در ماههای اول سقوط سلطنت پهلوی نوعی هرج و مرج بر فضای کشور حاکم بود. همه مردم ایران هیجان داشتند. خیلی ها از سرنگونی رژیم پهلوی در حال شادی بودند و البته بعضی ها هم احساس نگرانی میکردند. دقیق به یاد ندارم چه تاریخی بود ولی در یکی از همین روزها من و مولوی محمد اسحاق مدنی به اتفاق خانواده هایمان به بمپور سفر کردیم. مولوی مدنی یکی از علما و اندیشمندان مذهبی برجسته اهل سنت (بلوچ) ایران می باشد که از زمان انقلاب تا اکنون (1400) بعنوان نماینده مجلس، مشاور رئیس جمهور و سمتهای مهم دیگر در امور مذاهب اسلامی کشور فعالیت داشته است. علاوه بر اینکه با ایشان رابطه فامیلی داریم او یکی از بهترین دوستان بنده بشمار میرود. در آنزمان برادرم غلامرضا در اداره کشاورزی بمپور خدمت میکرد. بی نظمی و بی ثباتی در استان ما مانند دیگر استانها همچنان حاکم بود. با پیروزی انقلاب حزب رستاخیز (شعبه سیستان و بلوچستان) عملا منحل شده بود و دبیر حزب (غلامرضا حسین بر) در تهران اقامت داشت. اما استیشین حزب هنوز در دست من بود و اتفاقا با همین ماشین به بمپور رفتیم. در مسیر برگشت به زاهدان که هوا تقریبا تاریک شده بود در یکی از سربالایی های مسیر ایرانشهر به خاش ماشین ما دچار مشکل شد. هیچ کدام آشنایی به حرفه مکانیکی نداشتیم و بنابراین ماشین حزب را در حاشیه جاده پارک کردیم. ماشین های عبوری رد میشدند و نگاهی می انداختند ولی توقف نمیکردند. پس از یک ساعت با یک ماشین عبوری که به سختی گیر آمد به ایرانشهر برگشتیم و مستقیم نزد برادرم غلامرضا رفتیم. همان شب از وی خواستیم یک ماشین برای ما پیدا کند تا بتوانیم به زاهدان برگردیم. غلامرضا ماشین پیکان استیشین یکی از دوستان بنام آقای «م» (بعدها ایشان بعنوان نماینده مجلس فعالیت میکرد) را گرفت و تحویل ما داد تا به زاهدان برویم. به سلامتی و بدون خطر به زاهدان رسیدیم. در این ایام بنده معاون مدیرکل ثبت احوال استان سیستان و بلوچستان بودم. روز بعد در زاهدان راننده حزب (ب) را خواستم و ماشین «م» را به روئیتش رساندم و به او گفتم «ببین، ماشین را خوب نگاه کن، حتی یک خط هم ندارد. این ماشین را صحیح و سالم به ایرانشهر میبری و تحویل برادرم غلامرضا میدهی و سپس در مسیر برگشت از ایرانشهر ماشین حزب را پس از تعمیر به زاهدان برمیگردانی». گویا راننده (ب) در مسیر خاش به ایرانشهر تعدادی مسافر سوار میکند و پس از طی نمودن قسمت صاف جاده خاش – ایرانشهر همینکه به اولین پیچ تند که دو طرف آن دره است میرسد کنترل اتومبیل را از دست میدهد و به داخل دره سقوط میکند. به بنده خبر دادند که مسافرها را به بیمارستان خاش انتقال داده اند و پس از مختصر درمان مرخص شده اند ولی متاسفانه راننده حزب فوت کرده است. ماشین آقای «م» هم تقریبا داغون شده بود. موضوع را به آقای حسین بر که دبیر حزب بود و در تهران سکونت داشت اطلاع دادیم اما کاری از دست وی ساخته نبود. بهرحال، از این حادثه بد خانواده «ب» اطلاع یافتند و این موضوع بدون اینکه دردسری ایجاد کند خاتمه یافت. خانواده «ب» خیلی از خود گذشت و خوبی نشان دادند. ماشین «م» که دیگر غیرقابل استفاده بود با کمک برادرم غلامرضا توسط جرثقیل به زاهدان فرستاده شد. ارزش آن ماشین حدود 37 هزار تومان بود. من آن ماشین را به همان شکل به قیمت 10 هزار تومان به آقای آذرخشی (یکی از دوستان) که نمایندگی پیکان داشت فروختم. جمع آوری 27000 تومان دیگر کار سختی بود ولی بهرحال آن ماشین نزد ما امانت بود. لذا این پول را از دوست و آشنا و فامیل به هر طریقی که امکان داشت تا سقف 27 هزار تومان جمع آوری کردم و تحویل آقای «م» دادم. همچنین ماشین حزب که در جاده رها شده بود را به زاهدان برگرداندیم. بعدها در سال 1382 دو پسر مرحوم «ب» بواسطه یکی از اعضای فامیل برای استخدام نزد بنده آمدند و من هر دو را در یکی از سازمانهای دولتی استخدام کردم. لازم به ذکر است در یک مقطع زمانی بواسطه موقعیتی که داشتم (ذیحساب طرح های عمرانی استان سیستان و بلوچستان) خیلی از مردم چه آشنا و غیر آشنا که برای کار و استخدام نزد من می آمدند در حد توان خواسته های آنان را پیگیری و به انجام میرساندم. با روابط کاری که با دیگر مسئولین داشتم از آنها میخواستم تا این افراد را در ادارات خود مطابق قوانین بکار گیرند. بکارگیری دو فرزند «ب» مرا خیلی خوشحال کرد، چرا که توانسته بودم کمکی به این خانواده خوب و محترم داشته باشم.



دیدگاهتان را بنویسید