در سالهای اول انقلاب که ایران دوره انتقال از سلطنت شاهنشاهی به نظام اسلامی را سپری می کرد آزادی های سیاسی به شدت رواج داشت. با تاسیس جمهوری اسلامی، آزادی های سیاسی نیز همچنان برقرار بود و بعضی از تشکل ها مخالف جمهوری اسلامی فعالیت می کردند.
در آن زمان یعنی قبل از شروع انقلاب فرهنگی (1359 – 1362) دانشگاههای ایران از کانونهای اصلی مخالفان جمهوری اسلامی بشمار می رفتند. دانشگاه بلوچستان (بعدها نام این دانشگاه به دانشگاه سیستان و بلوچستان تغییر یافت) در تصرف گروههای چپ، راست، توده ای، مجاهدین، چریکهای فدایی خلق اقلیت، اکثریت و غیره بود. این گروهها ضمن اینکه فعالیت سیاسی می کردند به طرق مختلف مشغول یارگیری بودند. بعنوان مثال، برای جلب توجه جوانان نمایشگاه کتاب، بروشورهای تبلیغاتی، مجلات و آهنگ های انقلابی برگزار یا پخش می کردند. این جریانات همچنان ادامه داشت تا اینکه در سال ۱۳۵۹ شورای انقلاب به گروههای سیاسی برای تخلیه دفترهای خود در دانشگاهها مهلتی چند روزه داد. طی این روزها، درگیری و خشونت در دانشگاههای مختلف ایران شدت گرفت و چندین نفر کشته و تعداد زیادی مجروح شدند. هدف انقلاب فرهنگی پاکسازی استادان و دانشجویان باصطلاح «غربزده» و اسلامیسازی دانشگاهها بود.
بنده البته از همان ابتدا حدس می زدم که بالاخره صاحبان اصلی انقلاب اسلامی همه این گروهها را حذف می کنند. گروههای هدایت شده از تهران و استان به داخل دانشگاه بلوچستان هجوم بردند و خیلی ها را دستگیر کردند. در همان روزهای اول انقلاب فرهنگی، کلاس های این دانشگاه تبدیل به بازداشتگاه شدند. عده ای را که قبلا شناسایی کرده بودند با هواپیمای اختصاصی به زندان اوین (تهران) بردند. خیلی ها اعدام یا زندانی شدند. آنهایی را که رابطه ای با گروههای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی نداشتند آزاد کردند.
علیرضا، معروف به ارشد، برادر دکتر رحمانی (دکتر سراوانی) بود. قبلا در جلد یک یادداشتهای خود از دکتر رحمانی نوشته ام. ارشد جزو گروههای چپ بشمار می رفت و از این گروهها دفاع می کرد. یک شب من و ایشان در حضور چند نفر از آشنایان در منزل یکی از دوستان که در خیابان آزادی زاهدان مقابل اداره دارایی واقع شده بود، درباره این گروهها و فعالیتهای آنها گفتگوی مفصلی داشتیم. موضع بنده این بود که همه این گروهها یک سرنخ در تهران دارند. خیلی ها ممکن است به خارج وابسته باشند. اما ارشد این ادعا را رد می کرد و اعتقاد بر این داشت که همه این گروهها خودجوش هستند و هیچ قدرت خارجی از آنها حمایت نمی کند. او واقعا به اظهار نظر خود ایمان داشت. من برای ارشد مثالی زدم و گفتم که در زمان محمد رضا شاه تعدادی از سران مجاهدین را بالای تپه های زندان اوین اعدام کردند، چرا مسعود رجوی اعدام نشد؟! در ادامه گفتم آیا میدانی که برای مسعود رجوی شخص رئیس جمهور فرانسه نزد شاه واسطه شده که مسعود را اعدام نکنند. ارشد این مسائل را قبول نمی کرد. ولی بعدها همانطور که می دانیم مجاهدین در پاریس مستقر شده و خیلی از مراسم ها و جلسات خود را در فرانسه برگزار می کردند. بهرحال گفتگوی من و ارشد یکی از خاطرات به یاد ماندنی آن روزها بود. بعضی ها بنده را یک شخص محافظه کار می دانستند، اما من واقع گرایانه به مسائل نگاه می کردم. یادم می آید در یکی از روزهای اوایل انقلاب که در ایرانشهر منتظر تاکسی بودم تا به زاهدان برگردم، همانطور که در پیاده رو به این طرف و آنطرف قدم می زدم چشمم به تعدادی اعلامیه افتاد که بر روی دیوار نصب شده بود. آن اعلامیه ها توجه مرا به خود جلب کرد و همینکه مشغول خواندن یکی از آنها شدم ناگهان نگاهم به اعلامیه ای افتاد که مربوط به من میشد. در آن اعلامیه یک صفحه کامل از سوابق بنده در حزب رستاخیز نوشته بودند که خودم هم اطلاع نداشتم! آن مطالب صحت نداشت. واقعا در مورد من بی انصافی کرده بودند.
به اصل موضوع برگردیم، ارشد رحمانی فارغ التحصیل مهندسی کشاورزی از دانشگاه همدان مردی با اخلاق و انسانی دوست داشتنی بود. بعدها اتفاق بدی برای وی افتاد که ضربه سنگینی به خانواده ارشد وارد کرد.
ظاهرا طبق گفته ها ارشد از تهران عازم زاهدان بوده که در قم توسط چند نفر دستگیر می شود. اینطور می گفتند که در زمان دستگیری او چندین اعلامیه با خود بهمراه داشته است. ارشد را به زندان اوین می برند. وی مدتی بازداشت می شود تا اینکه با فتوای امام خمینی (1360) آن دسته از زندانیانی که توبه نمی کنند تیرباران می شوند. متاسفانه ارشد رحمانی هم جزو اعدام شدگان بود.
خبر اعدام ارشد روز شنبه دوم تیرماه 1360 در روزنامه جمهوری اسلامی به چاپ رسید. وقتی که برای مراسم پرسه نزد خانواده اش رفتم آنها معتقد بودند که حق ارشد اعدام نبوده است.
یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری: جلد سوم (1357 – 1369). انتشارات کتاب بلوچ، 1402.



دیدگاهتان را بنویسید