انقلابیون و سرنوشت من (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد سوم)

تقریبا به مدت یک و نیم سال پس از انقلاب اسلامی قدرت اداری و مدیریت اکثر ادارات در اختیار تحصیل کردگان بلوچ قرار گرفت. مولوی عبدالعزیز ملازاده، به تعبیری، عامل گذر از سلطنت پهلوی به جمهوری اسلامی در سیستان و بلوچستان گردید. وی مورد توجه مقامات در قم و تهران قرار گرفت. اما بعد از گذشت یک سال و نیم شرایط بتدریج تغییر کرد و انقلابیون اسلامی کنترل اوضاع را بدست گرفتند. برای از بین بردن آثار و نشانه های رژیم سابق و پاکسازی نیروهایی که وفادار به حکومت پهلوی بودند اقداماتی بعمل آمد. پاکسازی و اخراج و یا بازنشسته نمودن عوامل رژیم شاهنشاهی در دستور کار قرار گرفت. در مرحله اول، اعضای ساواک و نیروهای ارتشی و انتظامی پاکسازی شدند. در مرحله بعد، کارکنان سازمانها و ارگانهای دیگر. البته در مقایسه با شهرهای دیگر کشور بنظرم پاکسازی و اخراج نیروهای اداری در سیستان و بلوچستان کمتر صورت می گرفت.

لذا از آنجا که اینجانب به مدت یکسال در حزب رستاخیز به دبیری آقای غلامرضا حسین بر فعالیت داشتم خیلی هایی که مرا می شناختند انتظار اخراج بنده را داشتند. یک روز آقای سیروس دیزجی، مدیرکل امور اقتصادی و دارایی سیستان و بلوچستان، به من اینچنین گفت: «شما باید به دفتر معاون وزیر دارایی در تهران مراجعه کنید. در خصوص پرونده شما در آنجا تصمیم گیری می شود».

آقای دیزجی از فعالیتهای من در قبل از انقلاب و در ماههای اول انقلاب اطلاعات کافی داشت. بنده قبل از انقلاب اسلامی، از عملکرد مسئولین اجرایی کشور انتقاد می کردم و در مواردی هم از جانب ساواک تذکر می گرفتم. هدف من این بود که در راستای رفاه و توسعه سیستان و بلوچستان به سهم خود تاثیر گذار باشم. برای منطقه خود دلسوزی می کردم و به همین جهت خود را از وزارت دارایی تهران به اداره ثبت و احوال زاهدان که کوچک، محروم و دورافتاده بود انتقال دادم. لازم به ذکر است که با توجه به موقعیت خوبی که قبل و بعد از انقلاب داشته ام هرگز برای درخواست شخصی یا رسیدن به پست و مقام از کسی خواهش نکرده ام ولی برای کمک به کسانی که نزد من آمده اند (آشنا و غیر آشنا) سراغ دیگران رفته ام و تمنا و خواهش نیز کرده ام. چه قبل و چه بعد از انقلاب مدیران بالارتبه را بیخود تعریف و تمجید نکرده ام و هر جا که لازم بوده همراه با نقد راه حل ارائه داده ام. گاهی نقدهای بنده، چه در رژیم پهلوی و چه در نظام فعلی، از مسئولین دولتی و روش مدیریت آنها تند بوده اما نیت من دلسوزی و پیشرفت برای کشور و نظام بوده است. به محض اینکه به دوستی یا آشنایی سمت مهمی می دادند از آنها فاصله می گرفتم، مگر اینکه از بنده دعوت می کردند تا در کنارشان باشم. دوستان و آشنایان کم و بیش شاهد هستند که من در بسیاری از جلسات رسمی و غیر رسمی استانی اوایل انقلاب جهت رفع بحران و مقابله با مشکلات اجتماعی و سیاسی مشارکت داشته ام.

به هر حال، قبل از این که عازم تهران شوم دیزجی به من گفت: «نامه ای به شما می دهم. آنرا در جلسه ای که درباره کمیته پاکسازی کارکنان خواهید داشت تحویل دهید». ایشان نامه را نوشت و در پاکت گذاشت و به من هم نگفت که در آن نامه چه نوشته است.

بالاخره، به تهران رفتم و در روز و ساعت مقرر وارد دفتر معاون وزیر شدم. چند نفر در آنجا حضور داشتند که یکی از آنها را می شناختم. او کیان پرور نام داشت. من و آقای کیان پرور در سال 1346 با هم استخدام شده بودیم و مدتی هم در کنار هم کار می کردیم. ایشان بنده را به جمع معرفی کرد و گفت: «آقای طاهری از همکاران قدیمی من است». در هر حال، پس از مقدمات جلسه رسمیت پیدا کرد. نامه ای که آقای دیزجی به من داده بود را تحویل اعضای جلسه دادم. آنها پاکت را باز کردند و نامه را خواندند ولی در خصوص آن چیزی به من نگفتند. از من سوال می کردند و بنده جواب می دادم. مهمترین مشکل من این بود که در حزب رستاخیز فعالیت داشتم. البته دفاعیه خود را اینگونه عنوان کردم:

«اکثر جمعیت ایران در حزب رستاخیز عضویت داشته اند. عضویت در این حزب بصورت سراسری بوده است و همه ما می دانیم که ماهیت این حزب و عملکرد آن به چه شکل بوده است. درست است که بنده در حزب رستاخیز فعالیت داشته ام اما نحوه و شکل فعالیت هم مهم است. فعالیت در چه راستایی باشد اهمیت دارد. هدف من و خیلی های دیگر این بوده که مشکلات مردم سیستان و بلوچستان را به گوش مرکزنشینان انتقال دهیم. اینکه در این راستا موفق بوده ایم یا خیر موضوع دیگری است. برای رساندن این هدف بهرحال می بایست ابزار و وسایل لازم را داشته باشیم. بنابراین آن اتفاقات در مکان و زمان خاصی رخ داده است. بنده یک منتقد بوده ام و از عملکرد مسئولین استانی و حتی کشوری انتقادهای شدیدی کرده ام، به حدی که یک روز سرهنگ رضوانی رئیس ساواک استان بوسیله یکی از مسئولین به من پیام داد که انتقادات بنده بسیار تند و کوبنده است و در حد اتهام به مسئولین می باشد و اگر چنانچه این روش را ادامه دهم مرا احضار می کنند».

ضمنا خدمت اعضای جلسه با اعتماد به نفس و محکم عرض کردم که: «درباره من تحقیق کنید. اگر حتی یک نفر در این کشور بخصوص در سیستان و بلوچستان شهادت بدهد که من مثلا در فلان جلسه یا سخنرانی برای حکومت پهلوی تملق یا چاپلوسی کرده ام، اخراج که چه عرض کنم حکم تیرباران مرا صادر کنید».

اعضای جلسه آقای دیزجی را بخوبی می شناختند و می دانستند که ایشان مورد توجه امام خمینی است. آنها در واکنش به دفاعیه بنده سکوت کردند ولی در پایان گفتند «با توجه به نامه آقای دیزجی، ما حرفی برای گفتن نداریم و شما بروید و به کارتان ادامه دهید. پرونده شما مختومه است». بعدها درباره اینکه آقای دیزجی در آن نامه چه نوشته بود کیان پرور به من گفت که خلاصه متن نامه دیزجی به این شرح بوده: «من آنقدر به محمد رضا طاهری اطمینان دارم و او را دلسوز کشور و انقلاب میدانم و شاهد فعالیتهای وی در جهت برقراری آرامش در استان بوده ام که چنانچه حضرت امام خمینی به من اجازه تعیین امام جمعه زاهدان را بدهد بدون تردید وی را بعنوان امام جمعه انتصاب خواهم کرد».

لذا پس از این جلسه تکلیف بنده از نظر اداری مشخص شد. آقای دیزجی یکی از کسانی بود که مسیر زندگی و سرنوشت مرا بسوی مثبت و سازنده تغییر داد. ایشان بعدها از سیستان و بلوچستان به مشهد منتقل شد و در آنجا بعنوان مدیرکل دارایی استان خراسان منصوب گردید و البته همزمان جزو خادمین اما رضا (ع) بود. پس از آن، سیروس دیزجی بعنوان معاون اداری و مالی وزیر دارایی منصوب شد. دیزجی از همان ابتدای آشنایی مان در اوایل انقلاب مبتلا به بیماری قند بود و خیلی پرهیز نمی کرد. آخرین بار که وی را دیدم در بستر بیماری بسر می برد. متاسفانه چند سال بعد این دوست و همکار نازنین فوت کرد. بلافاصله پس از شنیدن این خبر بد به مشهد نزد خانواده مرحوم دیزجی رفتم و به آنها تسلیت گفتم. به اتفاق یکی از پسرانش برای فاتحه خوانی بر سر مزار مرحوم که در بارگاه امام رضا (ع) قرار داشت رفتیم. یکی از پسرهای مرحوم دیزجی که حسن نام داشت بعدها در جنگ ایران و عراق به شهادت رسید.

یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد سوم (1357 – 1369). انتشارات کتاب بلوچ، 1402.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *