در یکی از روزهای سال 1351 برای اولین بار تصمیم گرفتم با ماشین پیکان جوانان (اتومبیل جدیدم) به سیستان و بلوچستان سفر کنم. حقیقتاً، غلامرضا (برادرم) قصد ازدواج داشت و برنامه را طوری تنظیم کرده بودیم که به موقع در این مراسم حضور داشته باشیم. از سازمان چند روزی مرخصی گرفتم و باتفاق همسرم هما و خواهرم زهرا که مدتی در تهران پیش ما اقامت داشت و محمد رحیم یوسفی (پسرعمو) از تهران عازم زاهدان شدیم.
در آن دوران که جوان بودم اغلب با سرعت رانندگی میکردم و خیلی از نکات ایمنی را بلد نبودم. به عنوان مثال، گاهی با همین ماشین با سرعت 180 کیلومتر اتوبان تهران – کرج را طی میکردم.
در مسیر تهران به زاهدان با اینکه با سرعت زیاد رانندگی میکردم اما خوشبختانه از تهران تا کرمان با مشکل مواجه نشدیم ولی جاده کرمان به زاهدان وضعیت درست و مناسبی نداشت. این جاده فاقد آسفالت بود. در فاصله کرمان به زاهدان دوبار لاستیک ماشین را عوض کردم اما از نصرت آباد به بعد متوجه شدم که ماشین دچار نقص فنی شده است.
بهرحال با هر زحمتی که بود خود را به زاهدان رساندیم. همان روز که به زاهدان رسیدیم ماشین را نزد یکی از دوستانم بنام آقای آذرخشی بردم. آذرخشی یکی از کارشناسان خود را که غازی زاده نام داشت صدا زد و از وی خواست تا مشکل ماشین را پیدا کند. غازی زاده به معنای واقعی یک متخصص بود. کمتر از سه ساعت موتور ماشین را باز کرد و مشکل را بررسی و حل نمود و ماشین را صحیح و سالم تحویل بنده داد.
لازم به ذکر است که آذرخشی سالهاست در سیستان و بلوچستان نمایندگی ایران خودرو را دارد. همچنین بعدها غازی زاده نمایندگی چندین کارخانه اتومبیل سازی چینی و فرانسوی و ژاپنی را در سیستان و بلوچستان راه اندازی نمود. هر دو بزرگوار از دوستان قدیمی بنده هستند. آنها نه تنها در استان بلکه در کشور در حرفه خود از آدمهای مهم و موفق بشمار میروند.
خلاصه مطلب اینکه از زاهدان به سراوان رفتیم و اقامت خوبی در سراوان داشتیم. مراسم عروسی برادرم غلامرضا به خوبی و خوشی به پایان رسید.
هنوز چند روز دیگر به اتمام مرخصی ام باقی مانده بود، لذا از این فرصت به دست آمده استفاده کردیم و سری به چابهار زدیم. این شهر در دهه پنجاه در حال رشد بود. البته این رشد ناشی از سیاستهای آمریکا صورت میگرفت. آمریکاییها برای اینکه بتوانند بر خاورمیانه کنترل داشته باشند و با نفوذ شوروی در منطقه مقابله نمایند با توافق ایران تجهیزات عظیمی را از آمریکا وارد چابهار کردند.
در کنارک یک هتل پنج ستاره ساخته شد. مسیرهای چابهار به زاهدان و بم از طریق ایرانشهر احداث گردید و شرکتهایی که وارد این نوع معاملات میشدند وابستگی به مراکز قدرت داشتند.
مرخصی من رو به اتمام بود و بایستی هر چه زودتر به سوی تهران راه میافتادیم؛ بنابراین به همراه همسرم، محمدرحیم و خواهرم از چابهار به زاهدان برگشتیم. ساعت ده صبح روز بعد از زاهدان خارج و به سوی بم حرکت کردیم.
در این زمان هنوز پروژه جاده زاهدان – بم تمام نشده بود و شرکتهای راه سازی مشغول به کار بودند. در آن روز هوای مسیر زاهدان به بم زیاد جالب بنظر نمیرسید. هر چه بیشتر بسوی بم پیش میرفتیم هوا بدتر میشد.
طوفان شن تقریباً همه جا را کم کم فرا میگرفت و لحظه به لحظه به شدت آن اضافه میشد. جاده ناهموار بود و بالاخره در طوفان شن گیر افتادیم. بجایی رسیدیم که دیگر ماشین توان حرکت نداشت. شن تقریباً تا قسمت پایینی پنجرههای ماشین را کامل پوشانده بود. پنجاه درصد ماشین زیر شن رفته بود و بجز شن چیزی دیده نمیشد.
واقعیت امر اینکه خیلی وحشت کرده بودیم ولی کاری هم از دست ما ساخته نبود. متاسفانه بتدریج شاهد مدفون شدن خود زیر شن بودیم. وضع بسیار بدی بود و اصلاً فکر نمیکردم کارمان به اینجا بکشد؛ اما در یک لحظه کامیونی را دیدم که از طرف بم به زاهدان در حال حرکت است. در آن لحظه تازه متوجه شدم که از مسیر اصلی منحرف شدهایم، چرا که کامیون در مسیر اصلی حرکت میکرد و طوفان شن ما را به خارج از مسیر کشانده بود.
من و محمد رحیم سریع از ماشین خارج شدیم و به بدبختی بسوی کامیون دویدیم. هر چند که هنوز به مسیر اصلی نرسیده بودیم ولی راننده کامیون متوجه ما شد. وی فوراً مسیر کامیون را به طرف ما تغییر داد. راننده، کامیون خود را متوقف کرد و به داد ما رسید. او با سیم بکسلی که داشت ماشین را از زیر شن بیرون کشید و ما را به جاده اصلی برد. از راننده کامیون بسیار تشکر کردیم. وجود وی در آن لحظه خیلی برای ما مهم بود. وقتی به بم رسیدیم تازه متوجه شدم که سمت راست ماشینم بعلت برخورد با شنهای روان کاملاً مثل حلبی سفید شده است.
احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد دوم (۱۳۴۶-۱۳۵۷). انتشارات کتاب بلوچ ۱۳۹۹.



دیدگاهتان را بنویسید