قبلاً در جلد اول یادداشتهای خود از دایی علی اکبر خدابنده برای شما گفتهام. پیشتر اشاره کرده بودم که وی هر صبح وزنه برداری میکرد. زمانی که بچه بودم گاهی به منزل دایی میرفتم و او را حین ورزش بدنسازی تماشا میکردم.
دایی علی اکبر شخصی فوق العاده مذهبی و قوی بود. در زمان خود یکی از افراد شاخص شهر ما بشمار میرفت.
یک روز دایی علی اکبر نزد ما به تهران آمد. از قرار معلوم یکی از اقوام درجه یک دایی مدتی مفقود میشود و در نهایت به خانواده آنها پیام میدهند که پسرشان در تهران است.
دایی علی اکبر هم برای پیدا کردن آن شخص به تهران میآید. برای یافتن آن فامیل بهمراه دایی به چندین بیمارستان و پزشک قانونی سر زدیم و در روزنامهها هم آگهی دادیم اما نتوانستیم وی را پیدا کنیم.
خوشبختانه چندی بعد این فرد پیدا شد و خانوادهای را از پریشانی و سرگردانی نجات داد.
دایی قوی هیکل بنده که لباس بلوچی بر تن و عمامهای نیز بسر داشت و دارای محاسن بلندی بود توجه اکثر مردم آنزمان که زیاد چیزی از بلوچها نشنیده یا ندیده بودند را جلب میکرد.
از اینرو در یکی از آن روزهایی که من و محمد رحیم یوسفی (پسرعمو) و دایی خدابنده بدنبال فامیل خود در تهران میگشتیم ناگهان چند نفر جوان گردن کلفت جلویمان را گرفتند و یکی از آنها به محض اینکه دایی علی اکبر را برانداز کرد با تمسخر به وی گفت «ببینید قیافهاش عین [حضرت] عمر میماند»! و دیگران بلافاصله شروع کردند به خندیدن.
دایی علی اکبر به سرعت بطرف آن جوانان رفت و همینکه با خشم میخواست یقه یکی از آنها را بگیرد همه آن جوانان فوراً فرار را برقرار ترجیح دادند و چنان در رفتند که من و محمد رحیم و چند نفر دیگر که شاهد این صحنه بودیم شروع کردیم به خندیدن… متاسفانه گاهی این نوع مسایل پیش می آمد.
اینروزها (۱۳۹۸) دایی خدابنده به خاطر کهولت سن در خانه استراحت میکند. بیشتر اوقات وی در سراوان ساکن است و گاهی البته جهت مراجعه پزشکی به زاهدان میآید. چند سالی است که بنده نیز از استان خارج شدهام و در تهران سکونت دارم. معمولاً سالی یک یا دو بار به بلوچستان سفر میکنم و هر بار که به سراوان میروم دایی علی اکبر خدابنده را ملاقات میکنم.
احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد دوم (۱۳۴۶-۱۳۵۷). انتشارات کتاب بلوچ ۱۳۹۹.



دیدگاهتان را بنویسید