در تابستان 1354 چند روز پرکار و خسته کننده را پشت سرگذراندم و پس از این فشارکاری تصمیم گرفتم بهمراه خانواده سفری به شمال داشته باشم. لذا در یک روز جمعه من و همسرم (هما) باتفاق خواهرم (زهرا)، محمد رحیم یوسفی (پسر عمو، فرزند لعل محمد) و همسر و پسرش (فرید) و محمد انور (پسر عمو، فرزند ابراهیم) همگی در اتومبیل پیکان جوانان بنده نشستیم و بسوی شمال حرکت کردیم.
در آن موقع بنده خیلی از ریزه کاریهای رانندگی را بلد نبودم. بعنوان مثال، نمیدانستم که با اتومبیل سنگین نباید تند رانندگی کرد، یا سر هر پیچ نباید ترمز گرفت و یا در سرازیریها نباید ماشین را با سرعت راند. با این کمبود اطلاعات از قوانین راهنمایی و رانندگی مسیر سربالایی جاده چالوس را پشت سرگذاشتیم و به سرازیریهای شدید و پیچهای تند ورود پیدا کردیم.
سرعت ماشین زیاد بود و نمیدانستم که سنگینی سرنشینان روی چرخهای ماشین اثر میگذارد. بنظرم در دومین یا سومین سرازیری احساس کردم که بوی لنتها بلند شده است. در اولین فرصت اتومبیل را متوقف کردم و از ماشین پیاده شدم. بسوی چرخ جلوی طرف راننده رفتم تا دستی به پیچهای چرخ بزنم؛ اما به محض اینکه دستم یکی از پیچها را لمس کرد بدجور سوخت. کمی احساس خطر کردم و به سرنشینان گفتم از این به بعد قصد دارم آهسته رانندگی کنم.
بالاخره سوار ماشین شدم و به رانندگی ادامه دادم. ولی همینکه از پیچهای هزارچم گذشتیم وارد سرازیری شدیدیتری شدیم و در یک لحظه متوجه شدم که ترمز ماشین کار نمیکند. بلافاصله از دنده معکوس استفاده کردم که گیر بکس از هم پاشید. از ترمز دستی استفاده کردم اما فایدهای نداشت. در آن لحظه که با سرعت به پیچهای شدیدتری نزدیک میشدیم و یک طرف دره قرار داشت و طرف دیگر کوه، نمیدانستم چه تصمیمی باید بگیرم!
ناگهان فریاد زدم: «ترمز کار نمیکند، مراقب باشید، میخواهم ماشین را به کوه بزنم وگرنه به دره پرت میشویم». چارهای نبود و ماشین را به کوه زدم. ماشین را طوری به کوه زدم که کمترین خسارت جانی را در پی داشته باشد. تیزی سمت راست ماشین به کوه خورد و شدت برخورد بحدی بود که نصف چرخ جلو سمت شاگرد وارد اتاق ماشین شد.
تا دقایق اول که کلاً گیج بودیم و حواسمان نبود ولی کم کم متوجه شدیم که هر یک از ما زخمی شده است. بعضیها کمتر و بعضیها بیشتر؛ اما بیشترین صدمه را خودم دیدم. در آن موقع کسی کمربند نمیبست. از محل تصادف تا اولین بیمارستان تقریباً شصت کیلومتر فاصله بود. دو یا سه اتومبیل بلافاصله به محل حادثه آمدند و ما را به اولین بیمارستان رساندند. اتومبیلی که به کمک من و همسرم آمد اتفاقاً از همکاران دارایی (مدیرکل کارگزینی) بود. او ما را با ماشین جگوار خود به بیمارستان رساند.
در مسیر بیمارستان خونریزی من بیشتر شد و پیش خود فکر میکردم اگر بموقع به بیمارستان نرسیم امیدی برای زنده ماندن نیست. خوشبختانه به موقع بیمارستان رسیدیم و تا پاسی از شب پزشکان و پرستاران مشغول مداوای ما شدند.
پزشک به من گفت «کشکک پایت تکه تکه شده، میخواهی همینجا عمل کنی یا میروی تهران». در تهران با رئیس بیمارستان مهر آشنا بودم و تصمیم گرفتم به بیمارستان مهر بروم؛ بنابراین، از بیمارستان چالوس یک آمبولانس به مبلغ هزار تومان برای بیمارستان مهر اجاره کردیم؛ اما رئیس بیمارستان دکتر صدر آنموقع برای سفری به اروپا رفته بود. ولی به پزشک و پرستاران گفتم که من از دوستان نزدیک دکتر هستم، لطفاً یک پزشک خوب برای جراحی کشکک پایم پیدا کنید.
یکی از کارمندان بیمارستان مهر بمن گفت ایرادی ندارد اما هزینه این جراحی برایتان زیاد تمام میشود که بلافاصله گفتم مهم نیست، فقط یک جراح خوب بیاورید. روز بعد دکتر فرامرزی، یک شکسته بند ماهر، پای مرا جراحی کرد و پس از چهل روز به حالت عادی برگشتم. فرید هم به شدت صدمه دیده بود. او آنزمان هفت سال بیشتر نداشت. فرید را به بیمارستان بردند اما پزشکان موفق نشدند پای شکسته فرید را درمان کنند.
در آنزمان یک شکسته بند سنتی معروف به نام کرمانشاهی در تهران زندگی میکرد که تقریباً تمام شهر وی را میشناخت. فرید را نزد همین شکسته بند بردند. او بدون اینکه گچ بگیرد با همان روش سنتی فرید را مداوا کرد و پس از یک ماه پای فرید کامل خوب شد حتی بدون اینکه بستری شود. جای شکرش باقیست که همه زنده ماندیم و کمتر از دو ماه بهبود یافتیم. اوضاع و احوال همسرم، خواهرم، محمد انور (پسر عمو و برادر خانم)، محمد رحیم و خانوادهاش، خوشبختانه خوب شده بود. از آن تاریخ به بعد در رانندگی بسیار رعایت میکردم.
احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد دوم (۱۳۴۶-۱۳۵۷). انتشارات کتاب بلوچ ۱۳۹۹.



دیدگاهتان را بنویسید