در آنزمان بسیاری از طلاب بلوچ جهت تحصیلات مذهبی به عربستان و پاکستان میرفتند و بنابراین عدم حضور آنها در منطقه بلوچستان احساس میشد. با این وجود نمیتوان نقش ملاها در جامعه بلوچستان را بی تاثیر در نظر گرفت. حاکمان یا سرداران دارای قدرت فیزیکی و ملاها دارای قدرت معنوی بودند. اکثر خوانین یا سرداران برای انجام امور و حاکمیت خود مخصوصا در مواردی مانند تنبیه رعایا به تایید ضمنی یا قطعی مولویها نیاز داشتند. خوانین با تمام قدرتی که داشتند “ده یک” که نوعی مالیات بحساب میرفت را از ملاها نمیگرفتند. گاهی هم مردم از دست خان یا حاکم به ملا پناه می آوردند. در این خصوص، محمد حسن حسین بر در رساله خویش تحت عنوان “ایران و قومیت هایش: مطالعه ناسیونالیسم بلوچ” مینویسد:
در اواخر دهه 1950 میلادی مولوی عبدالواحد گشتی معروف به حضرت صاحب پس از اتمام تحصیلات دینی خود به بلوچستان بازگشت و مکتب دارالعلوم را در زادگاهش گشت (Gosht) تاسیس نمود. وی جنبشی را علیه ده یک (مالیات) سرداران رهبری کرد. در این جنبش، مولوی گشتی بالاخره پیروز میشود و از آن پس ده یک (مالیات اسلامی) برای مدارس دینی جمع آوری میگردید. [4]
بهرحال، به اصل موضوع برگردیم، منزل ما در بخشان دیواری مشترک با منزل هاشم خان داشت. روابط پدر و عمو ابراهیم با هاشم خان و فرزندانش بسیار خوب بود. منزل ما و منزل هاشم خان و یا منازل اشخاص سرشناس دیگر محل جلسه و شب نشینی بین افراد مطرح بخشان بود. در همین جلسات و شب نشینی ها بسیاری از مسائل بصورت دوستانه و صمیمانه حل و فصل میشد. در این جلسات گروههای دیگر مانند دهقانان نیز شرکت میکردند و کلا روابط با یکدیگر خوب بود.
هاشم خان فردی شجاع و مهربان بود. معمولا سرداران و خوانین بر مردم مسلط بودند و غرور و قدرت آنها برای مردم نیز قابل لمس بود. البته مولویها نیز خود را از لحاظ نفوذ معنوی کمتر از خوانین نمیدانستند.
در هر صورت، بخاطر موضوع پرداخت مالیات “ده یک” به هاشم خان اختلاف نظر بین اهالی بخشان و هاشم خان پیش می آید. ظاهرا مسئله از این قرار بوده که قبلا بخشانی ها نرخ مشخصی بعنوان مالیات برای سردار هاشم خان تعیین نکرده بودند و آنچه که در توانشان بوده به وی میپرداختند. اما پس از مدتی یعنی در نیمه اول دهه سی هاشم خان بدنبال حقوق آبا و اجدادی خود از قرار معلوم از مردم بخشان میخواهد که نرخ مالیات را مشخص کنند. اما مردم بخشان زیر بار نمی روند. اتفاقا پدرم (ملا عطاء محمد طاهری) که خود از پرداخت چنین مالیاتی معاف بود نقش میانجیگری بین این دسته از اهالی ده و هاشم خان ایفا میکند. نزدیک به دو ماه جلسات میانجیگری بین پدر و دهقانان بخشان به طول می انجامد که گاها از خود هاشم خان دعوت میشد تا در جلسات شرکت نماید. ولی ظاهرا این جلسات تاثیری در حل مسئله نمی گذارد.
بهرحال، ملا عطاء محمد (طاهری) ناامید نمیشود و یک مولوی دیگر را که در آن زمان بسیار مشهور بوده به این جلسات دعوت میکند. وی مولوی عبدالواحد بود که به حضرت صاحب شهرت داشت. هر کسی که با مشکلی مواجه میشد پیش مولوی عبدالواحد میرفت و معمولا مسائل را ایشان با دعا و نیایش و پند و گفتگو حل میکرد. در آنزمان میگفتند حضرت صاحب نه تنها از سراوان بلکه در مواردی از استان نیز مراجعه کننده داشته است. پدرم، مولوی عبدالواحد را به منزل خود دعوت میکند و از هاشم خان نیز میخواهد که در جلسه حضور داشته باشد. میگویند تقریبا دو روز مولوی عبدالواحد و هاشم خان در این مورد گفتگو میکنند و مولوی از هاشم خان میخواهد که دست از چنین خواسته ای بردارد. اما ظاهرا هاشم خان تحت تاثیر مولوی عبدالواحد قرار نمیگیرد و همچنان اصرار بر گرفتن مالیات از مردم بخشان میکند و این جلسات بدون نتیجه به پایان میرسند.
هاشم خان جایگاه ویژه ای در ژاندارمری سراوان داشت. میگویند وقتیکه ایشان از گرفتن “ده یک” بصورت مسالمت آمیز ناامید میگردد با حمایت ژاندارمری بخشانی ها را تحت فشار قرار میدهد. ژاندارمری افسران خود را برای گرفتن “ده یک” به منازل دهقانان اعزام میکند. طبق گفته ها افسران به منازل دهقانان (حیدر و سکندر) میروند و مشغول به شکستن قفلهای انبارهای محصولات گندم میشوند تا آنها را از انبارها خارج و نزد هاشم خان ببرند. در همین لحظه اتفاقا من و محمد رحیم (پسر عمو، فرزند ملا لعل محمد یوسفی) از مدرسه برمیگشتیم. از دور متوجه شدیم که بین دهقانان (زنان و مردان) و نیروهای ژاندارمری درگیری صورت گرفته است. در حین درگیری دوچرخه یکی از افسران به هوا پرت شد و برخی از نیروهای ژاندارمری بدجوری از دست دهقانان کتک خوردند و بخشانی ها (زن و مرد) بسوی قلعه هاشم خان حمله ور شدند. مردم پس از کتک زدن افسران ژاندارمری پیش خود اینگونه فکر میکردند که <<ما مامورین دولت را زده ایم و دولت و ژاندارمری از ما نمیگذرد لذا کار را یکسره میکنیم و به هاشم خان هم حمله میکنیم.>> مردم بخشان خوب میدانستند که زدن مامور دولت جرم سنگینی دارد. در موقعی که این جنگ رخ داد من هشت ساله بودم. این جنگ درست هنگام نماز عصر اتفاق افتاد. بهرحال، جمعیت زیادی خروشان و چماق بدست به قلعه هاشم خان هجوم بردند و همه اهالی قلعه را با چوب و چماق زدند. هاشم خان نیز مورد ضرب و شتم قرارگرفت.
سرگرد دلیران (فرمانده ژاندارمری سراوان) این جنگ را مشروحا به فرمانده ژاندارمری استان سیستان و بلوچستان و استاندار اعلام مینماید. بلافاصله پس از این گزارش، استاندار، فرمانده ژاندارمری استان، و مدیر کل آموزش و پرورش استان به سراوان می آیند. بعضی از نزدیکان و اطرافیان هاشم خان تمام تقصیرات را به گردن ملاهای ده یعنی پدر و عمو میانداختند و به این دو بد و بیراه میگفتند. علت آمدن مدیر کل آموزش و پرورش استان به سراوان بخاطر عمو ابراهیم بود، چرا که عمو از کارمندان آموزش و پرورش بشمار میرفت. لازم به ذکر است که دقایقی قبل از ورود استاندار، فرمانده ژاندارمری استان و مدیر کل آموزش و پرورش استان، و سرگرد دلیران دائم سراغ عطاء محمد طاهری (پدر) را میگیرند. سرگرد دلیران فرمانده ژاندارمری سراوان وقتی موفق به پیدا کردن پدر نمیشود مستقیم به طرف منزل ما می آید. در این لحظه ما داخل منزل بودیم.
سرگرد درب منزل را آنچنان کوبید که من و سایر بچه ها وحشت کردیم. پدرم در حیاط منزل در حال نماز خواندن بود. من و غلامرضا (برادرم) بسوی درب منزل رفتیم و درب را باز کردیم که با خشونت سرگرد مواجه شدیم. دقایقی بعد نماز پدر تمام شد و وی به طرف درب منزل آمد. سرگرد دلیران با عصبانیت به پدرم گفت <<عطاء محمد، چرا این پیرمرد را مورد ضرب و شتم قرار داده اید؟>> اشاره سرگرد به هاشم خان بود. سرگرد دلیران به پدر اجازه صحبت و دفاع از خود نداد و ایشان را به گوشه ای هل داد و گفت حرکت کن.
سرگرد دلیران پدرم را تا نزدیک درب قلعه هاشم خان برد. افسران ژاندارمری اطراف قلعه را محاصره کرده بودند. آنها تعداد زیادی از اهالی بخشان از جمله خان محمد، حیدر، سکندر و افراد شاخص دیگر (دهقانان) را دستگیر و به ژاندارمری بردند. در این لحظه استاندار، فرمانده ژاندارمری استان و مدیر کل آموزش و پرورش استان در قلعه هاشم خان حضور داشتند. آنها شخصی را بدنبال عمو ابراهیم نیز فرستاده بودند تا سریع خود را به قلعه هاشم خان برساند.
کوتاه اینکه آن شب پدر را همراه برخی از اهالی بخشان به ژاندارمری بردند. اما از یک طرف، وجود ملا موسی خدابنده (دایی)، محمد خدابنده (شوهر خاله)، و مراد بخش محمدی که خود از ژاندارمهای بانفوذ شهر محسوب میشدند، و از طرف دیگر محبوبیت و موقعیت اجتماعی پدر، موجب شده بود که به وی بی حرمتی نشود. پس از یک شب بازداشت روز بعد پدرم با ضمانت موسی خدابنده، محمد خدابنده و مراد بخش محمدی آزاد شد. پرونده تمام آن بخشانی هایی که به هاشم خان و افسران ژاندارمری حمله کرده بودند به دادگاه استان فرستاده شد.
هاشم خان به سوران[5] مهاجرت نمود و پس از دوازده سال و در نهایت با رضایت هاشم خان این قضیه فیصله پیدا کرد. بعضی ها فکر میکردند که طراحان اصلی این جنگ پدر و عمو ابراهیم بوده اند. اما، نه در نشستهای عمومی، نه در جلسات خصوصی، و نه در مجالس خانوادگی، پدر و عمو هرگز رهبری این جنگ را بر عهده نگرفتند. آنها تا زمانی که زنده بودند این مسئله را رد میکردند. ولی پدر و عمو موافق سیاست “ده یک” هاشم خان در قبال بخشانی ها هم نبودند و نقش آنها بیشتر این بود که اجازه ندهند بین بخشانی ها و هاشم خان درگیری ایجاد شود.
[1] Seb
[2] برای اطلاعات بیشتر در ارتباط با “تاریخچه آموزش و پرورش در سراوان” مراجعه شود به کتاب تاریخچه آموزش و پرورش سیستان و بلوچستان (1389) انتشارات تفتان، به کوشش قاسم سیاسر و محمد تقی رخشانی. در این کتاب بجای “ابراهیم طاهری” از “ابراهیم مجتهدی” عنوان شده است. همانطور که قبلا اشاره شد ابراهیم مجتهدی بعدها نام فامیلی خود را به “طاهری بخشانی” تغییر میدهد.
[3] در طول تاریخ در بسیاری از جوامع غربی و شرقی، دو قدرت همیشه حاکم بوده اند. قدرت اول پادشاهان و قدرت دوم رهبران مذهبی بوده اند. در علم سیاست اصطلاحی در این خصوص وجود دارد که از آن بنام “تئوری دو شمشیر” یا Two Sword Theory یاد میشود.
[4] Mohammad Hassan Hosseinbor, Iran and Its Nationalities: The Case of Baloch Nationalism (Pakistani Adab Publications, Karachi: 2000), p. 137.
[5] Sooran



دیدگاهتان را بنویسید