پدرم (عطاء محمد طاهری) مسئولیت دفتر ازدواج و طلاق به شماره 5/6 سراوان را بر عهده داشت. او همچنین به کلیه امور زمینها، باغها و درختهای خرما (مشترکا متعلق به پدر و عمو ابراهیم طاهری) رسیدگی میکرد. پدرم جزء اولین اعضاء و رئیسان انجمن شیر و خورشید، و عمو ابراهیم از نخستین دبیران سراوان بوده اند. عمو ابراهیم اولین معلم من در کلاسهای اول و دوم ابتدایی بود. برادر بزرگ آنها ملا لعل محمد یوسفی در هوشک زندگی میکرد. هر وقت پدر و عمو ابراهیم به مسافرت میرفتند عمو لعل محمد سرپرستی منزل را بعهده میگرفت. تا آنجا که من به خاطر دارم او از یک چشم نابینا بود. وی با سردار نواب خان بهرامی روابط خوبی داشت. آن دو به دعوتی ها و مهمانیها با هم میرفتند و در کنار هم مینشستند.
پدر و عمو ابراهیم صبحانه، ناهار و شام، را با هم صرف میکردند. معمولا با هم به زمینها سر میزدند، با هم از مهمانان پذیرایی میکردند، و با هم به مسافرت میرفتند. در خرید هم یکسان عمل میکردند، مثلا برای بچه ها از یک نوع کفش و لباس میخریدند. اگر بین زن و شوهری مشاجره یا دعوایی صورت میگرفت، نزد پدر و عمو می آمدند و آنها مسئله را حل میکردند. اگر بین اهالی بخشان دعوایی در میگرفت باز بوسیله پدر یا عمو ابراهیم حل و فصل میشد. عمو در پایان هر ماه که حقوق دریافت میکرد آنرا تحویل پدر میداد، و پدر با درآمدی که از دفترخانه و املاک بدست می آورد در واقع مخارج خانه را مدیریت مینمود. پدر و عمو ابراهیم با سردار هاشم خان بسیار نزدیک بودند. گاهی سردار و همراهانش نزد ما می آمدند و گاهی پدر و عمو نزد سردار میرفتند. اغلب شام را با هم میل میکردند و در محافل آنها چای، میوه، و قلیان نیز بچشم میخورد. طبق گفته یکی از دوستان قدیمی <<پدر و عمو ابراهیم نه تنها در بخشان بلکه در کل سراوان مانند نگین بین مردم میدرخشیدند.>>
از آنجائیکه پدر و عمو در مردم داری شهرت داشتند در مواردی بعضی از مهمانانی که به منزل تشریف می آوردند را نمیشناختند. بااینحال چون این قبیل مهمانان از راه دور می آمدند به تبعیت از اخلاق و سنت بلوچی مورد پذیرایی قرار میگرفتند. آنها به اتاقی که مخصوص مهمانان بود راهنمایی و پذیرایی میشدند. آنها ما را میشناختند ولی ما آنها را نمیشناختیم. چنین وضعیتی را امروز (1393) برای موقعیت خود شاهد هستم. شاید نزدیک به چهل درصد از مردمی که در سیستان و بلوچستان با بنده ملاقات کرده اند و یا نسبت به بنده اظهار ارادت نموده اند را نشناخته ام. اما هرگز چنین وانمود نکرده ام، بلکه رفتار و برخوردم به گونه ای بوده که مثلا این بزرگواران را بخوبی شناخته ام. بهرحال، تا زمانیکه در منزل والدین سکونت داشتم مثل یک کارگر کار میکردم. از مهمانها پذیرایی میکردم و البته ناگفته نماند که از پذیرایی مهمانان لذت میبردم. گذشته از آن، آب و کاه الاغ های مهمانان نیز بر عهده من بود. ولی متاسفانه این موارد باعث میشد که فرصت کافی برای درس خواندن نداشته باشم. از این جهت در درسها گاهی ضعیف و گاهی متوسط بودم.
پدر نزدیک به بیست و پنج سال پیش نماز مسجد بخشان بود اما این موقعیت را بعدها از دست داد. وی در سال 1330 به کلینیک دندانپزشکی در زاهدان مراجعه میکند و به توصیه دندانپزشک برای ترمیم دندانهای خود از روکش طلایی استفاده مینماید. همزمان به تعداد مولوی های سراوان نیز اضافه میشد و برخی از آنها برای تبلیغ آموزه های مذهبی فاقد مسجد بودند. دسته ای از آنها که متوجه روکش طلایی دندانهای پدر شده بودند همین را بهانه قرار داده و از وی ایراد میگرفتند و فتوی میدادند که چون دندانهایش روکش طلایی دارد نمیتواند پیشنماز مسجد باشد. لذا پدرم پس از سالها پیش نمازی را رها کرد. اما همچنان تا پایان عمر در رتق و فتق امور و مسایل طایفه و مردم نقش مهمی ایفا مینمود. پدرم، حاج عطاء محمد طاهری، هشتادوپنج سال عمر کرد. وی در بیست یکم تیرماه 1377 در زاهدان به علت سکته قلبی درگذشت. عمو، حاج ابراهیم طاهری، بعد از هفتاد و پنج سال عمر در تاریخ 18 شهریور 1366 به علت سکته قلبی در سراوان وفات نمود.
✍ احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.



دیدگاهتان را بنویسید