تبعید عمو ابراهیم (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول)

یکی از تبعات این جنگ (خان و دهقانان) تبعید ملا ابراهیم به تهران بود. مدت تبعید وی در تهران چهار ماه بطول انجامید. همانطور که قبلا در ابتدا ذکر کردم، این دوران مصادف بود با فوت حامد کوچولو. از قرار معلوم عمو ابراهیم قول یک ساعت مچی به فرزندش (حامد) میدهد. اما تبعید عمو طولانی میشود و نمیتواند به موقع ساعت مچی را تهیه نماید. حامد مدام سراغ پدر و ساعت را میگیرد تا زمانیکه سخت بیمار میشود. در آخرین لحظاتی که حامد در بستر بیماری بسر میبرد بی صبرانه در انتظار پدر و ساعت مچی بود. بالاخره عمو ابراهیم با ساعت مچی به سراوان برمیگردد و به محض دیدن حامد وی را میبوسد و ساعت را به دستش میبندد. اما شادمانی حامد چند دقیقه ای دوام نمی آورد و به خواب ابدی فرو میرود. طبیعتا، این اتفاق ضربه روحی شدیدی به خانواده مخصوصا به عمو ابراهیم وارد نمود.

بهرحال، پس از مدتی عمو ابراهیم را از تهران به ایرانشهر تبعید کردند. وقتیکه عمو از تهران به ایرانشهر تبعید شد خانواده خوشحال شدند. لااقل مسیر سراوان – ایرانشهر نزدیکتر بود. مدت اقامت عمو پس از چند ماه در ایرانشهر نیز به اتمام رسید و او به سراوان برگشت. دقیقا لحظه ورود عمو از ایرانشهر به سراوان را به یاد دارم که پدرم بخاطر ورود وی گاوی را قربانی کرد و گوشت آنرا بین اهالی بخشان توزیع نمود. در این زمان یکسال از جنگ هاشم خان و دهقانان میگذشت و تقریبا اوضاع آرام شده بود. روابط پدر و عمو با هاشم خان نیز دوستانه بنظر میرسید. طبق معمول و مثل گذشته آنها گاها همدیگر را ملاقات میکردند.

البته گاه گاهی شایعاتی در بخشان برای این دو برادر (پدر و عمو) یا هاشم خان علیه همدیگر توسط برخی پخش میشد که اکثر بی اساس بودند و چنانچه این بزرگان صبر و تحمل از خود نشان نمیدادند و یا زود قضاوت میکردند ممکن بود باز درگیری دیگری رخ دهد. بعنوان مثال، پس از آن جنگ تاریخی بین دهقانان و هاشم خان، دو الاغ از الاغ های پدر و عمو که برای همه در بخشان شناخته شده بودند توسط فردی یا گروهی ربوده میشوند. چنین شایع شده بود که این کار توسط عوامل هاشم خان صورت گرفته است. اتفاقا یک روز که هاشم خان مهمان ما بود و در یکی از اتاقهای منزل استراحت میکرد و من و پدر و عمو نیز در آن لحظه آنجا حضور داشتیم یکی از بچه های کم سن و سال (پنج الی شش ساله) خانواده همین که وارد اتاق شد به محض دیدن هاشم خان با صدای بلند و در جلوی هاشم خان از پدرم کودکانه وار پرسید <<بابا این شخصی که میگویند خرهای شما را دزدیده همین آقاست؟!>> لحظه بسیار عجیب و غریبی بود. پدر از آن بچه عصبانی شد و بلافاصله برخاست که بچه را از اتاق بیرون ببرد اما هاشم خان همچنانکه لبخندی بر لب داشت جلوی پدر را گرفت و گفت <<بالاخره بچه است و نمیداند، چنین شایعاتی گاه گاهی گفته میشود.>>

یا مثلا به ساواک گزارش داده بودند که پدرم (عطاء محمد) به همراه مولوی شهداد از پاکستان اسلحه وارد میکنند و با بیگانگان در ارتباط هستند که چندین بار ساواکی ها در سراوان و زاهدان پدر را احضار کردند. البته پدر هم قاطعانه به مامورین ساواک گفته بود که وی اهل این قبیل کارها نیست و ساواک میتواند تحقیق کند که خوشبختانه شایع شدن این موارد بعدها ثابت شد و پرونده مختومه اعلام گردید. منظور اینکه گاه گاهی چنین شایعاتی علیه این بزرگان مطرح میشد اما صبر و بزرگواری و تدبیر و دوراندیشی آنها (عطاء محمد، عمو ابراهیم، هاشم خان) هرگز موجب تیرگی روابط نمیشد.  

✍ احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *