در دهه سی ملای معروفی وجود داشت که میگفتند صدای بسیار قشنگی دارد. اسم او را دقیق نمیدانم اما بنظرم ملا خیر محمد نام داشت. این ملا دارای ریش بلندی بود و در حوزه علمیه سرجو تدریس میکرد. آواز بسیار خوب این ملا مردم را در روزهای جمعه از فرسنگها و کیلومترها برای ادای نماز به مسجد سرجو میکشاند. ما هم با پای پیاده عمدتا بهمراهی و تشویق تاج محمد گلدرزهی (داماد دوم) روزهای جمعه به این مسجد میرفتیم. گاهی که همراه آقای تاج محمد به مسجد میرفتیم ایشان بما میگفت <<هر قدمی که بسوی مسجد بخصوص نماز جمعه بر میدارید خداوند یک کاخ در بهشت برای شما نامگذاری میکند و آن متعلق به شماست.>> البته چنین وعده هایی زیاد بود. حاج تاج محمد گلدرزهی (همسر نصرت خاتون خواهر دوم بنده) فردی بسیار متدین است و تا به امروز فکر نکنم وی در طول عمر خود حتی یک وعده نماز را قضا کرده باشد. بعدها آقای گلدرزهی جز دبیران آموزش و پرورش سراوان شد.
تن صدای ملا خیر محمد در حین آواز عجیب بود. وقتی وی در مسجد بیت میخواند صدایش لرزه بر اندام بعضی میانداخت و با صداهای مهیب که نشان از ترس خدا بود این دسته از افراد مستانه میغلطیدند و گاهی غش میکردند بطوریکه مردم آنها را بلند میکردند و به بیرون مسجد میبردند.
بهرحال، به اصل موضوع بپردازیم، همانطور که قبلا گفته بودم، در شهر سراوان چند نفر بهایی زندگی میکردند. سرشناسترین آنها خانواده آزاده نام داشت. آنها دو برادر بودند و دو مغازه داشتند. یکی از آنها پارچه فروشی میکرد و دیگری لوازم ابزار، دارو و چیزهای متفرقه میفروخت. این دو مغازه کنار هم قرار داشتند و یک راهرو آنها را بهم وصل میکرد. این دو برادر بهایی بسیار خوش اخلاق بودند. اما بعضی از اهالی شهر آنها را به چشم کافر نگاه میکردند و معمولا کسی از مسلمانان با آنها رفت و آمد نمیکرد. رحمت و عزت، از همکلاسیهای من در کلاسهای پنجم و ششم، پسران این دو بهایی بودند. رفاقت من با عزت بیشتر بود. وی همیشه از مغازه پدرش قدری انجیر خشک می آورد و زنگ تفریح آنها را با من تقسیم میکرد و با هم میخوردیم. من گاهی منزل آنها میرفتم و با هم درس میخواندیم. او دوست خوبی بود. بعدها شنیدم که به سوئد رفته و در آنجا زندگی میکند.
در هر صورت، یک روز ملا خیر محمد، بیت خوان معروف، از جلوی مغازه آقای آزاده میگذرد. آزاده با وی سلام و علیک میکند و ضمنا دستی به ریش دراز و قشنگ ملا خیر محمد میزند. ملا بسیار ناراحت میشود و میگوید <<یک کافر چطور جرات کرده که دست به ریش یک مسلمان بزند.>> ملا خیر محمد این موضوع را با ملای شستون (نام قدیمی سراوان) مطرح میکند. موضوع جدی میشود و موقع نماز ظهر از محراب مسجد اعلام میشود که <<اتفاق مهمی افتاده و توهین به ریش یک مسلمان شده، آنهم با دستهای ناپاک یک بهایی کافر.>>
قاصدها به اطراف روانه میشوند و مردم را تحریک میکنند. جمعیت زیادی از مردم در مسجد جمع میشوند. اتفاقا من و پدرم نیز به مسجد شستون رفتیم و آن جمعیت انبوه را که خیلی عصبانی بودند دیدیم. ملای مسجد با صدای بلند مرد میدان را طلب میکرد که <<چه کسی حاضر است به جنگ و تنبیه این کافران برود.>> جوانان زیادی اعلام آمادگی کردند از جمله دایی بنده علی اکبر خدابنده که در آن زمان حدود بیست و پنج سال سن داشت. وی که تنومند و قوی هیکل بود با صدای بلند از میان جمعیت برخاست و اعلام جنگ کرد.
اما همزمان که مردم در مسجد مشغول بودند این ماجرا بوسیله نیروی نظامی به گوش فرمانده ژاندارمری میرسد. در نتیجه، اقدامات امنیتی لازم بعمل می آید و قبل از حمله به آقای آزاده، ژاندارمری دست بکار میشود و آقایان آزاده را به ژاندارمری میبرد و تحت پناه خود قرار میدهد. خوشبختانه اتفاقی رخ نداد چرا که مدتی گذشت و مردم سرد شدند و سپس متفرق گشتند. اوضاع و احوال آرام شد و خطری آزاده ها را تهدید نکرد.



دیدگاهتان را بنویسید