پس از یک هفته اقامت در لندن به طرف بروکسل پایتخت بلژیک به راه افتادیم. به بروکسل که رسیدیم هوا بسیار رؤیایی و بارانی بود. بروکسل زیباتر از لندن بنظر میرسید. این شهر زادگاه بسیاری از کارتونهای کمدی معروف بلژیک مثل لارگو وینج و لوک خوش شانس و همچنین میزبان تعداد زیادی از نهادهای اروپایی و سازمانهای بینالمللی از جمله ناتو بوده است. جالب اینکه در این شهر مغازهها ساعت 8 صبح باز و ساعت 8 شب بسته میشدند. هتل محل اقامت ما در بروکسل بسیار زیبا و با دیسیپلین بود. گارسونها و کارکنان هتل نود درجه تعظیم میکردند و به بهترین نحو و با احترام زیاد از ما پذیرایی مینمودند. یک هفته در بروکسل اقامت داشتیم و مکانهای مختلف و زیبای شهر را بازدید کردیم.
یک شب، پس از بازدید علمی، همراهان از سرپرست تیم خواستند تا به راننده اتوبوس بگوید که کنار یک دیسکو توقف کند؛ بنابراین بمحض اینکه اتوبوس در جای مورد نظر قرار گرفت همراهان بلافاصله از اتوبوس پیاده شدند و بسوی دیسکو دویدند و در آنجا شروع کردن به رقصیدن؛ اما من در گوشهای نشستم و تماشا کردم. در فاصله یک متری بنده یک خانواده اروپایی (زن و مرد و دخترشان) نشسته بود. از قرار معلوم این خانواده صحنه پیاده شدن همکلاسیها از اتوبوس، دویدن آنها بطرف دیسکو، رقصیدنشان و همچنین گوشه نشینی بنده را تحت نظر داشته و اینطور بنظر میرسید که از نپیوستن من به جمع دوستانم قدری تعجب کرده بودند. اعضای این خانواده مرتب به من نگاه میکردند و با خود حرف میزدند. پس از گذشت چند دقیقه ناگهان مرد خانواده بسوی من آمد و گفت پسرم چرا نمیرقصی؟! بنده کمی دستپاچه شدم و با زبان شکسته بسته انگلیسی به وی گفتم «من رقص بلد نیستم». ایشان لبخندی زد و گفت «مگر رقص هم بلدی میخواهد؟! پاشو با دختر من برقص؟!». این پیشنهاد را که شنیدم بیشتر دستپاچه شدم، چرا که من آدم کم رویی بودم و در یک لحظه نمیدانستم که چه عکس العملی باید از خود نشان دهم. لحظهای سکوت کرده و به آن مرد با تعجب نگاه کردم. ولی انگار نه انگار، آن مرد ول کن ماجرا نبود. از بنده کم رویی و انکار و از آقا اصرار تا اینکه دست دخترش را در دست من قرار داد و گفت حالا برقصید! البته که من مخالفت کردم و در جای خود نشستم. خاطره جالبی بود; از این جهت که برخی از آداب و رسوم ما مسلمانان چقدر با آداب و رسوم غربیها فرق میکند! آن چیزی که در جامعه بلوچ یا در برخی از جوامع ایرانی ناپسند است در یک جامعه غربی بسیار عادی به نظر میرسد. من متعلق به یک خانواده سنتی و مذهبی بودم و چنین مسایلی در جامعه ما تعریف نشده بود.



دیدگاهتان را بنویسید