پیرمرد جوان (یادداشت‌های زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد سوم)

قبلا در جلدهای اول و دوم خاطراتم درباره نحوه زندگی خود در تهران اشاره کرده ام. زمانی که در تهران زندگی می کردیم بسیاری از آشنایان، دوستان و فامیل که به تهران سفر می کردند معمولا به منزل ما می آمدند. رفتن به هتل در بین اقوام و آشنایان زیاد رسم نبود. البته لازم به یادآوری است که چون پدر (عطا محمد) و عمو ابراهیم از انسانهای شناخته شده شهر ما بودند و مردم برای مسایل مختلف نزد آنها می رفتند و مشورت می گرفتند، لذا این انتظار وجود داشت که من بعنوان فرزند آنها نیز نباید در مردم داری و مهمان نوازی کوتاهی کنم.

زحمت همه مهمانها از خرید گرفته تا آشپزی بر دوش همسرم هما بود. پدر همیشه به من نصیحت می کرد که مبادا از مهمانان روی بگردانی. اقامت ما در تهران حدود ده سال بطول انجامید و هر بار که در این ده سال منزل اجاره می کردیم و صاحب خانه ها از رفت و آمد فامیل ما اطلاع پیدا می کردند، گاهی شوخی و گاهی جدی، به من می گفتند شما بهتر است یک مهمان خانه اجاره کنید.

وقتی به زاهدان منتقل شدم همین وضعیت ادامه یافت. در آنزمان من و همسرم جزو اولین خانواده از طایفه خود بودیم که در زاهدان اقامت داشتیم. در نتیجه، رفت و آمدهای فامیلی ادامه میافت و حتی در مواردی این رفت و آمدها بیشتر از آنچه در تهران شاهد بودیم صورت می گرفت. اما وضعیت ما در زاهدان کمی متفاوت بود. پس از اینکه دو یا سه منزل عوض کردیم برای مدت تقریبا سیزده سال در یک منزل سازمانی واقع در محوطه اداره دارایی (خیابان آزادی) زاهدان مستقر شدیم. این منزل شامل یک حیاط بسیار بزرگ پر از درختان کاج، یک بالکن بزرگ، و در دو طبقه در اختیار بنده قرار گرفت. در طبقه اول یا همکف دو اتاق با یک مهمانخانه بزرگ وجود داشت. بعدها مهمانخانه را به دو بخش تقسیم کردیم: بخش اول برای مهمانها و بخش دوم برای بچه ها اختصاص یافت. یکی از اتاقها که کوچکتر بود بعنوان انباری مورد استفاده قرار می گرفت. در طبقه بالا سه اتاق وجود داشت که یکی از اتاقها از همان ابتدا تا زمانیکه در این منزل سکونت داشتیم متعلق به یکی از برادران یا خواهرزاده های بنده بود. در همین منزل، اول برادرم علیرضا و سپس برادرم حمید رضا به ما ملحق شدند. البته مدتی هم برادر همسرم (محمد صالح) و گاه گاهی هم در فصل تابستان بعضی از برادرزاده ها و خواهرزاده ها و برادران و برادران همسرم نزد ما می ماندند. اما این گروه از افراد را بعنوان مهمان حساب نمی کردیم و در واقع عضوی از خانواده محسوب می شدند.

بنابراین همانطور که در بالا اشاره شد، وضعیت سکونت ما در زاهدان متفاوت از تهران بود. مثلا هر بار که مهمانی برای ما می آمد نگهبان دم درب طبق مقررات منازل دولتی اول با بنده هماهنگی می کرد و بعد به آنها اجازه ورود می داد. این مجوز گرفتنها و سوال پرسیدن ها از مهمان های ما در مواردی موجب نارضایتی و ناراحتی آنها می گردید. بنظرم در یک یا دو مورد برخی از آشنایان با ما قطع ارتباط کردند. گذشته از پرس و جوی که از اقوام و آشنایان توسط نگهبانان صورت می گرفت، سه همسایه دیوار به دیوار ما که یکی از آنها مدیرکل دارایی و دیگری معاون مدیرکل و سومی از مقامات مهم اداره دارایی استان بودند، در مواردی به بنده اعتراض می کردند و می گفتند آقای طاهری چه خبر است! این همه آشنا و دوست و فامیل برای چه به منزل شما می آیند؟! بخاطر سروصدای بچه ها و مهمانهای شما ما آرامش نداریم.

بهرحال، ما در مقایسه با خانواده های فارس، سنتی تر بودیم و وابستگی های طایفه ای زیادی بین ما وجود داشت. تذکر به مهمانها یا جلوگیری از ورود آنها به منزل هم کار درستی بنظر نمی رسید. علاوه بر وابستگی های فامیلی، با تعدادی از مردم دیگر استان نیز ارتباط داشتیم و معمولا این گروه از افراد به زاهدان که سفر می کردند مستقیم منزل ما می آمدند. گاهی اتفاق می افتاد که یک خانواده به مدت ده الی بیست روز نزد ما می ماند. در مواردی بیش از بیست نفر بصورت اتفاقی از جاهای مختلف استان مخصوصا از سراوان به مدت یک یا دو روز در منزل مستقر می شدند.

یکی از جالبترین خاطره ها را برای شما عنوان می کنم. یادم هست یک شب که تعداد مهمانان زیاد بود و همه خوابیده بودند، ساعت یک و نیم بامداد زنگ منزل به صدا درآمد. وقتی درب را باز کردم دیدم که برادر یکی از افراد شاخص استان به همراه چهار یا پنج نفر منتظر تعارف بنده هستند که وارد منزل شوند. به آنها گفتم خیلی خوش آمدید. سریع اتاق ها را چک کردم و بالاخره برای این چند نفر نیز جایی یافتم.

جالب اینکه در حالی که دنبال جا می گشتم وارد مهمانخانه شدم که نگاهم متوجه پیرمردی شد که در گوشه مهمانخانه در بین پانزده یا شانزده نفری که کنار هم خوابیده اند نشسته و با خونسردی شعری زمزمه می کند و همزمان مشغول رنگ کردن ریش های سفید خود است. او یک آینه کوچک جلوی خود گذاشته بود و با استفاده از روشنایی لامپی که نور آن از حیاط به داخل اتاق می تابید، با یک برس و مقداری رنگ ریش های خود را رنگ می کرد.

کمی تعجب کردم و گفتم حاج آقا این موقع شب با این شلوغی چکار می کنید؟! او در حالیکه لبخندی بر لب داشت نگاهی به من انداخت و خونسردانه گفت «طاهری جان، فردا شب به روستای خود می روم. اخیرا زن جوانی گرفته ام و برای دیدنش لحظه شماری می کنم. دیدم که همه خواب هستند و فرصت مهیاست. برای همین شروع کردم به رنگ زدن ریش خود. فردا شاید فرصت این کار پیش نیاید.»

البته در سالهای بعد یعنی دهه های هشتاد و نود به تدریج از تعداد مهمان های ما کاسته می شد. علت این بود که بعضی از آشنایان و اقوام در زاهدان و تهران صاحب منزل شدند. همچنین بسیاری از فرزندان فامیل مخصوصا خواهرزاده ها و برادرزاده ها جذب مشاغل آزاد شده و الحمدالله تعداد زیادی ملک های خوبی در زاهدان و تهران خریدند. گذشته از آن، وضعیت سلامتی همسرم نیز تغییر کرد و مثل گذشته نمی توانست به مهمان ها برسد.

یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد سوم (1357 – 1369). انتشارات کتاب بلوچ، 1402.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *