درباره حقه بازی ها و جیب بری ها و کارهایی که برای کلاه برداری از آدمهای ساده در تهران صورت میگرفت از عمو ابراهیم چیزهایی شنیده بودم. همانطور که قبلا گفته شد پس از جنگ با هاشم خان عمو ابراهیم را مدتی به تهران تبعید کرده بودند. وی در تهران زندگی میکرد و گاهی شاهد حقه بازی ها و جیب بری ها بوده است. از اینرو وقتی برای اولین بار از سراوان خارج میشدم عمو ابراهیم در مورد جیب برها خیلی به من تذکر میداد. از آنزمان به بعد در مسافرتها مواظب پولهایم هستم و هیچوقت آنها را یکجا در یک جیب یا کیف دستی قرار نمیدهم بلکه مقداری را در جیب شلوار، کمی را در جیب کت و مقداری را هم در کیف دستی میگذارم.
طبق توصیه عمو، قبل از حرکت به سوی زابل، پدرم دستور داده بود که جیبی در زیر جلیقه ام بدوزند که دکمه داشته باشد. کمی پول که پدر و عمو موقع حرکت از سراوان به من دادند را در جیب پشتی جلیقه گذاشتم و روی آن یک زیرپوش و روی زیرپوش پیراهن و روی پیراهن یک ژاکت پوشیدم. ضمنا یک شال گردن هم دور گردنم آویزان کردم.
به اصل موضوع برگردیم، در کنار صندلی من یک ملای قوی هیکل که عمامه ای بزرگ بر سر داشت نشسته بود. از ساعت ده شب الی صبح روز بعد که به طرف زابل حرکت میکردیم اکثر مسافران در خواب بسر میبردند. من هم بصورت نیمه خواب در حال استراحت بودم. در همین زمان برای چند لحظه احساس خیلی ضعیفی به من دست داد. انگار کسی دستش را داخل ژاکت من میبرد. بهرحال آن ملای قوی هیکلی که کنار من نشسته بود در لوتک پیاده شد. وقتیکه صبح به زابل رسیدم متوجه شدم که همان مرد شال گردن مرا دزدیده است. تازه در زابل متوجه شدم که آن مرد ملا نبوده چرا که اکثر مردم دارای عمامه بزرگ بودند در حالیکه من اینطور تصور میکردم که هر کس که عمامه بسر دارد حتما ملا است. اتفاق جالبی بود. حقیقتا هیچ فکر نمیکردم که آن مرد با آن عمامه گنده اش جیب بر باشد. بعدا متوجه شدم که او خیلی تلاش کرده که پولهای مرا بدزدد ولی جای پولها آنقدر امن بوده که دست وی به زیرپوش من نرسیده بود. شاید تصور نمیکرد که من اینگونه برای حفاظت پولم محکم کاری کرده باشم.
بالاخره ما که ساعت پنج بعد از ظهر روز قبل از زاهدان حرکت کرده بودیم ساعت یازده روز بعد به زابل رسیدیم. امروز این مسیر دو ساعته طی میشود.
✍ احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.



دیدگاهتان را بنویسید