از سراوان به زاهدان (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول)

یکی از ژاندارمهای منتقل شده به زابل آقای دهقان نام داشت که محل خدمتش در ارتش بود. وی با مادرش زندگی میکرد. اتفاقا در آنروزها دهقان عازم زابل بود. فرصتی از این بهتر برای من نمیتوانست بوجود آید، چرا که باتفاق دهقان میتوانستم به زابل بروم. خوشبختانه همزمان با این مسئله همراه دیگری نیز پیدا شد. گل بی بی (خاله ام) به اتفاق پسرش حبیب‌ که آن موقع تازه به دنیا آمده بود و مادر شوهرش بی بی فاطمه که زن بسیار مهربانی بود قصد داشتند به زابل بروند. جمع ما جور شده بود و من دیگر تنها نبودم و از این بهتر هم نمیشد.

در اینجا بد نیست یادی از بی بی فاطمه شود. او همسر ملا نور محمد خدابنده (عموی مادرم) بود. در آنزمان که بخاطر تحصیل از بخشان به شستون رفت و آمد میکردیم منزل بی بی فاطمه برای ما مثل یک پناهگاه بود. معمولا هنگام ظهر وی آبگوشت بار میکرد، و من گاهی سرزده منزل ایشان میرفتم. این خانم فوق العاده به ما محبت داشت، خالصانه و بدون کوچکترین اخم با خوشحالی از ما پذیرایی میکرد و آبگوشت لذیذی که درست میکرد را با هم میخوردیم. گل محمد خدابنده (برادر بی بی فاطمه) نیز آن موقع کلاس ششم را به اتمام رسانده و در شرف استخدام ارتش بود. گل محمد معمولا غذا را در منزل خواهرش صرف میکرد. من و گل محمد و ملا نور محمد در یک ظرف غذا میخوردیم. هرگز محبتهای بی بی فاطمه را فراموش نمیکنم. روحش شاد باشد.

در هر صورت، من، گل بی بی، نوزادش، بی بی فاطمه، آقای دهقان و مادرش پس از خداحافظی با پدر و مادر، عمو و زن عمو، دامادها و سایر اقوام، با مینی بوسی بطرف خاش حرکت کردیم. در آنزمان وسیله نقلیه بسیار کم بود و بنظرم در تمام زاهدان که بزرگترین شهر استان بشمار میرفت پنج الی شش اتومبیل بیشتر وجود نداشت. در آنزمان و حتی تا چند سال بعد از انقلاب اسلامی مسیر سراوان –  خاش شوسه و شنی بود.

پس از توقف های مکرر و بعلت بدی راه و گرم شدن موتور ماشین تقریبا شب شده بود که به خاش رسیدیم. امروز مردم این مسیر را با ماشین در عرض یک ساعت و بیست دقیقه طی میکنند. در آن موقع مهمانسرا یا جایی که مسافرها بتوانند استراحت کنند وجود نداشت و بیشتر مسافرتهای این مسیر با وانتهای شورولت صورت میگرفت. بعضی از راننده هایی که بین سراوان و زاهدان مسافر جابجا میکردند دارای دو یا سه همسر بودند. بعنوان مثال این راننده ها یک زن در سراوان، یکی در خاش و یکی دیگر در زاهدان داشتند. بعلت بد بودن راهها و خستگی مسیر این قبیل راننده ها مدتی را در هر یک از این شهرها استراحت میکردند. بعبارت دیگر هر کجا که توقف میکردند خانه شان بود.

راننده مینی بوس پس از اینکه وارد خاش شد ما را در گاراژی رها کرد و برای استراحت به خانه اش رفت و ما مجبور شدیم تا صبح روی صندلی بنشینیم یا نشسته بخوابیم. بوی بنزین و گازوئیل و روغنهای ریخته شده ماشینهای دیگر و سایر آشغالهایی که در اطراف وجود داشت حقیقتا خواب را آن شب بر ما حرام کرد. بالاخره این چند ساعت را به بدبختی گذراندیم تا اینکه صبح شد. ساعت هشت راننده آمد و پس از صرف صبحانه ای  که با خودمان از سراوان آورده بودیم بطرف زاهدان براه افتادیم.

✍ احمد رضا طاهری. یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد اول (۱۳۲۴-۱۳۴۶)، انتشارات نسیم حجاز ۱۳۹۷.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *