پیشگفتار خاطرات سید امان الله سیدزاده

ازآنجایی‌که اجل فرصت نداد مرحوم سیدامان‌الله خود بر کتابش به نگارش پیشگفتاری بپردازد، بجای آن در این بخش به ارائه خاطراتی از شادروان‌ که به قلم خود ایشان‌ که اندکی پیش‌ تر از درگذشت،نگارش یافته است، بسنده می‌شود. خداوند ایشان را قرین رحمت خویش قرار دهد و آرامگاهش را باغی ازباغ‌های بهشت. چنین باد.

 خاطرات


این‌جانب سید امان‌الله سیدزاده فرزند سید عبدالرحمن خاطرات را در چهار مرحله برای خوانندگان گرامی می‌نویسم. باید از آقای دهواری (محمد صدیق) تشکر کنم که ایشان بنده را تشویق به نوشتن خاطرات نمود.

  • مرحله اول: طفولیت که به نقل از اشخاص معتبر درباره مرحوم پدر و خودم است.
  • مرحله دوم: از طفولیت تا دورانی که شعور نشست‌ وبرخاست را احساس کردم.
  • مرحله سوم: دوران جوانی از پانزده‌ سالگی تا چهل‌ سالگی.
  • مرحله چهارم: دوران پیری.

مرحوم پدرم با ورود حکومت پهلوی اول (رضاشاه) به‌عنوان حاکم شرع سراوان ابلاغ دولتی دریافت نمود، وی با نیک‌ نامی در بلوچستان تا کوهستان‌های بشاگرد میان مردم و سران اقوام نفوذ و با آنان ارتباط داشت.  دریافت ابلاغیه‌ها از سوی حکومت و ارتباط با مقامات دولتی و نفوذ و کسب احترام سبب حسادت برخی از خوانین ساکن در محل به‌استثنای طوایف میر مرادزهی و بارکزهی شده بود، امان‌الله جهانبانی فرمانده قشون شرق برای او احترام ویژه قائل می‌گردد و قشون در ورود به سراوان دفتر خود را در بخشان و منزل ایشان قرار می‌دهد و از طریق او سعی در برقراری ارتباط جهت تأمین دادن به دوست‌محمدخان می‌نماید، این مسائل باعث تنگ‌ نظری شماری قرار گرفته تا حدی که بعدها با درست کردن گزارش‌هایی کذب به‌ صورت شفاهی و کتبی سعی در جلوگیری از ارتباط و کسب امتیازات و مدارج دولتی برای او گشته، سبب ایجاد اختلاف سرهنگ محمدخان نخجوان فرمانده تیپ با پدرم می‌گردند. در یکی از مسافرت‌ ها و در جلسه‌ای سرهنگ محمدخان‌که تحت تأثیر گزارش‌ها منتظر بهانه بوده در مخالفت وی با یکی از مسائل به جر و بحث پرداخته و او را تهدید می‌کند تا جایی که او مجبور شده در وقتی مناسب و پیش از هرگونه مشکلی ترک وطن نماید.

 در این شرایط خانواده و تعدادی محافظ من‌جمله سلمان خان شهنوازی ساکن پشت‌کوه که امین و همراه نزدیک او بوده وی را همراهی می‌کنند. بازتاب قضیه در بحث شدید و خارج از ادب سرهنگ تعدادی از اقوام و طوایف محلی را ترغیب به ترک وطن می‌کند. تعدادی نیز به تحریک پرداخته دایی بنده را وادار به شکایت می‌کنند تا خواهرش (مادر بنده) را برگرداند، تعدادی از خوانین از جمله سردار مهراب‌خان نعمت‌الهی و میر قادربخش ریگی (ساکن جالق) که از دوستان نزدیک سید عبدالرحمن بودند جهت برگرداندن آنان حرکت می‌کنند، بین جالق و ماشکید به هم می‌رسند، در شکوائیه درخواست برگشت خواهر صاحب عبدالملک (صاحب زاده) شده بود. پدرم مانع او نشده و همسرش را آزاد به تصمیم‌گیری می‌گذارد، شرایط به شکلی پیش می‌رود که مادرم با برادرش برمی‌گردد، از میر قادربخش می‌خواهند تا خواستار بازگرداندن بچه‌ها، بنده دوساله و خواهر شش‌ساله شود، پدرم مانع می‌گردد و می‌گوید:« قصه کربلا را تازه نکنید، بفرمائید که بچه‌های خود را نمی‌دهم.» من و خواهرم از مادر جداشده و به ماشکید پاکستان (سوختگان) رفته در آنجا متوطن گردیدیم.

 آقای کیانی ساکن جالق می‌گفتند، بعداً گروهی برای بازگشت ایشان به ماشکید می‌روند و می‌گویند از مرکز دستور صدور امان‌نامه و حفظ او را دارند. اما پدرم از بازگشت امتناع می‌ورزد. رئیس پاسگاه سوختگان‌ که اکنون در پاکستان واقع‌شده مرحوم ملیشه امیرخان جمال‌الدینی پدر جناب عبدالله جان جمال‌الدینی مؤلف و استاد دانشگاه کویته سابقه آشنایی با پدرم را داشته، ایشان و همراهان را مورد لطف قرار می‌دهد. پدرم پس از مدتی مدید به پنجگور کوچ می‌کند و در آنجا مورد احترام بزرگان طوایف قرار می‌گیرد، قناتی به نام حاجی کهن را به‌ عنوان مهمانی به ایشان واگذار می‌کنند. برای ازدیاد آب قنات مقنی بکار گرفته و ملک آن زیر کشت نخیلات و دیگر محصولات قرار می‌گیرد. حدود صد نفر از قبیله صاحب‌زاده (طایفه مادرم) ساکن در گورناگان به عللی به پنجگور کوچ می‌کنند، مرحوم پدرم در جوار حاجی کهن به آنان ملک و اجازه حفر قنات می‌دهد تا در همسایگی یار یکدیگر گردند. در همین زمان نیز حدود هفتاد درصد از طایفه بارکزهی به سرپرستی مرحوم امیرعلی محمدخان پدر سردار دوست‌محمدخان و انوشیروان خان به پنجگور کوچ و در قریه شاپاتان متوطن می‌شوند. لازم به ذکر است که هشتاد درصد صاحب زاده‌های گورناگان و دهک و صد‌‌‌درصد بارکزهی‌ها پس از مدت مدیدی در سال‌های 1320 تا 1325 ه.ش به‌مرور به وطن خود ایران برمی‌گردند.

آنچه ذکر گردید یعنی زمان طفولیت که این‌جانب کامل به خاطر ندارم به نقل از اشخاص معتبر و صالح می‌باشد. اکنون دوران کودکی تا بعدها که به پیری می‌رسد را ذکر می‌کنم.

طفولیت

مرحوم پدرم در مدت کوتاه زندگی در بلوچستان شرقی به‌خصوص در نواحی پنجگور، تربت و پسنی به‌ خوبی شناخته می‌شود، صاحب زاده محمد خورشید، نماینده سیاسی (political agent) اهل پیشاور و علاقه‌مند به مسائل مذهبی و عرفانی روابط دوستانه نزدیکی با مرحوم پدرم پیدا می‌کند به‌ طوری‌ که از ایشان می‌خواهد روزهای جمعه به دفتر ایشان واقع در قریه چتکان مرکز پنجگور رفته تا درس ترجمه قرآن مجید و تفسیر و مباحثات عرفانی را از او کسب نماید و خود نیز روزهای یکشنبه با چندی از دوستان به حاجی کهن می‌آمد و آن روز را در آنجا می‌گذراند.

 به خاطر دارم که ده شتر بار گندم را امیر حبیب‌ الله خان نوشیروانی نواب خاران برای مرحوم پدرم فرستاده بودند، گویا لطف ایشان در طی این دوران هر سال جاری بوده است. او نیز سخاوت داشت و از آنچه می‌رسید برای دیگران دریغ نمی‌کرد. به‌ طوری‌ که مرحوم حاجی شیر محمد رحمانی از ریش‌سفیدان سراوان نقل می‌کردند: «پیش از مهاجرت به بلوچستان شرقی یک‌ بار به دعوت دین محمدخان سردارزهی حاکم دشتیاری و چابهار به آن مناطق رفتیم، در بازگشت میر دین محمدخان به‌ رسم مهمانی یک هزار روپیه قرش نقره و تعدادی تفنگ به ایشان هدیه می‌دهد.» مرحوم حاجی می‌گفتند:« که یک چارپای قوی به مشکل هزار روپیه را حمل می‌کرد» و اظهار می‌داشت:« در مسیر برگشت تمام پول و تفنگ‌ها را مرحوم سید به خوانین، بزرگان و ریش‌سفیدان به تحفه بخشید.»

 من پنج‌ساله بودم که از نعمت حضور پدر محروم شدم، دوستان او محبت را به کمال رساندند، طبق دستور صاحب زاده محمد خورشید، عالی‌ترین مقام پنجگور دو نفر از سپاهیان ملیشه جماز سوار مکران به حاجی کهن اعزام تا این‌ جانب را خدمت ایشان ببرند، در آن زمان پنجگور برق نداشت اما برای ساختمان ایشان موتور برق مخصوصی نصب‌ شده بود.

 او مرا به یکی از کارمندان خود به نام میر غزن خان سپرد، میر غزن فرزندانی هم سن و سال من داشت، ماهانه مبلغ دوازده روپیه برای آن خانواده مقرر کرده بود تا مخارج من تأمین‌ شده باشد، در آن زمان مبلغ یادشده بسیار زیاد و بیش از مخارج صاحب‌خانه بود، در هر صورت بنده با فرزندان میر غزنخان عادت کرده و با آنان دوست شدم، آنان پشتون زبان بودند و من با بچه‌ها زبان پشتو را به‌ خوبی آموختم. 

صاحب زاده محمد خورشید امور را بررسی می‌کرد و گاهی با احضارم اوضاع را جویا می‌شد، من از همان پنج‌سالگی به کلاس اول رفتم و مشغول به تحصیل شدم، پس از چند سالی صاحب زاده محمد خورشید منتقل و شخصی انگلیسی بجای او به پنجگور آمد.

از سرشناسان پنجگور آن زمان می‌توان از میر محمود خان گچکی، ساکن قریه بنستان، امیرعلی محمدخان و فرزندش میر عبدالرحمن ساکن قریه تسپ را نام برد. در هر حال صاحب زاده محمد خورشید پس‌ از انتقال از پنجگور مبلغ دوازده روپیه را برای کسی که مرا به او سپرده بود حواله می‌کرد تا اینکه پس از سیکل به دلیل اینکه امکان تحصیل در پنجگور وجود نداشت راهی مستونگ شدم، خداوند دوستان و افراد نیک را جزای خیر عنایت بفرماید.

امیر احمدیار خان حاکم کل مکران با مرکزیت کلات بود، وی در امور داخلی اختیار تام داشت و تنها از نظر سیاسی برای برقراری روابط با دولت‌ها از جمله ایران می‌بایست موافقت دولت انگلیس را کسب می‌کرد. 

جد احمدیار خان، نصیرخان نوری بود که در زمان نادرشاه افشار در مشهد بسر می‌برد و پس از کشته شدن نادرشاه به کلات بازگشت. میر نصیر خان از سوی نادرشاه لقب بیگلربیگی دریافت کرده بود، او در حمله نادرشاه به هندوستان در جنگ پانی پت با بیست‌ و پنج هزار بلوچ به یاری نادرشاه رفته بود. لذا مورد احترام خاص نادرشاه قرار می‌گیرد، پنجمین پشت او احمدیار خان آخرین حکمران حکومت بلوچی کلات بود.

 وی برای ارتقاء فرهنگ جامعه بلوچ می‌کوشید، چندین باب مدرسه را در مکران شرقی احداث و برای معلمین حقوق تعیین کرده بود، شاگردان بی‌بضاعت را از کلاس اول ابتدایی ماهی دو روپیه کمک و با ارتقاء سطح کلاس‌ها مبلغ را نیز بیشتر تعیین کرده بود و غیر از آن برای پایه‌های بالاتر در شهرهای بزرگ‌تر مانند مستونگ نیز تسهیلاتی قرار داده بود تا کسانی که همت دارند به دلیل نبود امکانات از قافله تحصیل عقب نمانند.

این‌جانب از شاگردانی بودم که توانستم از امکانات ایجادشده بهره ببرم اما علیه من به‌ عنوان بلوچ ایرانی شکایت گردید، در پاسخ نوشته بود: بلوچ بودن شرط است نه مملکت. در کنار این امکانات اگر دانش‌آموزی از نظر علمی حائز اهمیت می‌بود، امکان کمک به تحصیل در خارج نیز برای او فراهم می‌گردید. مخالفین او شایعه کرده بودند که کمک‌ ها را انگلیس می‌کند درصورتی‌ که برای شاگردان و مردم فرقی نداشت که کدام کشور کمک کرده و آنان بانی خیر را شخص امیر احمدیار خان می‌دانستند.

 میر احمدیار خان در کمک‌های مادی به محمدعلی جناح در بمبئی برای به استقلال رساندن پاکستان کوتاهی نمی‌کرد، حتی از محافظین دو نفر بلوچ را ایشان انتخاب و اعزام داشته بودند. زمانی که در کلاس ده مشغول به تحصیل بودم محمدعلی جناح و خواهرش فاطمه جناح بر حسب دعوت احمدیار خان به مستونگ آمده و حدود یک ماه در شاهی باغ مهمان ایشان بودند. گروه‌های مختلف برای خیر مقدم انتخاب و آماده‌ شده بودند و تعدادی من‌جمله این‌جانب از دانش‌آموزانی بودیم که از دبیرستان به شاهی باغ فرستاده شدیم. دوستی آنان سبب شده بود تا از نظر معنوی بیشتر بلوچ‌ها عضو حزب مسلم لیگ شوند، پس از استقلال در 1947 میلادی تصور بر این بود که کمک‌های سیاسی خوبی نصیب احمدیار خان گردد اما پس از مدتی محمدعلی جناح درگذشت و جریان شکل دیگری پیدا کرد.

او کشوری مستقل و جدا از پاکستان می‌خواست اما حکام پیمان‌نامه خان با انگلیسی‌ها را مطرح می‌کردند و به گفته او مبنی بر اینکه دیگر انگلیسی در این استقلال وجود ندارد، توجه نمی‌کردند، مسئله بغرنج شده بود و ارائه طریقی وجود نداشت، تعدادی از بلوچ‌ها به مخالفت با او برخاستند.

بلوچستان در چهار قسمت تحت نظر خان بود : مکران، خاران، لسبیله، کلات

پیش‌ از اینکه او تصمیم را قطعی سازد، نواب بائیخان گچکی داماد خواهری خان از مکران به کراچی رفته اعلام وابستگی به پاکستان می‌نماید با مشاهده شرایط نواب حبیب‌الله خان انوشیروانی از خاران و پس از او جام لسبیله، امیر خان اعلام وابستگی کردند، حمید الله خان پسر بزرگ بائیخان از تصمیم پدرش انتقاد کرده بود، مناطق مهمی چون بنادر پنسی، جیونی، گوادر و سونمیانی جزو مکران بودند، کلات در وسط بدون یاور مانده بود. لذا خان تصمیم گرفت همبستگی کلات را اعلام کند.

نقل قول‌ها بسیار بود از جمله آنکه که میر احمدیار خان عزم رفتن به خانه خدا از طریق ایران را دارد اما دولت با مسیر ایران موافقت نمی‌کند که شاید او از شاه ایران کمک سیاسی دریافت دارد.

جوانی

 با اتمام امتحانات در (های سکندری اسکول مستونگ) وابسته به دانشگاه پنجاب باید منتظر نتیجه می‌ماندم که دو الی سه ماه طول می‌کشید، شمار داوطلبین زیاد و شماره ردیف من 34496 بود. در این مدت به بخشان سراوان نزد مادرم آمدم و برای دریافت احتمالی مکاتبات تحصیلی آدرس پستی مرحوم ملا عطا محمد طاهری از مردان نیک و لایق سراوان را از آنجایی‌ که سردفتر ثبتی آن زمان بودند به دفتر و دوستان دادم.

روزی پاکتی سفارشی که یکی از همکلاسی‌ها برایم فرستاده بود به دستم رسید، او نتیجه قبولی را برایم ارسال کرده بود. خیلی خوشحال شدم و جهت اخذ مدرک راهی پاکستان شدم، در شرکتی که با اداره کشاورزی برای تسطیح و آماده کردن اراضی قرارداد داشت مشغول به کار شدم که خود داستانی جداگانه دارد، یک سال و اندی گذشت و قرارداد شرکت به پایان رسید، وزارت راه نیاز به نیرو داشت، به همراهی دوستان ثبت‌نام صورت گرفت، در کل سیصد نفر داوطلب برای امتحان ثبت‌ نام کرده بودند که به لطف پروردگار رتبه هفتم را کسب نمودم. در اداره مستونگ شخصی انگلیسی بنام دی. جی.‌تان برگ ریاست داشت، مدتی در مستونگ مشغول به کار شدم اما کوششم نزدیک شدن به سراوان بود تا در مرخصی‌ها بتوانم به محل رفت‌ و آمد داشته باشم. پس از تلاش و سفارش به دفتر سیاسی مکران در پنجگور منتقل شدم، برادران ایرانی بخصوص سراوانی‌ ها با قوم‌ و خویش‌ها رفت‌ و آمد داشتند، منزل بنده حالت مهمان‌ خانه به خود گرفته بود و هر کس در تجارت به مشکلی بر می‌خورد و یا جرمی سبک و یا سنگین در ایران مرتکب می‌شد و به فرار به پنجگور می‌آمد، بنده در منزل خواسته یا ناخواسته باید پذیرای مهمان می‌شدم.

 سرهنگ اسدالله زردوش مرزبان درجه‌ یک سراوان قول استخدام مرا داده بودند لذا در 1330 به سراوان آمدم، کارمندان مرزبانی به‌عنوان منشی هم‌ رده ستوان‌ یکم بودند، متأسفانه به علت کمبود بودجه اجازه استخدامی از مرکز صادر نگردید. 

به زاهدان آمدم و در تجارت‌خانه مرحوم آقای محمد علی برادران با ماهی دویست تومان مشغول به کار شدم، مشارالیه در پاکستان شعبه تجاری داشت و مکاتبات اردو و انگلیسی را من انجام می‌دادم. یک سال و اندی بعد بانک ملی ایران برای شعبه ارزی زاهدان اعلام نیاز کرده بود، اوراق از تهران تنظیم و ارسال‌ شده بود و در حضور داوطلبان پاکت سؤال باز و توزیع می‌شد، خدا را شکر که از بین چند داوطلب از جمله آقای نواب که خود دبیر انگلیسی بود پذیرفته شدم، پس از چند روز نتیجه قبولی دریافت و مشغول به کار شدم.

فکر می‌کنم زندگی پر آشوبی که من داشتم از وابستگان کسی دیگر نداشت، گرفتاری‌ های تأمین مخارج خود و حمایت تعدادی از فامیل که خود حکایتی جداگانه داشت. پس از تعطیلی بانک از سر شب تا ساعت دوازده در منازل افسران ارتش انگلیسی تدریس می‌کردم. در آن زمان زاهدان مرکز لشکر و تیپ بود و هر کس مختصر انگلیسی فرا می‌گرفت بورس ادامه تحصیل در آمریکا را کسب می‌کرد لذا داوطلبین بسیار بودند.

اشتغال در شرکت ایتال کنسولت

در شعبه ارز بانک ملی حدود دو سال ماندم و اگر دو سال خدمتم تکمیل می‌شد با امتیاز زبان انگلیسی برای کسب دوره‌هایی بورسیه لندن را از بانک دریافت می‌کردم. اما در همین اوان شرکتی ایتالیایی بنام ایتال کنسولت برای مطالعه و تنظیم طرح‌های متعدد مطالعاتی در سیستان و بلوچستان و جنوب شرقی کرمان (جیرفت) فعالیت خود را آغاز کرد. رئیس آن شرکت بنام دکتر پریرا که برای مبادلات ارزی و دیگر امورات به بانک می‌آمد روزی از من پرسید: «بلوچ هستید؟ آیا تمایل به کارمندی در شرکت ما را دارید یا نه؟» در مورد حقوق مبلغ هزار تومان پیشنهاد شد.

 در بانک نزدیک چهارصد تومان حقوق می‌گرفتم از آن طرف مدت استقرار شرکت در ایران نامعلوم بود لذا پذیرفتن آن‌ قدری ریسک‌ پذیر بود. آنان می‌گفتند تا شرکت با سازمان برنامه قرارداد دارد شرکت به کار خود ادامه می‌دهد، درهرحال از بانک استعفا داده و در شرکت ایتال کنسولت مشغول به کار شدم و البته با سازمان برنامه نیز همکاری می‌کردم. بسیاری از دوستان من‌جمله مرحوم حاج غلامرضا کاوه بانک را ترجیح می‌دادند و مخالف استعفا بنده بودند ولی من جور دیگری فکر می‌کردم و معتقد بودم هرچقدر هم که مدت کارمندی شرکت کم باشد ولی از نظر خرج و مخارج کمبود نداشته باشم.

 شرکت پنج سال در استان فعالیت داشت، سی‌ و هفت پروژه برای مناطق تحت فعالیت در امور اجتماعی، کشاورزی، اقتصادی و غیره را در طرح‌ های محاسبه‌ شده پس از مطالعه منطقه و تنظیم به سازمان برنامه ارسال داشتند، در بسیاری از روستاها چاه‌ هایی چه به‌صورت معمول و چه به‌ صورت پلکانی حفر گردید که با سنگ و سیمان محکم می‌شدند، بر بسیاری از آن‌ها تلمبه‌های ساخت ایتالیا نصب گردید که هنوز آثار آنان در بسیاری از جاها مشخص است.

 بگذریم، حقوق بنده بالغ‌ بر هزار تومان شد. حقوقی بیش از مهندسین و کارمندان عالی‌رتبه ایرانی، روزی یکی از پرسنل مرکزی شرکت در تهران به من گفت:« شرکت کار چهار نفر را از شما می‌گیرد، مترجم مستقیم بلوچی به انگلیسی، شناخت منطقه، دوستان محترم و وابستگی با بسیاری از اقوام که برای ما ایجاد آرامش و امنیت می‌کند.» (اقدامات دادشاه منطقه را ناامن ساخته بود).

بالاخره از ارث آنچه قابل توجه بود در کودکی من فروخته‌ شده بود و البته من با توجه به درآمد خوب توانستم باغ منزلی شش هزار متری با معماری خوب برای سکونتم در سراوان احداث نمایم و رشته قناتی که در سی‌ و پنج کیلومتری سراوان واقع بود را با اضافه کردن رشته قناتی جدید احیاء و آباد سازم.

قرارداد شرکت با سازمان برنامه به پایان رسید، مهندس پارسا شخصی لایق و وفادار استاندار سیستان و بلوچستان بود که سپس به اصفهان منتقل و استاندار آنجا شد، با فعالیت ایشان بالاخره رئیس سازمان برنامه بنده را به سمت رئیس دبیرخانه دفتر فنی استانداری سیستان و بلوچستان منصوب نمود.

آقای قوامی استاندار وقت مخالف بود، دریافت ابلاغ از تهران (بایستی گرفته می‌شد) و دیگر بهانه‌ ها تا من نپذیرم و گفتند: کارمندان مرکز زاهدان استخدام‌ شده‌اند و ردیفی برای زاهدان نداریم، ایرانشهر برای افتتاح دفتر فنی خوب است، می‌توانی بروی؟

با خود فکر می‌ کرد شاید ایرانشهر فاقد آب و برق را نپذیرم و انتظار قبولی را نداشت. من قبول کردم و در سال 1342 به‌عنوان رئیس دفتر فنی به ایرانشهر رفتم.

در آن زمان استانداران مجری کارهای سازمان برنامه بودند، یک نفر معاون فنی در استانداری بود که از سازمان مرکزی به‌عنوان رئیس دفتر فنی حکم داشت و به‌عنوان معاون فنی استاندار از وزارت کشور حکم خود را دریافت می‌کرد.

 نخستین رئیس دفتر فنی و معاون فنی استاندار داماد آقای لطفعلی‌خان قوامی بنام مهندس سیامک دانش بود، حقوق ماهیانه در ایرانشهر نه‌ صد تومان بود. لازم به یادآوری است که آقای قوامی استاندار هنگام تعیین حقوق گفت: ماهی نه‌ صد تومان، احساس کردم این سخن را برای این گفت تا منصرف شوم، او از شرایط پیشین و کارمندی ایتال کنسولت خبر داشت، در پاسخ گفتم: « قربان نه‌ صد تومان زیاد است، لایق باشم تا بتوانم تابع دستورات شما باشم.»

 پس از چند ماهی آقای علم وزیر دربار و آقای احضیا مدیرعامل سازمان برنامه به ایرانشهر آمدند، در آن سال‌ها ایران پول نداشت، سازمان اپک درست نشده بود و قیمت نفت را دیگران تعیین می‌کردند، وضع نابسامان بود و آمریکا برای کشورهای عقب‌افتاده کمک می‌فرستاد. ایرانشهر به سرباز راه ماشین‌ رو نداشت و من با مبلغی بسیار ناچیز احداث راه را آغاز کردم. دولتمردان‌ که برای بازدید آمده بودند از شرایط آگاه شدند و از اینکه با این مبلغ کم احداث راه را آغاز کرده بودم تعجب کردند. ضمن اینکه خط کارگران‌ که حدود شش‌ صد نفر بودند آن‌ها را به تشویق واداشت، از حقوقم جویا شدند و از همان موقع حقوقم را به دو برابر یعنی هزار و هشت‌ صد تومان در ماه افزایش دادند. احداث راه‌های بسیاری در حد تردد یک جیپ و یا یک کامیون کمک دار در بسیاری از مناطق دوردست استان و حتی راه میناب تا بشگرد استان هرمزگان از فعالیت‌های آن دوران بود.

 دوست بزرگوارم سردار علی جلال طاهرزهی از متنفذین آن منطقه ما را تنها نمی‌گذاشت، وجود بزرگان سبب دلگرمی و امنیت گروه بود. زیرا بدون حضور آنان دغدغه‌ها بسیار می‌شد. حیطه کاری آبادانی عشایر وسیع بود تا جایی که سیستان و بلوچستان و سواحل و بنادر جنوب را در بر می‌گرفت. در هرحال هر جا مشکل بود و یا برای دیگران نا امن جلوه می‌کرد، مرا تشویق به مأموریت می‌کردند، یکی از چالش‌ها رساندن تدارکات و پرداخت حقوق پاسگاه‌های مرزی دور دست کشتگان سراوان بود، دولت برای این امور ناچار بود از طریق کوهک وارد خاک پاکستان شده و از طریق گروگ، گر و پروم کیلومترها مناطق کوهستانی بدون راه را دور بزند، این مسئله دغدغه‌های بسیار داشت ضمن اینکه شایسته مملکت نبود لذا پیشنهاد احداث راه گردید، کوهستان‌ها برای خودروهای آن زمان غیرقابل نفوذ بودند و مانع بزرگ محل فعلی گدار هندوان بود، بدون وجود ریش‌سفیدان کاری پیش نمی‌رفت، مرحوم سردار دوست‌محمد و سردار امام بخش در آن منطقه و حاجی عبدالحق حقانی، حاجی شیر محمدحسینی و صاحب دلمراد حسینی ساکنین شمی سر بزرگوارانی شریف و دلسوز بودند که مورد مشورت قرار می‌گرفتند.

 بلدوزر و بیل مکانیکی در دسترس نبود و کارگران محلی با بیل و کلنگ و دیلم کار می‌کردند، برای شکستن صخره‌های بزرگ آتش‌بر آن‌ها روشن می‌شد و پس‌ از اینکه داغ می‌شدند با ریختن آب کوشش می‌شد تا شاید شکافی هرچند کوچک برای قرار گرفتن قلم و دیلم در آن‌ها فراهم گردد تا بتوان با ضربه تکه‌ای از آن‌ها جدا کرد، درهرحال کاری بسیار سخت بود و غیر از همت افراد محلی امکان‌ پذیر نبود.

 سنگ‌ها در کمر جاده تکه‌ تکه، باسیم‌ های قوی گابیون بسته و محکم می‌شدند تا بالاخره توانستم با دنده کمک سنگین جیپ را در مسیر گدار به حرکت درآورم و مقامات را جهت افتتاح به محل دعوت نمایم. 

  در آن دوران برای جلوگیری از کوچ به دلیل خشک‌سالی حدود هشت هزار کارگر در سیستان و حدود هفت هزار در بلوچستان به بهانه‌های مختلف راه‌سازی، لایروبی و … مشغول به کارشده بودند، پول زیادی وجود نداشت و مزد کارگران آرد و گندم به همراه مبلغی پول بود. مدارس سنگی در روستاها و آب شرب و راه‌های روستایی به بیشتر روستاها من‌جمله سنگان خاش و ناهوک سراوان از فعالیت‌های آن دوران آبادانی و عشایر است.

این وضع ادامه پیدا کرد و به‌مرور از تغییرات و تحولات وزارتی بسیاری از ادارات جابجا و ادغام وزارتخانه‌ها آغاز شد، به‌طور نمونه دفاتر فنی استانداری به آبادانی و مسکن تغییر یافتند و به همین نحو کارمندان نیز جابجا می‌شدند، از جمله این‌جانب که از آبادانی و مسکن به سازمان امور عشایری وابسته به وزارت کشاورزی و عمران روستایی به سمت رئیس اداره آبادانی و عشایری استان و چندین بار با حفظ سمت قائم مقام استانداران برای اجرای طرح‌هایی مانند عمران دلگان برای عشایر بامری و تهلاب که شخص استاندار مجری بود منصوب شدم.

 پس‌از انقلاب اسلامی جناب دکتر حمید بهرامی استاندار سیستان و بلوچستان و بعد نماینده رفسنجان این‌جانب را نیز قائم مقام خود در اجرای طرح‌های عمرانی با حفظ سمت انتخاب و منصوب نمودند. این سمت و اجرای طرح‌ها پس از اطلاع و اجازه وزارتخانه انجام می‌گرفت.

 تعدادی من‌جمله آقای ریحانی، سرجنگلدار کل و آقای لقمانی دانشجویی که در ادارات رفت‌ و آمد داشت و با یادداشتی برای کار به من معرفی‌ شده بود علیه بنده متحد شدند، خدا می‌داند که تا به امروز علت مخالفت آقایان را متوجه نشدم.

 دکتر بهرامی منتقل شدند و من با قصه‌ای تلخ مواجه شدم، آقای محمدی فرماندار خرمشهر و بعد استاندار خوزستان پس از دکتر بهرامی استاندار سیستان و بلوچستان گردید. درهرحال دچار باند بازی شدم و با مدارکی جعلی و تهمت‌هایی ناروا مدتی بازداشت شدم که خود قصه‌ای جداگانه دارد و نهایتاً به دلیل عدم وجود مدارکی که گویای تقصیر من باشد آزاد شدم.

 پس‌ از آن روزگار را بیشتر در قناتی که در سی‌ و پنج کیلومتری سراوان داشتم می‌گذراندم. در چنین ایامی وجود دوستان خوب می‌تواند مرهم باشد و آقای مجید ریگی از دوستان بزرگواری بود که در این ایام مرا تنها نمی‌گذاشت.

بگذریم، بطوریکه ذکر گردید چون تشکیلات عشایری اعتبار نداشت محل کار هم نداشت، کارکنان عشایری در سرجنگلداری کل مستقر بودند. یک روز به علت اعتصاب کارگران، استاندار جریری به سرجنگلداری کل آمد، پس از تحقیقات لازم در بازگشت گفتم: خصوصی شما را ببینم، قرار شد تا گزارشی جامع از نظر فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی به همراه پیشنهادهای لازم تهیه و چند روز بعد به ایشان تحویل دهم، موارد خواسته‌شده را پیش از موعد مقرر تنظیم و تحویل دادم و در آن لحظه صلاح ندیدم از شایعه‌ها و سنگ‌اندازی‌های آقایان ریحانی و لقمانی چیزی بگویم، انقلاب هنوز نوپا و کاملاً بر اوضاع مسلط نشده بود، جهاد سازندگی نو پا بود، به من گفت:« رئیس جهاد سازندگی را دیده‌ای؟» گفتم: خیر تلفن کرد و آقای مهندس گل احمر آمدند و گفت: «ایشان مشتاق دیدن مناطقی هستند که تاکنون کمتر مأمور دولتی به آنجا رفته باشد.» با مهندس گل احمر رابطه بسیار خوبی پیدا کردم.

روز بعد با جیپ استیشن خود استاندار به رانندگی آقای نارویی حرکت و شب به هیدوچ رفتیم، در آن مسافرت سعی شد از بی‌راهه‌ها مناطق بکر بخشی از منطقه دیده شود. کشتگان و پس‌ازآن از جالق، ماشکید و مک سوخته، تهلاب و در برگشت از لادیز و میرجاوه به زاهدان برگشتیم تا در مسافرت بعدی به بخشی دیگر از استان پهناور سفر کنیم، این مسافرت چند شبانه‌روز طول کشید، اوضاع مناطق مرزی ناامن بود و هرکسی جرئت رفتن به مناطق دوردست را نداشت.

موضوعی را که باید در نوشته‌های پیشین به آن می‌پرداختم، مسئله دادشاه بود، او دیرزمانی با ژاندارمری درگیری داشت اما موضوعی که در رسانه‌های گروهی آن زمان بازتاب داشت کشتن کارل و خانم او، راننده خودرو و آقای شمس مترجم آنان بود.

کارل نماینده اصل ترومن آمریکا در کرمان بود، اما می‌خواست در بلوچستان هم شعبه‌ای داشته باشد. کشتن آنان در تنگ سرحه که بین قراء پیپ و هیچان اتفاق افتاد بحث‌های سیاسی و شایعات زیادی ایجاد کرد.

گویا دادشاه قصد داشته برای مدتی به پاکستان برود که در هنگام عبور از تنگه با دو دستگاه اتومبیل جیپ آمریکایی که عازم چابهار بودند، برخورد می‌کند، بر اثر تیراندازی کارل و مترجم و راننده در محل کشته می‌شوند و همسر او پس از طی چند کیلومتری به‌وسیله یکی از محافظین دادشاه کشته می‌شود.

 مناطق بلوچستان و سیستان تحت نفوذ امیر اسدالله علم بود نه برای پست بلکه به سبب اسم‌ورسم پدری او که رابطه دیرینه‌ای با سران قبائل بلوچ داشت تا جایی که آقای علم در دیدار با بلوچ‌ها خود را بلوچ معرفی می‌کرد.

شایعه شده بود که کشتن کارل و همراهانش نه برخوردی معمولی بلکه سیاسی بوده است. چراکه علم تحت نفوذ انگلیس است نمی‌خواهد راه سیاسی آمریکایی‌ها به این منطقه باز شود لذا این مسئله را پیش کشیده تا آنان از این منطقه دست بکشند.

قصد آمدن کارل این بود که به بلوچستان بیاید و پس از مسافرت به چابهار در زاهدان دفتری به‌مانند کرمان تأسیس نماید.

این‌جانب از تأسیس احتمالی دفتر اصل چهار آگاه شدم و به حضور جناب مهندس مهران استاندار وقت رفتم و درخواست کردم که این‌جانب را معرفی کند، به همین علت آقای استاندار دستور داد تا به آقای کارل در کرمان تلگراف زده شود که در صورت آمدن و به لحاظ وجود مترجم محلی نیازی به آوردن مترجمی دیگر نخواهد بود.

 من کارمند بانک شده بودم ولی با توجه به تسلط بر زبان انگلیسی ترجیح می‌دادم با یکی از دفاتر خارجی که در آن زمان در ایران فعالیت داشتند از مزایا و حقوق خوب بهره‌مند گردم.

موقعی که شرکت ایتال کنسولت (مهندسین مشاور در سازمان برنامه) در زاهدان مستقر شد با موقعیتی که پیش آمد این‌جانب از بانک استعفا و کارمند شرکت ایتالیایی شدم، آقای تبریزی محرمانه به استاندار نوشته بود که اگر شرکت از ادارات نیرو جذب کند به صلاح ادارات دولتی نیست. لذا استاندار مراتب را طی نام‌های محرمانه برای شرکت نوشته و استخدام مرا معترض شده بود، نامه به زبان فارسی بود، دکتر پریرا نامه را برای ترجمه به من داد، خواندم و ناراحت شدم و آنچه ترجمه‌شده بود را در اختیارش گذاشتم. نامه را خواند و برای اینکه مرا بترساند گفت:« چاره‌ای نیست، باید اخراج شوید» ناراحت شدم و اعتراض کردم که من کار رسمی بانک را به خاطر شما رها کردم. اگر می‌دانستم ایتالیایی‌ها وفادار به کارمندانشان نیستند این اشتباه را نمی‌کردم. به من گفت:« بنویس این اداره حق استخدام کارمند را ندارد، شخص موردنظر شما از طریق این اداره استخدام نشده است و کارمندان از تهران استخدام می‌شوند.»

 تهران با دکترترانی رئیس‌کل تماس گرفت و با پرواز روز پنجشنبه مرا راهی تهران کرد، در آن روزها هفته‌ای یک پرواز از تهران به زاهدان انجام می‌شد و پس از پیاده شدن مسافرین و سوخت‌گیری به کراچی و ازآنجا به کابل می‌رفت و روز شنبه دوباره به زاهدان می‌آمد. خلاصه من به تهران رفتم و حکمم را از دکترترانی دریافت کردم، هشت‌صد تومان به حقوقم اضافه شد چراکه حکم رسمی هشت‌صد تومان اضافه‌حقوق داشت. اینکه می‌گویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، در موردم صدق کرد، چه خواستند و چه شد.

موضوعی دیگر که باید در اول ذکر می‌کردم و متأسفانه غافل شدم اینکه در سال 1330 ه.ش که پس از دریافت مدرک به سراوان آمدم کارم را در آنجا رها کرده بودم و از اوضاع‌واحوال اینجا نیز آگاهی نداشتم. مرحومه مادرم به بزرگان و خوانینی که صاحب نفوذ بودند و از اوضاع اداری بهتر سررشته داشتند، سفارش گرفته و مرا جهت گرفتن مشورت نزدشان فرستاد، بزرگان کمال لطف را نسبت به من داشتند، ولی ازاین‌بین مرحوم میرمراد خان میرمرادزهی متفاوت بود، دستم را گرفت و نزد آقای سید علی پیشداد فرماندار وقت برد و گفت:« ایشان از نجیب‌زاده‌ها هستند» سفارش کردند و مرا با ایشان آشنا ساختند. 

بعدها آقای پیشداد طی نامه‌ای بنده را ضمن تعریف و تمجید به جناب محمد مهران استاندار معرفی کردند، معرفی‌نامه سبب گردید تا دیدار استاندار برایم آسان گردد.

 جناب مهران مردی بزرگوار بود و به دفتر خود سفارش کردند تا برای ملاقات نیاز به‌وقت قبلی نداشته باشم لذا هر وقت خدمت ایشان می‌رسیدم آقای شه بخش درب دفتر استاندار را باز می‌کرد و من به‌اصطلاح شرفیاب می‌شدم.

 در آن زمان دو حزب به نام‌های حزب ملیون و حزب مردم در ایران فعالیت داشتند، حزب ملیون را دکتر اقبال و حزب مردم را اسدالله علم رهبری می‌کردند. چون با دکتر نیری مدیرکل بهداری استان روابط دوستانه‌ای داشتم و ایشان رئیس حزب ملیون در استان بود بنده برخلاف نظر خوانین از جمله مرحوم میر مراد که در حزب مردم عضویت داشت به عضویت حزب ملیون جزو یازده نفر اول مؤسس در استان شدم.

مسلم است که مرحوم میر مراد قدری گله‌مند شدند. چون فعالیت من خلاف نظر ایشان بود ولی ازآنجایی‌که شخصیتی بزرگوار بود نظرات شخصی را در روابط لحاظ نمی‌کرد، از قضا روزی چند نفر از ایتالیایی‌ها از تهران به‌قصد سراوان به زاهدان آمدند و میزبان آن شهر ازآنجایی‌که همکارشان بودم من بودم، هنوز در شهر سراوان منزل نداشتم، بخشان از شهر قدری فاصله داشت ضمن اینکه منزل در آن مدت آمادگی پذیرایی مهمان خارجی را نداشت، لذا از زاهدان تلگرامی به‌عنوان مرحوم میر مراد خان زدم و ذکر کردم با تعدادی ایتالیایی فردا ظهر خدمت می‌رسیم، منزل جنب ساختمان دادگستری و ثبت بود و تازه‌ساز، ایشان آشپز شیر و خورشید را خواسته بود تا غذایی درخور مهمانان تدارک دیده شود. تابلویی که روی آن نوشته‌شده بود حزب مردم و هنوز نصب نشده بود موقتاً در طاقچه قرار داده‌شده بود، مهندس ایتالیایی پرسید:« روی تابلو چه نوشته» : حزب مردم و گفتم ضمناً ایشان رئیس حزب مردم هستند. یکی از آن‌ها فوری :« شما حزب ملیون هستید و ایشان حزب مردم؟»

مرحوم میر مراد از کلمات متوجه جریان شده و پرسید چه می‌گویند؟ گفتم: باعث شگفتی‌شان است که من ملیونی هستم و شما حزب مردمی و می‌پرسند چطور مهمان ایشان شده‌اید؟ در پاسخ گفتند:« در منزل نظرات حزبی برای ما فرقی ایجاد نمی‌کند این مسائل مربوط به بیرون از منزل است»و گفتند:« به آنان بگوئید ما برادر یکدیگر هستیم» از تحصیلات ایشان پرسش کردند و گفتند مردی بسیار با تجربه، فهمیده و لایق هستند.

 مسئله دیگر در مورد قبیله صاحب زاده یا سادات است، آنان به دو گروه تقسیم می‌شوند یکی به صاحب زاده‌های دزک معروف هستند و بیشتر در قلعه زنگیان و قلعه دزک سکونت دارند و مردم برای آنان احترام ویژه قائل‌اند. گروه دیگر صاحب زاده‌های گورناگان هستند، آنان در گورناگان، قلعه ماشکید، بن بند، دهک، سیدآباد و زابلی تا بم‌پشت و کشتگان به‌صورت چند خانواری ساکن هستند، شغل آنان کشاورزی و دامداری است وزندگی متوسطی دارند و بین مردم از احترام برخوردارند.

مردم به‌عنوان سادات به هر دو طایفه اعتقاددارند و می‌گویند دعای خیرشان مؤثر است، صاحب زاده و سیدزاده‌های طایفه دوم همگی از اقوام قوم مادری بنده هستند و برایشان احترام قائلم. اما صاحب ملا موسی از بزرگانی که در گورناگان خاک‌سپاری شده است، قدری متفاوت است، نامبرده خدمات بسیاری به خلق داشته و برای رفاه حال مردم می‌کوشیده است، از آن جمله ایجاد راه‌ها، درست کردن سایه بان‌ها و گذاشتن مشک آب در راه آنان است تا مسافری درراه مانده تشنه نماند. آنان پناه دهنده و امانت‌دار مردم نیز بودند، بدین سبب رفت‌وآمد بسیار داشتند.

می‌گویند مواد غذایی با کاروانی شتر از گوادر و پسنی برای ایشان ارسال کرده بودند، (کاروانیان) در نزدیکی گورناگان شخصی را می‌بینند که مشغول بریدن و جمع‌آوری داز (برگ خرمای وحشی) است، از او جویا می‌شوند که تا هلک (محل استقرار) صاحب ملا موسی چقدر مانده و می‌خواهند آن‌ها را راهنمایی کند. آن‌ها را به هلک می‌رساند و طبق رسومات آن‌ها را به مهمان‌خانه راهنمایی می‌کند، پس از ساعتی که برای خوش‌آمد آنان می‌آید از او می‌پرسند:« خود صاحب ملا موسی کجا هست تا او را ببینند» می‌گوید: «صاحب ملا موسی نداریم، موسی من هستم و در خدمتم.» این مسئله تأثیر زیادی بجا گذاشته و تاکنون مثال زده می‌شود.

خاطره‌ای از دوران تحصیل در پنجگور که تا سیکل ادامه داشت برای خوانندگان گرامی می‌نگارم، در این مجموعه ذکر گردید که اکثر طوایف از قبیل بارکزهی‌های سراوان و صاحب زاده‌ها که به پنجگور کوچ کرده بودند در حدود سال‌های 1320 ه.ش. به‌مرور به ایران بازگشتند. پیش از آن ما تعدادی از بچه‌های این طوایف به دبستان می‌رفتیم ولی با برگشت آنان این‌جانب تقریباً تنها ماندم و البته هرسال در تعطیلات سه‌ماهه که در زمستان قرار می‌گرفت همراه با کاروان‌های آشنا و در صورت عدم آمادگی کاروان جهت حرکت، شتری به مبلغ پنج روپیه از حاجی کهن پنجگور تا گورناگان ایران کرایه می‌کردم، طی طریق حدوداً پنج‌تا شش روز طول می‌کشید، در آن سال‌ها در ماه‌های آبان و آذر و دی هر هفته باران می‌بارید لذا به علت طغیان رودخانه‌ها و عدم امکان عبور مجبور به اطراق می‌شدیم و گاهی طی طریق این مسیر که پنج الی شش روز راه بود، ده الی دوازده روزبه طول می‌انجامید، گاهی توشه راه که در چنین مسافرت‌هایی از آرد و خرما و ماهی خشک بود تمام می‌شد، باید سختی را تحمل می‌کردیم ولی در برگشت مادرم یک الی دو نفر از اشخاص نیک سرشت مرگوک را برای رسانیدن من به پنجگور همراه می‌کرد.

از آنان می‌توان شهسوار (میرزا)، خیرمحمد، محمدکریم و عیسی از طایفه حاکی‌زهی را نام برد، در این زمان بیشتر به رحمت خدا رفته‌اند، خداوند آنان را قرین رحمت‌های بیکران خود قرار دهد.

طایفه دیگر دهقانان بخشان بودند یعنی این دو طایفه محترم، حاکی‌زهی‌های مرگوک و دهقانان بخشان برای مرحومه مادرم احترامی خاص قائل بودند، مادرم در بخشان و در منزل پدری‌ام که بیش از قرنی پیش‌ساخته‌شده بود ساکن بود، دختران و خانم‌های سراوان و قراء اطراف که مشتاق یادگیری بودند برای فراگیری قرآن مجید به بخشان می‌آمدند، خداخیر خانمی بسیار مهربان بود که از کولو، فاصله ده کیلومتری را برای فراگیری قرآن مجید متحمل می‌شد، برادر مادرم معروف به صاحب عبدالملک ساکن کهن مگار زابلی بود و گاهی برای دیدار مادرم به بخشان می‌آمد.

بالاخره شکر گذار پروردگار هستم، ده فرزند دارم، از ازدواج اول که دختر مرحوم یعقوب خان ملک‌زاده در سراوان هستند، پنج فرزند که متأسفانه یکی از لایق‌ترینشان درگذشت و از ازدواج دوم که دختر محمدامین خان شیران‌زایی از قلعه‌نو زابل هستند نیز پنج فرزند دارم. ایشان مشوق من در نوشتن که با شب‌زنده‌داری همراه است هستند و برای اینکه تنها نمانم تا پاسی از شب مرا همراهی می‌کنند.

 بگذریم، مجدداً برگشتیم به اول داستان، در پاکستان هر اداره‌ای کارگزینی جدا نداشت و کارگزینی کل کارها را صورت می‌داد، به همین نحو کارگزینی از داوطلبین امتحان می‌گرفت و تعداد درخواستی هر اداره را ابلاغ می‌کرد، این کارها به‌مرور صورت می‌گرفت.

این‌جانب در مستونگ مدتی نیز در(cultivation departmentmechanical) که بخشی از اداره کشاورزی مربوط به تسطیح اراضی، شخم و کانال‌کشی بود مشغول بودم. رئیس اداره پیر مردی انگلیسی بنام آقای وینکلر بود که در خیابان چهارم جیم خانه منزل داشت، ما به کشاورزان بلدوزر، گریدر، تراکتور اجاره می‌دادیم تا زمین را آماده کشت سازند، رابطه دوستی پیدا کردیم و من پس از امضاء دفتر و به دعوت ایشان وی را تا منزل همراهی می‌کردم، خانمی مسن و دختری به نام رزی داشت که تحصیل‌کرده بود، ارتباطمان صمیمانه شده بود. خانم ایشان می‌گفت:« قرارداد ما با دولت پاکستان تا چند ماه دیگر پایان می‌یابد و پس‌ازآن به لندن می‌رویم، در هشتاد کیلومتری لندن مزرعه‌ای داریم که در آن کشاورزی و مختصر دامداری انجام می‌گردد.»

خلاصه پس از مدتی متوجه شدم که رزی من را دوست دارد و قضیه را به مادرش گفته است. خانم وینکلر به من گفت:« چرا منزل اجاره کرده‌ای بیا منزل ما، باهمدیگر زندگی کنیم» چند ماهی گذشت و با یکدیگر صمیمانه دوست بودیم، به‌طوری‌که مشخص بود دختر همه‌چیز و حتی پیشنهادش را به مادر گفته بود، درهرصورت دختر گفت: باهم ازدواج کنیم. گفتم من بلوچ هستم و شرایط زندگی‌ام با شما فرق می‌کند و از طرفی ایرانی هستم و خواهر و مادری دارم که در قید حیات است، باید ایران بروم، دختر گفت:« هر جای دنیا را که دوست داری من حاضرم» گفتم: زندگی بلوچ ساده است و از امکانات خبری نیست، گفت: حاضرم ولی چرا لندن نرویم، مزرعه‌ای داریم که در آن همه‌چیز مهیا است و نیاز به چیزی نداریم، زندگی پدرم تأمین است.

حقیقتش عاشق هم بودیم ولی می‌دانستم که او مرا بیشتر دوست دارد، دلایل من مانع او نمی‌شد، ازدواج با رزی برایم خوب بود. درهرحال موقعی که قرارداد با دولت تمام شد آنان می‌بایست پاکستان را ترک می‌کردند، من و رزی از جدایی ناراحتی‌ها کشیدیم، با اجازه والدین خواست پیش من بماند و با آنان نرود. این موضوع برای من ناشدنی بود، او از نظر مادی کاملاً تأمین بود و به من می‌گفت: فکر هیچ‌چیز را نکن.

مع‌الوصف موضوع به جدایی انجامید و خانم وینکلر از گسستن محبتی که ایجادشده بود به گریه افتاد. تا مدتی مکاتبه از لندن به طول انجامید، من با انتقال به پنجگور ساکن آنجا شده بودم تا اینکه بعد با دولت مجارستان قرارداد بسته بودند و به آنجا رفتند، جدایی ما به مریضی رزی انجامیده بود، بعدها نامه‌های باقیمانده از آن دوران و عکس‌های ما پاره شد تا تداعی خاطرات نگردد.

خداوند را شاکرم که دوستان خوبی دارم، در هر شهر و دهستان و روستا دوستانی دارم که به شمارش نمی‌آیند و همه به من لطف دارند، هرچند جوّ متفاوت شده و شرایطی که قبلاً داشته‌ام برایم مهیا نیست. در این ایام آقای برکت خان میر مرادزهی، آقای بی‌برگ خان و احمد آقای ریگی، آقای کریم بخش ملازهی و آقای مجید احمدی مرا تنها نمی‌گذارند، آقای محمد صدیق دهواری نیز بااینکه جوان است دوست بسیار خوبی است.

ایشان یادآور گردید تا خاطرات خود را بنویسم، من در فکر نبودم پیشنهاد خوبی بود، شاید برای جوانان بلوچ متنوع باشد، دانستن این‌که تحصیل درگذشته چه مشقاتی داشته و شرایط چه بوده خالی از تنوع نیست.

یک پاسخ به “پیشگفتار خاطرات سید امان الله سیدزاده”

  1. محمدعارف امامی نیم‌رخ
    محمدعارف امامی

    سلام.آموزنده بود و مطالب تاریخی جالبی رو ذکر کرده بودند . خدا رحمتش کنه . مزار مادر بزرگوارشان در بخشان هست . تشکر و دست مریزاد به آقای دهواری و همکاران پرتلاش ایشان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *