تنبیهات وحشتناک دوره ابتدایی (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول)

بین خانه و مدرسه منزلی قرار داشت که کنار آن یک درخت گز بزرگ بود. وقتی باد به شاخه های این درخت میوزید آهنگ دلنشینی به گوش میرسید. یاد آن دوران بخیر، امروز هر وقت که باد از لابلای شاخه های درختان گز عبور میکند آهنگ دلنشین آن مرا به یاد دوران شیرین کودکی می اندازد. فاصله بین منزل و مدرسه برای سن و سالی چون من زیاد بود. در آنزمان از وسیله نقلیه نیز خبری نبود و میبایست پیاده به مدرسه میرفتیم.

عمو حاج ابراهیم طاهری مدیر مدرسه بود. از کلاس اول چیز خاصی یادم نمی آید اما در کلاس دوم ابتدایی که عمو ابراهیم معلم ما بود بخاطر دارم که در دیکته و روخوانی قوی بودم ولی در ریاضیات و دینی جزء دانش آموزان ضعیف محسوب میشدم. برای اینکه بتوانم به معلم جواب بدهم مجبور بودم جمله به جمله مطالب را حفظ کنم، اگر چه معنی مطالب را نمیفهمیدم. عمو ابراهیم و میرزاخان بهرامی تحصیلات قدیمی داشتند. یادم میآید که گاهی اوقات این دو بزرگوار بهمراه دبیران دیگر تا پاسی از شب چهار عمل اصلی یعنی جمع و تفریق، ضرب و تقسیم و اعشار و… را حل میکردند تا بتوانند روز بعد به بچه های مدرسه درس بدهند.

یک روز از درس دیکته (کلاس دوم ابتدایی) نمره بیست گرفتم. به همین مناسبت پدر تعدادی مداد رنگی و یک دفتر برایم خرید. وی با دوچرخه نزدیک درب مدرسه آمد و در حضور همکلاسیهایم آنها را بمن داد. این کار پدر تاثیر مثبتی  بر من گذاشت. همیشه در دوران تحصیل دانش آموز یا دانشجوی متوسطی بوده ام اما پیگیری و تلاشم برای درس خواندن بینظیر بوده است. در واقع درس خواندن من تا مقطع دکتری تخصصی پنجاه و شش سال طول کشیده است. علت طولانی شدن مدت تحصیل بیشتر به این خاطر بوده که در بعضی مقاطع چند سال فاصله افتاده است، چرا که همزمان با تحصیل در مشاغل آزاد و دولتی مختلف مشغول بکار بوده ام. مدرسه من تا مقطع چهارم ابتدایی در قریه بخشان بود. برای کلاس های پنج و شش ابتدایی باید به شستون[1] (نام قدیمی سراوان) میرفتم. در چهار سال اول دوره ابتدایی اکثر بچه ها بخاطر تنبیهای خشن از مدرسه فراری بودند. مدرسه ما خدمتکاری داشت بنام بختیار. هر دانش آموزی که از مدرسه غیبت میکرد، بدستور مدیر مدرسه، بختیار سراغ خانواده اش میرفت و اگر نزد خانواده دانش آموز را نمی یافت در تمام روستا و نخلستان بدنبال او میگشت و چون عقابی که گنجشکی شکار میکرد وی را میافت و تحویل مدرسه میداد. سزای چنین دانش آموزی معمولا  فلک  بود. دانش آموز خاطی را  به پشت روی زمین میخواباندند و پاهای او را در هوا بلند میکردند. بختیار مامور نگه داشتن پاها بود. معلم محکم و بیرحمانه با چوب روی کف پای دانش آموز میزد. عمو ابراهیم فلک زیاد میکرد. معمولا مدرسه نیامدن، درس نخواندن، تکلیف ننوشتن، و نظافت نکردن چنین تنبیهاتی بدنبال داشت.

 نوع دیگر تنبیه به این شکل بود که از دانش آموز میخواستند مقابل معلم بایستد و دو دست خود را به طرف وی دراز کند. سپس معلم با چوبی که در دست داشت محکم بر روی دستهای دانش آموز میزد. دانش آموزان باصطلاح کودن و درس نخوان را معمولا با چوب درخت انار که از شب تا صبح آنرا در آب خیس میکردند میزدند. برخی از معلمین دانش آموزان را بر سر میزدند. حاج محراب یوسفزایی (یکی از بزرگان ملازهی) از آن دبیرانی بود که با چوب به کله دانش آموزان میزد.

نوع دیگر تنبیه آویزان نام داشت. در این روش دو دانش آموز تنبل یا خاطی را در یک اتاق با فاصله و در مقابل هم آویزان میکردند و آنها را بسوی یکدیگر تاب میدادند بنحوی که با شدت بهم برخورد میکردند. این نوع تنبیه معمولا بوسیله حاج میرزا خان بهرامی صورت میگرفت. همه بچه ها از ایشان و بسیاری از دبیران دیگر وحشت داشتند. بعضی روزها که میرزا خان بهرامی به بچه ها لطف و مهربانی میکرد نوع لباسی که بر تن داشت در واقع تداعی مهربانی او میشد و بر عکس روزی که او تنبیه بدنی میکرد رنگ لباسی که پوشیده بود خشونت او را تداعی میکرد. اتفاقا تصادفا اینچنین میشد. یادم می آید هنگامیکه میرزا خان پا به مدرسه میگذاشت اگر لباسی که بر تن داشت قبلا خشونت وی را تداعی میکرد، ما دعا میخواندیم و پیش خود میگفتیم <<آقا امروز لباس خشن پوشیده است…  خدایا خودت رحم کن.>>

یکی دیگر از تنبیهات دانش آموزان خاطی ایستادن روی یک پا بود. همه معلمین این روش را اجرا میکردند. دانش آموزی که درس بلد نبود معمولا در حضور سایر دانش آموزان بشدت تحقیر میشد و او را مجبور میکردند که انگشتان یک پای خود را با دست مقابل بگیرد و روی یک پا بایستد و اظهار ندامت و پشیمانی کند. رفتن به نخلستان و جمع کردن علوفه نوع دیگر از تنبیه بشمار میرفت. بسیاری از معلمین در منزل خود گاو و گوسفند داشتند. دانش آموزان درس نخوانده را مجبور میکردند که به نخلستان بروند و برای معلمین علوفه بچیند.

تقریبا تا سن ده سالگی دوران مدرسه برایم سخت و دشوار بود. از دست معلمین در عذاب بودیم. بعضی اوقات معلمین بخاطر نخواندن درس به پدرم شکایت میکردند. بنابراین به منزل که میرفتم با خشم پدر مواجه میشدم. دبیران ما در دوره ابتدایی اگر چه در شرایط آنزمان جز باسوادترین های شهر محسوب میشدند اما چون دوره معلمی ندیده بودند و سواد آنها فراتر از ششم ابتدایی نبود در روش تدریس مشکل داشتند.

البته ضمن اینکه تنبیهات فوق الذکر وجود داشت بااینحال تشویق هم بود. مثلا دانش آموزان درس خوان در مراسم صبحگاهی که دعا و نیایش خوانده میشد با گرفتن جایزه تشویق میشدند. ذکر این نکته نیز شاید جالب بنظر رسد، بنحوی که آنزمان مرسوم بود معمولا وقتی کارنامه قبولی داده میشد به نشانه تشکر و قدردانی دانش آموزان زرنگ و موفق به معلمین خود مرغ هدیه میدادند.  

برخی از دانش آموزان بخاطر رفتارهای خشن معلمین به مکتب پناه میبردند و مولوی میشدند. بهرحال هر چند که عمدتا تنبیهات این دبیران بزرگوار از روی دلسوزی بود اما آنها روش دلسوزی را بلد نبودند. اگر صد نفر در کلاس اول ابتدایی ثبت نام میکردند ریزش آنها تا کلاس دوم به چهل درصد میرسید. این ریزش در سالهای بعد نیز کم و بیش ادامه پیدا میکرد. اما آن چیزی که مرا نجات داد و در این ریزش قرار نگرفتم تشویق های پدر و مادر بود. آنها مرتب بمن امید میدادند و انسانهای موفق را به من یادآور میشدند و از من میخواستند که مانند آنها بشوم. بعنوان مثال، یکی از تشویق های مرحوم مادرم را هنوز به یاد دارم که میگفت: <<زمانیکه تو متولد شدی ملا لشکرخان (از پیشکسوتان و پیشنمازان شستون که اولین مسجد را در اختیار داشت) طالع بینی کرده و در کتاب بخت آینده تو را خیلی بلند دیده است، بنحوی که یا به سران مملکت نزدیک میشوی و یا به موقعیت خوبی دست پیدا میکنی.>>


[1]  Shastoon

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *